گنج

بخش ۲۷ - داستان پیرزن با سلطان سنجر

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۳۶ بیت
پیرزنی را ستمی درگرفتدست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیده‌اموز تو همه‌ساله ستم دیده‌ام
شحنهٔ مست آمده در کوی منزد لگدی چند فرا روی من
بی‌گُنه از خانه به‌رویم کشیدموی‌کشان بر سر کویم کشید
در ستم‌آبادِ زبانم نهادمُهر ستم بر در خانم نهاد
گفت: «فلان نیم‌شب ای گوژپشتبر سر کوی تو فلان را که کُشت؟»
خانهٔ من جست که «خونی کجاست؟»ای شه ازین بیش زبونی کجاست؟
شحنه بود مست که آن خون کندعربده با پیرزنی چون کند؟
رطل‌زنان دخلِ ولایت برندپیره‌زنان را به جنایت برند
آنکه درین ظلم نظر داشته‌ستستر من و عدل تو برداشته‌ست
کوفته شد سینهٔ مجروح منهیچ نماند از من و از روح من
گر ندهی داد من ای شهریاربا تو رود روزِ شمار، این شمار
داوری و داد نمی‌بینمتوز ستم آزاد نمی‌بینمت
از ملکان قوّت و یاری رسداز تو به ما بین که چه خواری رسد؟!
مال یتیمان ستدن، ساز نیستبگذر ازین، غارت ابخاز نیست
بر پَلهٔ پیره‌زنان ره مزنشرم بدار از پلهٔ پیره‌زن
بنده‌ای و دعوی شاهی کنیشاه نه‌ای چونکه تباهی کنی
شاه که ترتیب ولایت کندحکم رعیت به رعایت کند
تا همه سر بر خط فرمان نهنددوستی‌اش در دل و در جان نهند
عالم را زیر و زبر کرده‌ایتا تویی آخر چه هنر کرده‌ای؟
دولت ترکان که بلندی گرفتمملکت از داد‌پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروریترک نه‌ای، هندوی غارتگری
مسکن شهری ز تو ویرانه شدخرمن دهقان ز تو بی‌دانه شد
زآمدن مرگ شماری بکنمی‌رسدت دست، حصاری بکن
عدل تو قندیلِ شب‌افروز توستمونسِ فردای تو امروزِ توست
پیرزنان را به سخن شاد دارو این سخن از پیرزنی یاد دار
دست بدار از سر بیچارگانتا نخوری یاسج غم‌خوارگان
چند زنی تیر به هر گوشه‌ای؟غافلی از توشهٔ بی‌توشه‌ای
فتح جهان را تو کلید آمدینز پی بیداد پدید آمدی
شاه بدانی که جفا کم کنیگر دگران ریش، تو مرهم کنی
رسم ضعیفان به تو نازش بودرسم تو باید که نوازش بود
گوش به دریوزهٔ انفاس دارگوشه‌نشینی دو سه را پاس دار
سنجر، کاقلیم خراسان گرفتکرد زیان کاین سخن آسان گرفت
داد در این دور برانداخته‌ستدر پر سیمرغ وطن ساخته‌ست
شرم درین طارم ازرق نماندآب درین خاک معلق نماند
خیز نظامی ز حد افزون گِریبر دل خوناب شده خون گری