بخش ۳۵ - داستان میوه فروش و روباه
میوه فروشی که یمن جاش بودروبهکی خازن کالاش بود
چشم ادب بر سر ره داشتیکلبهٔ بقال نگه داشتی
کیسهبُری چند شگرفی نمودهیچ شگرفیش نمیکرد سود
دیده به هم زد چو شتابش گرفتخفت و به خفتن رگ خوابش گرفت
خفتن آن گرگ چو روبه بدیدخواب در او آمد و سر درکشید
کیسهبُر آن خواب غنیمت شمردآمد و از کیسه غنیمت ببرد
هر که در این راه کند خوابگاهیا سرش از دست رود یا کلاه
خیز نظامی نَه گَهِ خفتن استوقتِ به تَرکِ همگی گفتن است