بخش ۱۷ - ثمره خلوت اول
باد، نقاب از طرفی برگرفتخواجه سبک عاشقی از سر گرفت
گل نفسی دید شِکَر خندهایبر گل و شِکَّر نفس افکندهای
فتنه آن ماهِ قصبدوختهخرمنِ مه را چو قصب سوخته
تا کمر از زلف زره بافتهتا قدم از فرق نمک یافته
دیدن او چون نمکانگیز شدهر که در او دید نمکریز شد
تا نمکش با شکر آمیختهشِکَّر شیریننمکان ریخته
طوطی باغ از شکرش شرمسارچون سرِ طوطی زنخش طوقدار
زان زنخِ گِردِ چو نارنج خوشغبغب سیمین چو ترنجی به کش
مستنوازی چو گلِ بوستانتوبهفریبی چو مُلِ دوستان
لب طبریوار طبرخون به دستمغز طبرزد به طبر خون شکست
سرخ گلی سبزتر از نیشکرخشک نباتی همه جلابتر
خال چو عودش که جگرسوز بودغالیهسای صدف روز بود
از غم آن دانهٔ خال سیاهجمله تن خال شده روی ماه
جزع ز خورشید جگر سوزترلعل ز مهتاب شب افروزتر
از بنه دل که به فرسنگ داشتراه چو میدان دهن تنگ داشت
زان دل سختش که جگرخواره گشتبر جگر من دل من پاره گشت
لب به سخن، خنده به شِکَّر خوریرخ به دعا، غمزه به افسونگری
بسته چو حقه دهن مهرهدارراهگذر مانده یکی مهرهوار
عشق چو آن حقه و آن مهره دیدبوالعجبی کرد و بساطی کشید
کیسه صورت ز میانم گشادطوق تن از گردن جانم گشاد
کار من از طاقت من درگذشتکآب حیاتم ز دهن برگذشت
عقلِ عزیمتگرِ ما دیو دیدنقره آن کار به آهن کشید
دل که به شادی غم دل میگرفتچشمه خورشید به گل میگرفت
مونس غمخواره غم وی بُوَدچارهگرِ می زده هم می بُوَد
ای به تبش ناصیت از داغ منبیخبر از سبزه و از باغ من
سبزه فلک بود و نظر تاب اوباغ سحر بود و سرشک آب او
وانکه رخش پردگی خاص بودآینهٔ صورت اخلاص بود
بسکه سرم بر سر زانو نشستتا سر این رشته بیامد به دست
این سفر از راه یقین رفتهامراه چنین رو که چنین رفتهام
محرم این ره تو نهای زینهارکار نظامی به نظامی گذار