گنج

بخش ۳۱ - داستان سگ و صیاد و روباه

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۶ بیت
صیدگری بود عجب تیزبینبادیه‌پیمای و مراحل‌گزین
شیرسگی داشت که چون پو گرفتسایه خورشید بر آهو گرفت
سهم زده کرگدن از گردنشگور ز دندان گوزن افکنش
در سفرش مونس و یار آمدهچند شبانروز به کار آمده
بود دلِ مهرفروزش بدوپاس شب و روزی روزش بدو
گشت گم آن شیرسگ از شیرمردمرد بر آن دل که جگر گربه خورد
گفت در این ره که میانجی قضاستپای سگی را سر شیری بهاست
گرچه در آن غم دلش از جان گرفتهم جگر خویش به دندان گرفت
صابری‌یی کان نه به او بود کردهر جوِ صبرش دِرَمی سود کرد
طنزکنان روبهی آمد ز دورگفت «صبوری مکن ای ناصبور
می‌شنوم کان به هنر تک نماندباد بقای تو گر آن سگ نماند
دی که ز پیش تو به نخجیر شدتیز تکی کرد و عدم‌گیر شد
اینکه سگ امروز شکار تو کردتا دو مهت بس بوَد ای شیرمرد
خیز و کبابی به دل خویش دهمغز تو خور‌، پوست به درویش ده
چرب‌خورش بود ترا پیش ازینروبهِ فربه نخوری بیش ازین
ایمنی از روغن اعضای مارَست مزاج تو ز صفرای ما
در وی ازو این چه وفاداری است؟غم نخوری این چه جگرخواری است؟»
صیدگرش گفت «شب آبستن استاین غم یکروزه برای من است
شاد بر آنم که درین دیر تنگشادی و غم هردو ندارد درنگ
این‌همه میری و همه بندگیهست درین قالبِ گردندگی
انجم و افلاک به گشتن دَرَندراحت و محنت به گذشتن دَرَند
شاددلم زانکه دلِ من غمی‌ستکامدن غم سبب خرمی‌ست
گرگ مرا حالت یوسف رسیدگرگ نِیَم جامه نخواهم درید
گر ستدندش ز من ای حیله‌سازبا چو تو صیدی به من آرند باز»
او به سخن در که برآمد غبارگشت سگ از پردهٔ گَرد آشکار
آمد و گِردَش دو سه جولان گرفتنیفه روباه به دندان گرفت
گفت «بدین خرده که دیر آمدمروبه داند که چو شیر آمدم
طوق من آویزش دین تو شدکنده روباه یقین تو شد»
هرکه یقینش به ارادت کشدخاتم ِ کارش به سعادت کشد
راه یقین جوی ز هر حاصلینیست مبارک‌تر ازین منزلی
پای به رفتارِ یقین سر شودسنگ به پندارِ یقین زر شود
گر قدمت شد به یقین استوارگَرد ز دریا، نَم از آتش برآر
هر که یقین را به توکّل سرشتبر کرم «الرزق علی‌الله» نوشت
پشهٔ خوان و مگسِ کس نشدهرچه به پیش آمدش از پس نشد
روزی تو باز نگردد ز درکار خدا کن غم روزی مخور
بر در او رو که از اینان به اوستروزی ازو خواه که روزی‌ده اوست
از من و تو هرکه بدان در گذشتهیچکسی بی غرضی وا نگشت
اهل یقین طایفه دیگرندما همه پاییم گر ایشان سرند
چون سر سجاده بر آب افکنندرنگ عسل بر می ناب افکنند
عمر چو یک‌روزه قرارت ندادروزی‌ِ صد ساله چه باید نهاد؟
صورت ما را که عمل ساختندقسمت روزی به ازل ساختند
روزی از آنجات فرستاده‌اندآن خوری اینجا که ترا داده‌اند
گرچه در این راه بسی جهد کردبیشتر از روزی خود کس نخورد
جهد بدین کن که بر این است عهدروزی و دولت نفزاید به جهد
تا شوی از جملهٔ عالم عزیزجهد تو می‌باید و توفیق نیز
جهد نظامی نفسی بود سردگرمیِ توفیق به چیزیش کرد