بخش ۱۹ - ثمره خلوت دوم
عمر بر آن فرش ازل بافتهآنچه شده باز بَدَل یافته
گوش در آن نامه تحیترساندیده در آن سجده تحیاتخوان
تنگ دل از خنده ترکان شکرسرمه بر از چشم غزالان نظر
تُرک قصبپوش من آنجا چو ماهکرده دلم را چو قصب رخنهگاه
مه که به شب دست برافشاندهبودآن شب تا روز فرو ماندهبود
ناوکِ غمزهش چو سبکپَر شدیجان به زمین بوسه برابر شدی
شمع ز نورش مژه پر اشک داشتچشم ِ چراغ آبله از رشک داشت
هر ستمی که به جفا درگرفتدل به تبرک به وفا برگرفت
گه شده او سبزه و من جوی آبگه شده من گازر و او آفتاب
زان رطب آن شب که بری داشتمبیخبرم گر خبری داشتم
کان مه نو کاو کمر از نور داشتماه نو از شیفتگان دور داشت
شیفتهٔ شیفتهٔ خویش بودرغبتی از من صد ازو بیش بود
دل به تمنا که «چه بودی ز روزگر شب ما را نشدی پرده سوز؟
امشب اگر جفت سلامت شدیهمنفس روز قیامت شدی»
روشنیِ آن شبِ چون آفتابجویم بسیار و نبینم به خواب
جز به چنان شب طربم خوش نبودتا شبخوش کرد شبم خوش نبود
زان همه شب یارب یارب کنمبو که شبی جلوهٔ آن شب کنم
روز سفید آن نه شب داج بودبود شب، اما شب معراج بود
ماه که بر لعل فلک کان کنددر غم آن شب همه شب جان کند
روز که شبدشمنیاش مذهب استهم به تمنای چنان یک شب است
من شده فارغ که ز راه سحرتیغزنان صبح درآمد ز در
آتش خورشید ز مژگان منآب روان کرد بر ایوان من
ابر به باغ آمده بازیکنانجامهٔ خورشید نمازیکنان
حوضهٔ این چشمه که خورشید بستچون من و تو چند سبو را شکست
چرخ ستاره زده بر سیم نابزر طلی از ورق آفتاب
صبح گرانخسب سبکخیز شددشنه بهدست از پی خونریز شد
من ز مصافش سپر انداختهجان سپرِ دشنهٔ او ساخته
در پی جانم سحر از جوی جَستتشنهکُشی کرد و بر او پل شکست
بانگ برآمد ز خرابات منک«ای سحر اینست مکافات من»
پیشترک زین که کسی داشتمشمع شبافروز بسی داشتم
آنشب و آنشمع نماندم چه سود؟نیست چنان شد که تو گویی نبود
نیش در آن زن که ز تو نوش خُوَردپشم در آن کش که ترا پنبه کرد
خامکشی کن که صواب آن بودسوختن سوخته آسان بود
صبح چو در گریه من بنگریستبر شفق از شفقتِ من خون گریست
سوخته شد خرمن روز از غممچشمهٔ خورشید فسرد از دمم
با همه زهرم فلک امید دادمار شبم مهره خورشید داد
چون اثرِ نورِ سحر یافتمبیخبرم گرچه خبر یافتم
هر که درین مهد روان راه یافتبیشتر از نور سحرگاه یافت
ای ز خجالت همه شبهای تورو سیه از روز طربهای تو
من که ازین شب صفتی کردهامآن صفت از معرفتی کردهام
شب صفت پرده تنهایی استشمع در او گوهر بینایی است
عود و گلابی که بر او بسته شدناله و اشک دو سه دلخسته شد
وآنهمه خوبی که درآن صدر بودنور خیالات شب قدر بود
محرم ِاین پرده زنگینوَردکیست در این پرده زنگار خوَرد؟
صبح که پروانگی آموختهستخوشتر ازان شمع نیفروختهست
کوش کز آن شمع به داغی رسیتا چو نظامی به چراغی رسی