گنج

بخش ۳۰ - مقالت ششم در اعتبار موجودات

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۳۸ بیت
لعبت بازی پس این پرده هستگرنه بر او این همه لعبت که بست‌؟
دیدهٔ دل محرم این پرده سازتا چه برون آید از این پرده راز
در پس این پردهٔ زنگار گونعاریتی‌انند ز غایت برون
گوهر چشم از ادب افروختهبر کمر‌ِ خدمت‌ِ دل دوخته
هیچ در این نقطهٔ پرگار نیستکز خط این دایره بر کار نیست
این دو سه مرکب که به‌زین کرده‌انداز پی ما دست‌گزین کرده‌اند
پیشتر از جنبش این تازگاننو‌سفر‌ان و کهن آوازگان
پایگه عشق نه ما کرده‌ایم؟دستکش عشق نه ما خورده‌ایم؟
در دو جهان عیب و هنر بسته‌اندهر دو به فتراک تو بربسته‌اند
نیست جهان‌را چو تو همخانه‌ایمرغ زمین را ز تو به دانه‌ای
بگذر از این مرغ طبیعت خراشبر سر این مرغ چو سیمرغ باش
مرغ قفس‌پر که مسیحا‌ی تستزیر تو پر دارد و بالای تست
یا ز قفس چنگل او کن جدایا قفس خویش بدو کن رها
تا بُنه چون سوی ولایت برَددر پر خویشت به حمایت برد
چون گذری زین دو سه دهلیز خاکلوح‌ ترا از تو بشویند پاک
ختم سپید‌ی و سیاهی شویمحرم اسرار الهی شوی
سهل شوی بر قدم انبیااهل شوی در حرم کبریا
راه دو عالم که دو منزل شده‌ستنیم‌ره‌ِ یک نفس‌ِ دل شده‌ست
آنکه اساس تو بر این گل نهادکعبهٔ جان در حرم دل نهاد
نقش قبول از دل روشن پذیرگَرد گلیم ِ سیه‌ِ تن مگیر
سرمه‌کش دیدهٔ نرگس صبا‌سترنگرز جامهٔ مس کیمیا‌ست
تن چه بود؟ ریزش مشتی گل استهم دل و هم دل که سخن با دل است
بندهٔ دل باش که سلطان شویخواجهٔ عقل و مَلِک جان شوی
نرمی دل می‌طلبی نیفه‌وار‌؟!نافه‌صفت تن به درشتی سپار
ای‌که ترا به ز خشن‌جامه نیستحکم بر ابریشم و بادامه نیست
خوبی آهو ز خشن پوستی‌سترقش از آن نامزد‌ِ دوستی‌ست
مشک بوَد در خشن آرام‌گیرگشت پراکنده چو پوشد حریر
گر شکری با نفس تَنگ سازور گهری با صدف سنگ ساز
گاه چو شب نعلِ سحرگاه باشگه چو سحر زخمه‌گه آه باش
بار عنا کش به شب قیر‌گونهرچه عنا بیش عنایت فزون
ز‌اهل وفا هرکه به جایی رسیدبیشتر از راه عنایی رسید
نزل بلا عافیت انبیا‌ستو‌آنچه ترا عافیت آید بلا‌ست
زخم بلا مرهم خودبینی‌ استتلخی می مایهٔ شیرینی است
حارسی اژدرها گنج راستخازنی راحت‌ها رنج راست
سرو شو از بند خود آزاد باششمع شو از خوردن خود شاد باش
رنج ز فریاد بری‌ساحت استدر عقب رنج بسی راحت است
چرخ نبندد گرهی بر سرتتا نگشاید گرهی دیگرت
در سفری کان ره آزاد‌ی استشحنهٔ غم پیش‌رو شادی است