گنج

بخش ۲ - (مناجات اول) در سیاست و قهر یزدان

ای همه هستی ز تو پیدا شدهخاک ضعیف از تو توانا شده
زیرنشین عَلَمت کائناتما به تو قائم چو تو قائم به ذات
هستیِ تو صورتِ پیوند نیتو بِه کَس و کَس به‌تو مانندْ نی
آنچه تَغَیُّر نپذیرد توییوانکه نمرده‌ست و نمیرد تویی
ما همه فانی و بقا بس تو راستملک تعالی و تقدُّس تو راست
خاک به فرمان تو دارد سکونقُبّهٔ خَضرا تو کنی بیستون
جز تو فلک را خَمِ چوگان که داد‌؟دیگِ جسد را نمکِ جان که داد‌؟
چون قدمت بانگ بر ابلق زندجز تو که یارد که اناالحق زند‌؟
رفتی اگر نامدی آرام توطاقت عشق از کشش نام تو
تا کَرَمت راه جهان برگرفتپشت زمین بار گران برگرفت
گر نه ز پشتِ کرمت زاده بودناف زمین از شکم افتاده بود
عقدِ پرستش ز تو گیرد نظامجز به تو بر هست پرستش حرام
هر که نه گویای تو خاموشْ بِهْهر چه نه یاد تو فراموشْ بِهْ
ساقی‌ِ شب دستکش جام تستمرغ سحر دستخوش نام تست
پرده برانداز و برون آی فردگر منم آن پرده به‌هم در‌نورد
عجزِ فلک را به فلک وانمایعقدِ جهان را ز جهان واگشای
نَسْخ کن این آیت ایّام رامَسخ کن این صورتِ اجرام را
حرف زبان را به قلم بازدهوام زمین را به عدم بازده
ظلمتیان را بُنه بی‌نور کنجوهریان را ز عَرَض دور کن
کرسی شش‌گوشه به‌هم در‌شکنمنبرِ نُه‌پایه به هم در فِکَن
حُقّهٔ مَه بر گِل این مهره زنسنگ زُحَل بر قَدَح زُهره زن
دانه‌کن این عِقدِ شب‌افروز راپَر بشکن مرغ شب و روز را
از زمی این پُشتهٔ گِل بر تراشقالب یک خشت زمین گو مباش
گَرد شب از جِبْههٔ گردون بریزجبهه بیفت اخبیه گو بَر مَخیز
تا کی ازین راه نو روزگار‌؟پرده‌ای از راه قدیمی بیار
طرحْ برانداز و بُرون کَش برونگردن چرخ از حرکات و سکون
آب بریز آتش بیداد رازیرتر از خاک نشان باد را
دفتر افلاک‌شناسان بسوزدیدهٔ خورشید پرستان بدوز
صفر کن این بُرج ز طوق هِلالباز کن این پرده ز مُشتی خیال
تا به تو اِقرار خدایی دهندبر عدم خویش گواهی دهند
غنچه کمر بسته که ما بنده‌ایمگُل همه تَن جان که به تو زنده‌ایم
بی دیَتَست آنکه تو خون ریزی‌اشبی بَدَل‌ست آنکه تو آویزی‌اش
منزل شب را تو دراز آوریروزِ فرو رفته تو باز آوری
گرچه کنی قهر بسی را ز ماروی شکایت نه کسی را ز ما
روشنی عقل به جان داده‌ایچاشنی دل به زبان داده‌ای
چرخْ رَوِشْ قُطب ثَبات از تو یافتباغِ وجود آب حیات از تو یافت
غمزه‌ی نسرین نه ز باد صباستکز اثرِ خاکِ تواش توتیاست
پردهٔ سوسن که مَصابیحِ تُستجمله زبان از پی تسبیحِ تُست
بنده نظامی که یکی گوی تستدر دو جهان خاک سر کوی تست
خاطرش از معرفت آباد کنگردنش از دام غم آزاد کن