گنج

بخش ۲۴ - مقالت سوم در حوادث عالم

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۷ بیت
یک نفس ای خواجهٔ دامن‌کشانآستنی بر همه عالم فشان
رنج مشو راحتِ رنجور باشساعتی از محتشمی دور باش
حکم چو بر عاقبت‌اندیشی استمحتشمی بندهٔ درویشی است
مُلک سلیمان مطلب‌ کان کجاست‌!ملک همان است‌، سلیمان کجاست‌؟
حجله همان است که عَذرا‌ش بستبزم همان است که وامق نشست
حجله و بزم اینک تنها شدهوامق افتاده و عذرا شده
سال جهان گرچه بسی درگذشتاز سر مویش سرِ مویی نگشت
خاک همان خصمِ قوی‌گردن استچرخ همان ظالم گردن‌زن است
صحبت گیتی که تمنا کند؟با که وفا کرد؟ که با ما کند؟
خاک شد آنکس که برین خاک زیستخاک چه داند؟ که درین خاک چیست
هر ورقی چهره آزاده‌ای استهر قدمی فرق ملِک‌زاده‌ای است
ما که جوانی به جهان داده‌ایمپیر چراییم؟ کزو زاده‌ایم
سام که سیمرغ پسر گیر داشتبود جوان گرچه پسر پیر داشت
گنبد پوینده که پاینده نیستجز به خلافِ تو گراینده نیست
گه مَلِک جانورانت کندگاه گِلِ کوزه‌گرانت کند
هست بر این فرش دو رنگ آمدههر کسی از کار به تنگ آمده
گفته گروهی که به صحرا درندکای خُنُک آنان که به دریا درند!
وانکه به دریا در سختی‌کش استنعل در آتش که بیابان خوش است
آدمی از حادثه بی‌غم نی‌اندبر تر و بر خشک مسلّم نی‌اند
فرض شد این قافله برداشتنزین بُنِه بگذشتن و بگذاشتن
هر‌که در این حلقه فرو مانده‌استشهر‌برون‌کرده و ده‌رانده‌ است
راه رُوی را که امان می‌دهنددر عدم از دور نشان می‌دهند
مُلک رها کن که غرور‌ت دهدظلمت این سایه چه نورت دهد؟
عمر به بازیچه به سر می‌بریبازی از اندازه به در می‌بری
گردش این گنبدِ بازیچه رنگنز پی بازیچه گرفت این درنگ
پیشتر از مرتبهٔ عاقلیغفلت خوش بود‌، خوشا غافلی
چون نظر عقل به غایت رسیددولت شادی به نهایت رسید
غافل بودن نه ز فرزانگی‌ستغافلی از جملهٔ دیوانگی‌ست
غافل منشین‌، ورقی می‌خراشگر ننویسی قلمی می‌تراش
سر مکش از صحبت روشن‌دلاندست مدار از کمر مقبلان
خار که هم‌صحبتی گل کندغالیه در دامن سنبل کند
روز قیامت که برات آورندبادیه را در عرصات آورند
کای جگر آلودِ زبان‌بستگانآبِ جگر خوردهٔ دل‌خستگان
ریگ تو را آب حیات از کجا؟بادیه و فیض فرات از کجا؟
ریگ زند ناله که خون خورده‌امریگ مریزید نه خون کرده‌ام
بر سر خوانی نمکی ریختمبا جگری چند برآمیختم
تا چو هم‌آغوش غیور‌ان شوممَحرم دستینهٔ حوران شوم
حکم چو بر حکم سرشتش کنندمطرب خلخال بهشتش کنند
هر‌که کند صحبت نیک اختیارآید روزیش ضرورت به کار
صحبت نیکان ز جهان دور گشتخوان عسل خانهٔ زنبور گشت
دور نگر کز سر نا‌مردمیبر حذر‌ست آدمی از آدمی
معرفت از آدمیان برده‌اندو‌آدمیان را ز میان برده‌اند
چون فلک از عهد سلیمان بری‌ستآدمی آن است که اکنون پری‌ست
با نفس هر که درآمیختممصلحت آن بود که بگریختم
سایهٔ کس فَرِّ همایی نداشتصحبت کس بوی وفایی نداشت
تخم ادب چیست؟ وفا کاشتنحقّ وفا چیست؟ نگه داشتن
برزگر آن دانه که می‌پروردآید روزی که ازو برخورد