گنج

بخش ۲۵ - حکایت سلیمان با دهقان

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۶ بیت
روزی از آنجا که فراغی رسیدباد سلیمان به چراغی رسید
مملکتش رخت به صحرا نهادتخت بر این تختهٔ مینا نهاد
دید به‌نوعی که دلش پاره گشتبرزگر‌ی پیر در آن ساده دشت
خانه ز مشتی غله پرداختهدر غله دان کرم انداخته
دانه‌فشان گشته به هر گوشه‌ایرسته ز هر دانهٔ او خوشه‌ای
پردهٔ آن دانه که دهقان گشادمنطق مرغان ز سلیمان گشاد
گفت جوانمرد شو ای پیرمردکاین قَدَرَت بود‌، ببایست خورد
دام نه‌ای دانه فشانی مکنبا چو منی مرغ زبانی مکن
بیل نداری گِل صحرا مخارآب نیابی جو دهقان مکار
ما که به سیراب‌زمین کاشتیمزانچه بِکِشتیم چه برداشتیم‌؟
تا تو درین مزرعهٔ دانه‌سوزتشنه و بی آب چه آری بروز
پیر بدو گفت مرنج از جوابفارغم از پرورش خاک و آب
با تر و با خشک مرا نیست کاردانه ز من پرورش از کردگار
آب من اینک عرق پشت منبیل من اینک سر انگشت من
نیست غم ملک و ولایت مراتا منم، این دانه کفایت مرا
آنکه بشارت به خودم می‌دهددانه یکی هفتصد‌م می‌دهد
دانه به انبازی شیطان مکارتا ز یکی هفتصد آید به بار
دانهٔ شایسته بباید نخستتا گره خوشه گشاید درست
هر نظری را که برافروختندجامه به‌اندازهٔ تن دوختند
رخت مسیحا نکشد هر خریمحرم دولت نبود هر سری
کرگدنی گردن پیلی خوردمور ز پای ملخی نگذرد
بحر به صد رود شد آرام گیرجوی به یک سیل برآرد نفیر
هست در این دایرهٔ لاجوردمرتبهٔ مرد به‌مقدار مرد
دولتی‌یی باید صاحب درنگکز قدری ناز نیاید به تنگ
هر نفسی حوصلهٔ ناز نیستهر شکمی حاملهٔ راز نیست
ناز نگویم که ز خامی بودناز‌کشی کار نظامی بود