گنج

بخش ۳۲ - مقالت هفتم در فضیلت آدمی بر حیوانات

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۱ بیت
ای به زمین بر چو فلک نازنینناز کِشَت هم فلک و هم زمین
کار تو ز‌آنجا که خبر داشتیبرتر از آن شد که تو پنداشتی
اول از آن دایه که پرورده‌ایشیر نخوردی که شکر خورده‌ای
نیکویی‌ات باید که‌افزون بودنیکویی افزون‌تر ازین چون بود‌؟
کز سر آن خامه که خاریده‌اندنغز نگار‌یت نگاریده‌اند
رشتهٔ جان بر جگر‌ت بسته‌اندگوهر تن بر کمر‌ت بسته‌اند
به که ضعیفی که درین مرغزارآهوی فربه ندود با نزار
جانور‌انی که غلام تواندمرغ علف‌خوارهٔ دام تواند
چون تو همایی شرف کار باشکم خور و کم گوی و کم‌آزار باش
هر که تو بینی ز سپید و سیاهبر سر کاری است در این کارگاه
جغد که شوم است به افسانه دربلبل گنج است به ویرانه در
هر که در این پرده نشانیش هستدر خور تن قیمت جانیش هست
گرچه ز بحرِ تو به گوهر کمندچون تو همه گوهریِ عالَمند
بیش و کمی را که کشی در شماررنج به قدر دیَتَش چشم دار
نیک و بد ملک به کار توانددر بد و نیک آینه‌دار تواند
کفش دهی‌، باز دهندت کلاهپرده دری‌، پرده درندت چو ماه
خیز و مکن پرده‌دری صبح‌وارتا چو شبت نام بود پرده‌دار
پردهٔ زنبور گل سوری استو‌آنِ تو این پردهٔ زنبوری است
چند پری چون مگس از بهر قوت‌؟در دهن این تنهٔ عنکبوت
پردگیانی که جهان داشتندراز تو در پرده نهان داشتند
از ره این پرده فزون آمدیلاجرم از پرده برون آمدی
دل که نه در پرده‌، وداعش مکنهر چه نه در پرده‌، سماعش مکن
شعبده‌بازی که در این پرده هستبر سرت این پرده به بازی نبست
دست جز این پرده به جایی مزنخارج از این پرده نوایی مزن
بشنو از این پرده و بیدار شوخلوتی‌ِ پردهٔ اسرار شو
جسمت را پاک‌تر از جان کنیچونکه چهل روز به زندان کنی
مرد به زندان شرف آرد به دستیوسف ازین روی به زندان نشست
قدر دل و پایهٔ جان یافتنجز به ریاضت نتوان یافتن
سیم طبایع به ریاضت سپارزر طبیعت به ریاضت برآر
تا ز ریاضت به مقامی رسیکه‌ت به کسی درکشد این ناکسی
توسنی طبع چو رامت شودسکهٔ اخلاص به نامت شود
عقل و طبیعت که تو‌را یار شدقصهٔ آهنگر و عطار شد
کاین ز تبش آینه‌روی‌ت کندو‌آن ز نفس غالیه بویت کند
در بُنهِ طبع نجات اندکی استدر قفس مرغ حیات اندکی است
هر چه خلاف‌آمدِ عادت بوَدقافله‌سالارِ سعادت بود
سر ز هوا تافتن از سروری استترک هوا قوت پیغمبر‌ی است
گر نفسی نفس به فرمان توستکفش بیاور که بهشت آن توست
از جرس نفس برآور غریوبندهٔ ‌دین باش نه مزدور دیو
در حرم دین به حمایت گریزتا رهی از کش مکش رستخیز
ز‌آتش دوزخ که چنان غالب استبوی نبی شحنهٔ بوطالب است
هست حقیقت نظر مقبلاندرع پناهنده روشن‌دلان