گنج

بخش ۱۶ - خلوت اول در پرورش دل

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۷۵ بیت
رایض من چون ادب آغاز کرداز گره نُه فلکم باز کرد
گرچه گره در گرهش بود جایبرنگرفت از سر این رشته پای
تا سر این رشته به جایی رسیدکان گره از رشته بخواهد برید
خواجه مع‌القصه که در بند ماستگرچه خدا نیست، خداوند ماست
شحنهٔ راهِ دو جهانِ منستگرنه چرا در غم جان منست؟
گرچه بسی ساز ندارد ز منشفقت خود باز ندارد ز من
گشت چو من بی‌ادبی را غلامآن ادب‌آموز مرا کرد رام
از چو منی سر به هزیمت نبردصحبت خاکی به غنیمت شمرد
روزی از این مصر زلیخا‌پناهیوسفیی کرد و برون شد ز چاه
چشم شب از خواب چو بردوختندچشم ِ چراغِ سحر افروختند
صبحْ چراغی سحرافروز شدکُحلی شب‌، قرمزی روز شد
خواجه گریبانِ چراغی گرفتدست من و دامن باغی گرفت
دامنم از خارِ غم آسوده کردتا به گریبان به گُل آموده کرد
من چو لب لاله شده خنده‌ناکجامه به صد جای چو گل کرده چاک
لالهْ دلِ خویش به جانم سپردگُلْ کمرِ خود به میانم سپرد
گَه چو می آلوده‌به‌خون آمدمگَه چو گل از پرده برون آمدم
گل به گل و شاخ به شاخ از شتابمی‌شدم ایدون که شود نشو آب
تا علم عشق به جایی رسیدکز طرفی بوی وفایی رسید
نکته بادی به زبان فصیحزنده‌دلم کرد چو بادِ مسیح
زیر زمین ریخت عماریم راتک به صبا داد سواریم را
گفت فرود آی و ز خود دم مزنورنه فرود آرمت از خویشتن
من که بر آن آب چو کشتی شدمساکن از آن باد بهشتی شدم
آب روان بود فرود آمدمتشنه‌زبان بر لبِ رود آمدم
چشمه‌ای افروخته‌تر از آفتابخضر به خضریش ندیده به خواب
خوابگهی بود سمن‌زارِ اوخواب‌کنان نرگسِ بیدار او
دایرهٔ خطِ سپهرش مقامغالیهٔ بوی بهشتش غلام
گل ز گریبان سمن کرده جایخارکشان دامن گل زیر پای
آهو و روباه در آن مرغزارنافه به گل داده و نیفه به خار
طوطی از آن گل که شکرخنده بودبر سر سبزیش پر افکنده بود
تازه گیا طوطی شکر بدستآهوکان از شکرش شیر‌مست
جلوه‌گر از حجله گلها شمالگل شکر از شاخ گیاها غزال
خیری منشور مرکب شدهمروحه عنبر اشهب شده
سرمه بیننده چو نرگس نماشسوسن افعی چو زمرد گیاش
قافله‌زن یاسمن و گل به همقافیه‌گو قمری و بلبل به هم
سوسن یک‌روزه‌ی عیسی‌زبانداده به صبح از کف موسی نشان
فاخته فریادکنان صبحگاهفاخته‌گون کرده فلک را به آه
باد نویسنده به دست امیدقصه گل بر ورق مشک بید
گه به سلام ِ چمن آمد بهارگه به سپاس آمده گل پیش خار
تُرکِ سمن خیمه به صحرا زدهماهچه خیمه به ثریا زده
لاله به آتشگه راز آمدهچون مغ هندو به نماز آمده
هندوک لاله و ترک سمنسهل عرب بود و سهیل یمن
زورق باغ از علم سرخ و زردپنجره‌ها ساخته از لاجورد
آب ز نرمی شده قاقم نمایطرفه بُوَد قاقم سنجاب‌سای
شاخ ز نور فلک انگیختهدر قدم سایه درم ریخته
سایه سخن‌گو به لب آفتابزنده شده ریگ ز تسبیح آب
نسترن از بوسه‌ی سنبل به زخماز مژه‌ی غنچه لبِ گُل به زخم
ترکش خیری تهی از تیر خارگاه سپر خواسته گه زینهار
سِحر زده بید‌، به لرزه تنشمجمر لاله شده دود افکنش
خواست پریدن چمن از چابکیخواست چکیدن سمن از نازکی
نی به شکر‌خنده برون آمدهزرده‌ی گل‌نعل به خون آمده
آن گُل خود رای که خودروی بوداز نفس باد سخن‌گوی بود
سبز‌تر از برگ ِ ترنج آسمانآمده نارنج به دست آن زمان
چون فلک آنجا علم آراستهسبزه به کِشتی‌ش بدر خواسته
هر گره از رشته آن سبز خوانجان زمین بود و دل آسمان
اختر سرسبز مگر بامدادگفت زمین را که سرت سبز باد
یا فلک آنجا گذر آورده‌بودسبزه به بیجاده گرو کرده‌بود
چشمه دَرَفشنده‌تر از چشم حورتا برد از چشمه خورشید نور
سبزه بر آن چشمه وضو ساختهشکر وضو کرده و پرداخته
مرغ ز گل بوی سلیمان شنیدناله داودی از آن برکشید
چنگل دراج به خون تذروسلسله آویخته در پای سرو
محضر منشور‌نویسان باغفتوی بلبل شده بر خون زاغ
بوم کز آن بوم شده پیکر‌ش سرّ دلش گشته قضای سرش
باد یمانی به سهیل نسیمساخته کیمخت زمین را ادیم
لاله ز تعجیل که بشتافتهاز تپشِ دل خَفَقان یافته
سایهٔ شمشاد‌ِ شمایل‌پرستسوی دلِ لاله فرو برده دست
ناخن سیمین سمن صبح فامبرده ز شب ناخنهٔ شب تمام
صبح که شد یوسف زرین رسنچاه‌کَنان در زنخ یاسمن
زرد قصب خاک به رسم جهودکآب چو موسی ید بیضا نمود
خاک به آن آب دوا ساختههرچه فرو برده برانداخته
نور سحر یافته میدان فراخسایه روی را به صبا داده شاخ
سایه گَزیده لب خورشید راشانه زده باد سر بید را
سایه و نور از علم شاخساررقص‌کنان بر طرف جویبار
عود شد آن خار که مقصود بودآتش گل مجمر آن عود بود
گردن گل منبر بلبل شدهزلف بنفشه کمر گل شده
مرغ ز داود خوش‌آوازترگل ز نظامی شکر اندازتر