بخش ۲۰ - مقالت اول در آفرینش آدم
اوّل کاین عشقپرستی نبوددر عدم آوازه هستی نبود
مُقبلی از کِتم عدم ساز کردسوی وجود آمد و در باز کرد
بازپسین طفلِ پریزادگانپیشترینِ بشریزادگان
آن به خلافت عَلَم آراستهچون علم افتاده و برخاسته
«عَلَّمَ آدم» صفتِ پاک او«خَمَّرَ طینه» شرفِ خاک او
آن به گهر هم کدر و هم صفیهم محک و هم زر و هم صیرَفی
شاهدِ نوفتنهی افلاکیاننوخطِ فرد آینهی خاکیان
یارهٔ او ساعد جان را نگارساعدش از هفت فلک یارهدار
آن ز دو گهواره برانگیختهمغز دو گوهر به هم آمیخته
پیشکش خلعت زندانیانمحتسب و ساقی روحانیان
سرحدِ خلقت، شده بازار اوبِکریِ قدرت، شده در کار او
طفل چهلروزه کژ مژ زبانپیر چهل ساله بر او درسخوان
خوبخطی عشقنبشت آمدهگلبنی از باغ بهشت آمده
نوری ازان دیده که بیناترستمرغی ازان شاخ که بالاترست
زو شده مرغانِ فلک دانهچینزان همه را آمده سر بر زمین
و او به یکی دانه ز راه کرمحله در انداخته و حلیه هم
آمده در دام چنین دانهایکمتر از آوازه شکرانهای
زان به دعاها بهوجود آمدهجمله عالم به سجود آمده
بر در آن قبله هر دیدهایسهو شده سجده شوریدهای
گشته گل افشان وی از هشت باغبر همه گلبرگ و بر ابلیس داغ
بی تو نشاطیش در اندام نیدر ارمش یکنفس آرام نی
طاقت آن کارکیایی نداشتکز غم کار تو رهایی نداشت
گرمی گندم جگرش تافتهچون دل گندم به دو بشکافته
ز آرزوی ما که شده نو بر اوگندم خوردن به یکی جو بر او
او که چو گندم سر و پایی نداشتبی زمی و سنگ نوایی نداشت
تا نفکندند نرُست آن امیدتا نشکستند نشد روسپید
گندمگون گشته ادیمش چو کاهیافته جودانه چو کیمُختِ ماه
چون جو و گندم شده خاکآزمایدر غم تو ای جو گندم نمای
خوردن آن گندم نامردمشکرده برهنه چو دلِ گندمش
آنهمه خواری که ز بدخواه بردیکدلی گندمش از راه برد
گندم سخت از جگر افسردگیستخُردی او مایه بیخُردگیست
مردم چون خوردن او ساز کرداز سر تا پای دهن باز کرد
ای به تو سر رشته جان گم شدهدامِ تو آن دانه گندم شده
قرص جوین میشکن و میشکیبتا نخوری گندمِ آدمفریب
پیکِ دلی، پیرو شیطان مباششیرِ امیری، سگِ دربان مباش
چرک نشاید ز ادیم تو شستتا نکنی توبه آدم نخست
عذر بِهْ آنرا که خطایی رسیدکهآدم از آن عذر به جایی رسید
چون ز پی دانه هوسناک شدمُقطعِ این مزرعه خاک شد
دید که در دانه طمع خام کردخویشتن افکنده این دام کرد
آب رساند این گل پژمرده رازد به سراندیب سراپرده را
روسیه از این گنه آنجا گریختبر سر آن خاک سیاهی بریخت
مدتی از نیل خُم آسماننیلگری کرد به هندوستان
چون کفش از نیلِ فلک شستهشدنیلگیا در قدمش رُسته شد
تُرک ختایی شده یعنی چو ماهزلف خطا بر زده زیرِ کلاه
چون دلش از توبه لطافت گرفتملک زمین را به خلافت گرفت
تخم وفا در زمی عدل کشتوقفی آن مزرعه بر ما نوشت
هرچه بدو خازن فردوس دادجمله در این حجره ششدر نهاد
برخور ازین مایه که سودش تراستکِشتنش او را و درودش تراست
ناله عود از نفس مجمرسترنج خر از راحت پالانگرست
کار تورا بیتو چو پرداختندنامزد لطف تورا ساختند
کشتی گل باش به موج بهارتا نشوی لنگر بستان چو خار
راه بهدل شو چو بدیدی خزانکآب به دل میشود آتش به جان
صورت شیری دل شیریت نیستگرچه دلت هست دلیریت نیست
شیر توان بست ز نقش سرایلیک به صد چوب نجنبد ز جای
خلعت افلاک نمیزیبدتخاکی و جز خاک نمیزیبدت
طالع کارت به زبونی دَرَستدل به کمی غم به فزونی دَرَست
ورنه چرا کرد سپهر بلندشهرگشایی چو ترا شهربند؟
دایرهکِردارْ میانبسته باشدر فلکی با فلک آهسته باش
تیزتکی پیشهی آتش بودباز نمانی ز تک آن خوش بود
آب صفت باش و سبکتر برانکآبِ سبک هست به قیمت گران
گوهر تن در تَنُکی یافتندقیمت جان در سَبُکی یافتند
باد سبکروح بوَد در طوافخود تو گرانجانتری از کوه قاف
گر نه فریبنده رنگی چو خاررخ چو بنفشه بهسوی خود مدار
خانه مصقل همه جا روی تستاز پی آن دیده تو سوی تست
گرچه پذیرنده هر حد شدیاز همه چون هیچ مجرد شدی
عاشق خویشی تو و صورتپرستزان چو سپهر آینه داری بهدست
گر جوِ سنگی نمک خود چشیدامن از این بینمکی دَرکشی
ظلم رها کن به وفا درگریزخلق چه باشد؟ به خدا درگریز
نیکی او بین و برآن کار کنبر بدی خویشتن اقرار کن
چون تو خجلوار برآری نفسفضل کند رحمت فریادرس