بخش ۱ - آغاز سخن
بسمالله الرحمن الرحیمهست کلید در گنج حکیم
فاتحهٔ فکرت و ختم سخننام خدایست بر او ختم کن
پیشوجود همه آیندگانبیشبقای همه پایندگان
سابقهسالار جهان قدممرسلهپیوند گلوی قلم
پردهگشای فلک پردهدارپردگی پردهشناسان کار
مبدع هر چشمه که جودیش هستمخترع هرچه وجودیش هست
لعلطراز کمر آفتابحُلهگر خاک و حُلیبند آب
پرورشآموز درونپرورانروزبرآرندهٔ روزیخَوران
مهرهکش رشته باریک عقلروشنی دیده تاریک عقل
داغنهِ ناصیهداران پاکتاجدهِ تختنشینان خاک
خامکن پخته تدبیرهاعذر پذیرنده تقصیرها
شحنه غوغای هراسندگانچشمه تدبیر شناسندگان
اول و آخر به وجود و صفاتهست کن و نیست کن کاینات
با جبروتش که دو عالم کم استاول ما آخر ما یکدم است
کیست درین دیرگه دیرپایکو لمن الملک زند جز خدای
بود و نبود آنچه بلندست و پستباشد و این نیز نباشد که هست
پرورش آموختگان ازلمشکل این کار نکردند حل
کز ازلش علم چه دریاست اینتا ابدش ملک چه صحراست این
اول او اول بیابتداستآخر او آخر بیانتهاست
روضه ترکیب ترا حور ازوستنرگس بینای ترا نور ازوست
کشمکش هرچه در او زندگیستپیش خداوندی او بندگیست
هرچه جز او هست، بقاییش نیستاوست مقدس که فناییش نیست
منّت او راست هزار آستینبر کمر کوه و کلاه زمین
تا کرمش در تتق نور بودخار ز گل نی ز شکر دور بود
چون که به جودش کرم آباد شدبند وجود از عدم آزاد شد
در هوس این دو سه ویرانه دهکار فلک بود گره در گره
تا نگشاد این گره وهمسوززلف شب ایمن نشد از دست روز
چون گهر عقد فلک دانه کردجعد شب از گرد عدم شانه کرد
زین دو سه چنبر که بر افلاک زدهفت گره بر کمر خاک زد
کرد قبا جبه خورشید و ماهزین دو کلهوار سپید و سیاه
زهره میغ از دل دریا گشادچشمه خضر از لب خضرا گشاد
جام سحر در گل شبرنگ ریختجرعه آن در دهن سنگ ریخت
زآتش و آبی که بههم در شکستپیهِ دُر و گُردهٔ یاقوت بست
خون دل خاک ز بحران باددر جگر لعل جگرگون نهاد
باغ سخا را چو فلک تازه کردمرغ سخن را فلکآوازه کرد
نخل زبان را رطب نوش داددُر سخن را صدف گوش داد
پردهنشین کرد سر خواب راکسوت جان داد تن آب را
زلف زمین در بر عالم فکندخال (عصی) بر رخ آدم فکند
روی زر از صورت خواری بشستحیض گل از ابر بهاری بشست
زنگ هوا را به کواکب ستردجان صبا را به ریاحین سپرد
خون جهان در جگر گل گرفتنبض خرد در مجس دل گرفت
خنده به غمخوارگی لب کشاندزهره به خنیاگری شب نشاند
ناف شب از مشک فروشان اوستماه نو از حلقه به گوشان اوست
پای سخن را که درازست دستسنگ سراپردهٔ او سر شکست
وهم تهیپای بسی ره نبَشتهم ز درش دستتهی بازگشت
رای بسی رفت و ضمیرش نیافتدیده بسی جُست و نظیرش نیافت
عقل درآمد که طلب کردمشترک ادب بود، ادب کردمش
هر که فتاد از سر پرگار اوجمله چو ما هست طلبگار او
سدرهنشینان سوی او پر زدندعرشروان نیز همین در زدند
گر سرِ چرخ است، پر از طوق اوستور دلِ خاک است، پر از شوق اوست
زندهٔ نام جبروتش اَحدپایهٔ تخت ملکوتش ابد
خاص نوالش نفس خستگانپیک روانش قدم بستگان
دل که ز جان نسبت پاکی کندبر در او دعوی خاکی کند
رُستهٔ خاکِ درِ او دانهایستکز گل باغش ارم افسانهایست
خاک نظامی که به تایید اوستمزرعهٔ دانهٔ توحید اوست