بخش ۲۹ - داستان پیر خشتزن
در طرف شام یکی پیر بودچون پری از خلق طرفگیر بود
پیرهن خود ز گیا بافتیخشت زدی، روزی از آن یافتی
تیغزنان چون سپر انداختنددر لحد آن خشت سپر ساختند
هرکه جز آن خشت نقابش نبودگرچه گنه بود عذابش نبود
پیر یکی روز در این کار و بارکار فزاییش در افزود کار
آمد از آنجا که قضا ساز کردخوبجوانی سخن آغاز کرد
کاین چه زبونی و چه افکندگی است؟کاه و گل این پیشهٔ خربندگی است
خیز و مزن بر سپر خاک، تیغکز تو ندارند یکی نان دریغ
قالب این خشت در آتش فکنخشتْ تو از قالب دیگر بزن
چند کلوخی به تکلف کنی؟در گل و آبی چه تصرف کنی؟
خویشتن از جملهٔ پیران شمارکار جوانان به جوانان گذار
پیر بدو گفت جوانی مکندرگذر از کار و گرانی مکن
خشتزدن پیشه پیران بودبارکشی کار اسیران بود
دست بدین پیشه کشیدم که هستتا نکشم پیش تو یکروز دست
دستکش کس نیم از بهر گنجدستکشی میخورم از دسترنج
از پی این رزق وبالم مکنگر نه چنین است حلالم مکن
با سخن پیر ملامتگرشگریانْ گریان بگذشت از برش
پیر بدین وصف جهاندیده بودکز پی این کار پسندیده بود
چند نظامی درِ دنیی زنی؟خیز و در دین زن اگر میزنی