بخش ۱۴ - برتری سخن منظوم از منثور
چونکه نَسَخته سخن سرسریهست بر گوهریان گوهری
نکته نگهدار ببین چون بُوَدنکته که سنجیده و موزون بُوَد
قافیهسنجان که سخن برکشندگنج دو عالم به سخن درکشند
خاصه کلیدی که در گنج راستزیر زبان مرد سخنسنج راست
آنکه ترازوی سخن سخته کردبختوران را به سخن بخته کرد
بلبل عرشند سخنپرورانباز چه مانند به آن دیگران
زآتش فکرت چو پریشان شوندبا مَلَک از جملهٔ خویشان شوند
پرده رازی که سخنپروریستسایهای از پرده پیغمبریست
پیش و پسی بست صف کبریاپس شعرا آمد و پیش انبیا
این دو نظر محرم یک دوستنداین دو چو مغز آنهمه چون پوستند
هر رطبی کز سر این خوان بُوَدآن نه سخن پارهای از جان بُوَد
جان تراشیده به منقار گِلفکرت خاییده به دندان دل
چشمهٔ حکمت که سخندانی استآب شده زین دو سه یک نانی است
آنکه درین پرده نواییش هستخوشتر ازین حجره سراییش هست
با سر زانوی ولایتسِتانسر ننهد بر سر هر آستان
چون سر زانو قدم دل کنددر دو جهان دست حمایل کند
آید فرقش به سلام قدمحلقهصفت پای و سر آرد بههم
در خم آن حلقه که چستش کندجان شکند باز درستش کند
گاهی از آن حلقهٔ زانو قرارحلقه نهد گوش فلک را هزار
گاه بدین حقهٔ فیروزه رنگمهره یکی ده بهدر آرد ز چنگ
چون به سخن گرم شود مرکبشجان به لب آید که ببوسد لبش
از پی لعلی که برآرد ز کانرخنه کند بیضه هفت آسمان
نسبت فرزندی ابیات چستبر پدر طبع بدارد درست
خدمتش آرد فلک چنبریباز رهد ز آفت خدمتگری
هم نفسش راحت جانها شودهم سخنش مهر زبانها شود
هر که نگارندهٔ این پیکر اوستبر سخنش زن که سخنپرور اوست
مشتری سِحرِ سخن خوانمشزهرهٔ هاروتشکن دانمش
این بنه کاهنگ سواران گرفتپایه خوار از سر خواران گرفت
رای مرا این سخن از جای بردکآب سخن را سخنآرای برد
میوه دل را که به جانی دهندکی بود آبی چو به نانی دهند؟
ای فلک از دست تو چون رستهانداین گرههایی که کمر بستهاند
کار شد از دست به انگشت پایاین گره از کار سخن واگشای
سیم کشانی که به زر مردهاندسکه این سیم به زر بردهاند
هر که به زر سکهٔ چون روز دادسنگ ستد، دُر شبافروز داد
لاجرم این قوم که داناترندزیرترند ارچه به بالاترند
آنکه سرش زرکش سلطان کشیدباز پسین لقمه ز آهن چشید
وانکه چو سیماب غم زر نخوردنقره شد و آهن سنجر نخورد
چون سخنت شهد شد ارزان مکنشهد سخن را مگس افشان مکن
تا ندهندت، مَسِتان گر وفاستتا ننیوشند، مگو گر دعاست
تا نکند شرع تو را نامدارنامزد شعر مشو زینهار
شعر تو را سدره نشانی دهدسلطنت ملک معانی دهد
شعر تو از شرع بدانجا رسدکز کمرت سایه به جوزا رسد
شعر برآرد به امیریت نامکالشعراءُ امراء الکلام
چون فلک از پای نشاید نشستتا سخنی چون فلک آری به دست
بر صفت شمع سرافکنده باشروز فرو مرده و شب زنده باش
چون تک اندیشه به گرمی رسیدتندروِ چرخ به نرمی رسید
به که سخن دیر پسند آوریتا سخن از دست بلند آوری
هر چه در این پرده نشانت دهندگر نپسندی به از آنت دهند
سینه مکن گر گهر آری به دستبهتر از آن جوی که در سینه هست
هر که علم بر سر این راه بردگوی ز خورشید و تک از ماه برد
گر نفسش گرم روی هم نکردیک نفس از گرم روی کم نکرد
در تک فکرت که روِش گرم داشتبرد فلک را ولی آزرم داشت
بارگی از شهپر جبریل ساختبادزن از بال سرافیل ساخت
پیسپرِ کس مکن این کشته راباز مده سر بهکَس این رشته را
سفره انجیر شدی صفر وارگر همه مرغی بدی انجیر خوار
منکه درین شیوه مصیب آمدمدیدنی ارزم که غریب آمدم
شعر به من صومعه بنیاد شدشاعری از مصطبه آزاد شد
زاهد و راهب سوی من تاختندخرقه و زنار در انداختند
سرخگلی غنچهمثالم هنوزمنتظر باد شمالم هنوز
گر بنمایم سخن تازه راصور قیامت کنم آوازه را
هرچه وجود است ز نو تا کهنفتنه شود بر منِ جادوسخن
صنعت من برده ز جادو شکیبسحر من افسونِ ملایکفریب
بابِل من گنجه هاروتسوززهره من خاطر انجمفروز
زهره این منطقه میزانی استلاجرمش منطق روحانی است
سحر حلالم سحری قوت شدنسخکُنِ نسخه هاروت شد
شکل نظامی که خیال منستجانور از سحر حلال منست