گنج

بخش ۲۸ - مقالت پنجم در وصف پیری

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۵ بیت
روز خوش عمر به شب‌خوش رسیدخاک به باد‌، آب به آتش رسید
صبح برآمد چه شوی مستِ خواب‌؟کز سر دیوار گذشت آفتاب
بگذر از این پی که جهانگیری استحکم جوانی مکن این پیری است
خشک شد آن دل که ز غم ریش بودکان نمکش نیست کزین پیش بود
شیفته شد عقل و تبه گشت رایآبله شد دست و زَمن گشت پای
با تو زمین را سر بخشایش استپای فروکش، گَهِ آسایش است
نیست درین پاکی و آلودگیخوش‌تر از آسودگی‌، آسودگی
چشمهٔ مهتابِ تو سرد‌ی گرفتلالهٔ سیرابِ تو زردی گرفت
موی به مویت ز حبش تا طرازتازی و ترک آمده در ترک‌تاز
پیر دو مویی که شب و روز تستروز جوانی ادب‌آموز تست
کز تو جوان‌تر به جهان چند بودخود نشود پیر درین بند بود
پرهٔ گل باد خزانیش بردآمده پیری و جوانی‌ش برد
عیب جوانی نپذیرفته‌اندپیری و صد عیب، چنین گفته‌اند
دولت اگر دولت جمشیدی استموی سپید آیت نومیدی است
موی سپید از اجل آرد پیامپشت خم از مرگ رساند سلام
ملک جوانی و نکویی که‌راست‌؟نیست مرا یارب گویی که‌راست
رفت جوانی به تغافل به سرجای دریغ‌ست دریغی بخوَر
گم‌شدهٔ هر که چو یوسف بُوَدگم شدنش جای تأسف بُوَد
فارغی از قدر جوانی که چیستتا نشوی پیر ندانی که چیست
شاهد باغ است درخت جوانپیر شود بشکندش باغبان
گرچه جوانی همه خود آتش استپیری تلخ است و جوانی خوش است
شاخ‌ِ تر از بهر گل نوبر استهیزم خشک از پی خاکستر است
موی سیه غالیهٔ سر بُوَدسنگ سیه صیرفی زر بُوَد
عهد جوانی به‌سر آمد مخسبشب شد و اینک سحر آمد مخسب
آتش طبع تو چو کافور خوَردمشک ترا طبع چو کافور کرد
چونکه هوا سرد شود یک دو ماهبرف سپید آوَرَد ابر سیاه
گازری از رنگرزی دور نیستکلبه خورشید و مسیحا یکی است
گازر‌کاری صفت آب شدرنگ‌رزی پیشه مهتاب شد
رنگ‌خر است این کره لاجوردعیسی از‌آن رنگ‌رزی پیشه کرد
تا پی ازین زنگی و رومی توراستداغ جهولی و ظلومی توراست
در کمر کوه ز خوی دو رنگپشت بریده است میان پلنگ
تا چو عروسان‌ِ درخت از قیاسگاه قصب پوشی و گاهی پلاس
داری از این خوی مخالف بسیچگرمی و صد جبه و سردی و هیچ
آن خور و آن پوش چو شیر و پلنگکه‌آوری آن را همه ساله به چنگ
تا شکمی نان و دمی آب هستکفچه مکن بر سر هر کاسه دست
نان اگر آتش نَنِشانَد ز توآب و گیا را که ستانَد ز تو؟
زانکه زنی نان کسان را صلابِه که خوری چون خر عیسی گیا
آتشِ این خاک خَم ِ بادگَردنان ندهد تا نبَرَد آبِ مرد
گر نه درین دخمه زندانیانبی‌تبش است آتش روحانیان
گرگ‌دَمی یوسف جانش چراست‌؟شیر‌دلی گربهٔ خوانش چراست‌؟
از پی مشتی جو گندم‌نمایدانهٔ دل چون جو و گندم مسای
نان‌خورش از سینه خود کن چو آبوز دل خود ساز چو آتش کباب
خاک خور و نان بخیلان مخورخاک نه‌ای زخم ذلیلان مخور
بر دل و دستت همه خاری بزنتن مزن و دست به کاری بزن
به که به کاری بکنی دستخوشتا نشوی پیش کسان دستکش