بخش ۱۵ - در توصیف شب و شناختن دل
چون سپر انداختن آفتابگشت زمین را سپر افکن بر آب
گشت جهان از نفسش تنگتروز سپر او سپرک رنگتر
با سپر افکندن او لشگرشتیغ کشیدند به قصد سرش
گاو که خرمهره بدو در کشندچونکه بیفتد همه خنجر کشند
طفل شب آهیخت چو در دایه دستزنگلهٔ روز فراپاش بست
از پی سودای شب اندیشهناکساخته معجون مفرح ز خاک
خاک شده بادِ مسیحای اوآب زده آتشِ سودای او
شربت و رنجور به هم ساختهخانه سودا شده پرداخته
ریخته رنجور یکی طاس خونگشته ز سر تا قدم انقاس گون
رنگ درونی شده بیرون نشینگفته قضا «کان من الکافرین»
هر نفسی از سر طنازیییبازیِ شب ساخته شببازییی
گه قصبِ ماه گلآمیز کردگاه دفِ زهره درمریز کرد
من به چنین شب که چراغی نداشتبلبل آن روضه که باغی نداشت
خونِ جگر با سخن آمیختمآتش از آب جگر انگیختم
با سخنم چون سخنی چند رفتبی کسم اندیشه درین پند رفت
هاتف خلوت به من آواز دادوام چنان کن که توان باز داد
آب درین آتش پاکت چراست؟باد جنیبتکشِ خاکت چراست؟
خاکِ تبآرنده به تابوت بخشآتشِ تابنده به یاقوت بخش
تیر میفکن که هدف رای تستمِقرعه کم زن که فَرَس پای تست
غافل از این بیش نشاید نشستبر درِ دل ریز، گر آبیت هست
در خم این خم که کبودی خوش استقصه دل گو که سرودی خوش است
دور شو از راهزنان حواسراه تو دل داند دل را شناس
عرشروانی که ز تن رستهاندشهپر جبریل به دل بستهاند
وانکه عنان از دو جهان تافتهستقوت ز دیواره دل یافتهست
دل اگر این مُهره آب و گل استخر هم از اقبال ِتو صاحبدل است
زنده به جان خود همه حیوان بوَدزنده به دل باش که عمر آن بود
دیده و گوش از غرض افزونیاندکارگرِ پردهٔ بیرونیاند
پنبه درآکنده چو گُل گوش تونرگسِ چشم آبلهٔ هوش تو
نرگس و گل را چه پرستی به باغ؟ای ز تو هم نرگس و هم گل به داغ
دیده که آیینهی هر ناکس استآتش او آب جوانی بس است
طبع که با عقل به دلالگیستمنتظر نقد چهل سالگیست
تا به چهل سال که بالغ شودخرج سفرهاش مبالغ شود
یار کنون بایدت افسون مخواندرس چهل سالگی اکنون مخوان
دست برآور ز میان چاره جویاین غم دل را دل غمخواره جوی
غم مخور البته که غمخوار هستگردن غم بشکن اگر یار هست
بی نفسی را که زبون غم استیاری یاران مددی محکم است
چون نفسی گرم شود با دو کسنیست شود صد غم از آن یک نفس
صبح نخستین چو نفس برزندصبح دوم بانگ بر اختر زند
پیشترین صبح به خواری رسدگرنه پسین صبح به یاری رسد
از تو نیاید به توی هیچ کاریار طلب کن که برآید ز یار
گرچه همه مملکتی خوار نیستیار طلب کن که به از یار نیست
هست ز یاری همه را ناگزیرخاصه ز یاری که بود دستگیر
این دو سه یاری که تو داری ترندخشکتر از حلقه در بر درند
دست درآویز به فتراک دلآب تو باشد که شوی خاک دل
چون ملکالعرش جهان آفریدمملکت صورت و جان آفرید
داد به ترتیب ادب ریزشیصورت و جان را به هم آمیزشی
زین دو همآگوش دل آمد پدیدآن خلفی کاو به خلافت رسید
دل که بر او خطبه سلطانی استاکدشِ جسمانی و روحانی است
نور ادیمت ز سهیل دلستصورت و جان هر دو طفیل دلست
چون سخن دل به دماغم رسیدروغن مغزم به چراغم رسید
گوش در این حلقه زبان ساختمجان هدف هاتف جان ساختم
چربزبان گشتم از آن فربهیطبع ز شادی پر و از غم تهی
ریختم از چشمه چشم آب سردکاتش دل آب مرا گرم کرد
دست برآوردم از آن دست بندراهزنان عاجز و من زورمند
در تک آن راه دو منزل شدمتا به یکی تک به در دل شدم
من سوی دل رفته و جان سوی لبنیمه عمرم شده تا نیمشب
بر در مقصوره روحانیمگوی شده قامت چوگانیم
گوی به دست آمده چوگان مندامن من گشته گریبان من
پای ز سر ساخته و سر ز پایگویصفت گشته و چوگان نمای
کار من از دست و من از خود شدهصد ز یکی دیده یکی صد شده
همسفران جاهل و من نوسفرغربتم از بیکسیام تلختر
ره نه کز آن در بتوانم گذشتپای درون نی و سرِ باز گشت
چونکه در آن نقب زبانم گرفتعشق نقیبانه عنانم گرفت
حلقه زدم گفت بدین وقت کیست؟گفتم اگر بار دهی آدمیست
پیشروان پرده برانداختندپرده ترکیب در انداختند
لاجرم از خاصترین سرایبانگ در آمد که نظامی درآی
خاصترین محرم آن در شدمگفت درون آی درونتر شدم
بارگهی یافتم افروختهچشم بد از دیدن او دوخته
هفت خلیفه به یکی خانه درهفت حکایت به یک افسانه در
ملک ازان بیش که افلاک راستدولتیا خاک که آن خاک راست
در نفس آباد دم نیمسوزصدرنشین گشته شه نیمروز
سرخ سواری به ادب پیش اولعل قبایی ظفر اندیش او
تلخ جوانی یزکی در شکارزیرتر از وی سیهی دُردخوار
قصد کمین کرده کمند افکنیسیم زره ساخته رویینتنی
این همه پروانه و دل شمع بودجمله پراکنده و دل جمع بود
من به قناعت شده مهمان دلجان به نوا داده به سلطان دل
چون علم لشگر دل یافتمروی خود از عالمیان تافتم
دل به زبان گفت که ای بیزبانمرغ طلب بگذر از این آشیان
آتش من محرم این دود نیستکان نمک این پاره نمک سود نیست
سایهم از این سرو تواناترستپایهم از این پایه به بالا ترست
گنجم و در کیسه قارون نیمبا تو نیم وز تو به بیرون نیم
مرغ لبم با نفس گرم اوپر زبان ریخته از شرم او
ساختم از شرم سرافکندگیگوش ادب حلقهکش بندگی
خواجهی دل عهدِ مرا تازه کردنام نظامی فلک آوازه کرد
چونکه ندیدم ز ریاضت گزیرگشتم از آن خواجه ریاضت پذیر