گنج

بخش ۳۳ - داستان فریدون با آهو

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۱ بیت
صبحدمی با دو سه اهلِ درونرفت فریدون به تماشا بُرون
چون به شکار آمد در مرغزارآهوکی دید فریدون شکار
گردن و گوشی ز خصومت بَریچشم و سرینی به شفاعت‌گر‌ی
گفتی از آنجا که نظر جُسته بوداز نظر شاه برون رسته بود
شاه بدان صید چنان صید شدکه‌ش همگی بستهٔ آن قید شد
رخش بر او چون جگرش گرم کردپشت کمان چون شکمش نرم کرد
تیر بدان پایه ازو درگذشترخش بدان پویه به گردش نگشت
گفت به تیر: «‌آن پَرِ کینت کجاست‌؟»گفت به رخش : «‌آن تَکِ دینت کجاست‌؟»
هر دو درین باره نه پسباره‌ایدخردهٔ آن خرد گیا خواره‌اید
تیر زبان شد همه ک«ای مرزبانهست نظرگاه تو این بی‌زبان
در کنف درع تو جولان زندبر سر درع تو که پیکان زند‌؟
خوش نبوَد با نظر مهترانبر رق آهو کف خنیا‌گر‌ان‌»
داغِ بلندان طلب، ای هوشمندتا شوی از داغِ بلندان بلند
صورت خدمت صفتِ مردمی‌ستخدمت کردن شرفِ آدمی‌ست
نیست بر مردمِ صاحب‌نظرخدمتی از عهد پسندیده‌تر
دست وفا در کمر عهد کنتا نشوی عهدشکن جهد کن
گنج‌نشین مار که درویش نیستاز سر تا دم کمری بیش نیست
از پی آن گشت فلک تاج سرکز سر خدمت همه تن شد کمر
هر‌که زمام هنری می‌کشددر ره خدمت کمری می‌کشد
شمع که او خواجگی نور یافتاز کمرِ خدمتِ زنبور یافت
خیز نظامی که نه بر بسته‌ایاز پی خدمت چه کمر بسته‌ای‌؟