بخش ۲۹ - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی
فرزانه سخنسرای بغداداز سرّ سخن چنین خبر داد
کان شیفتهٔ رسن بریدهدیوانهٔ ماه نو ندیده
مجنونِ جگر کباب گشتهدهقانِ دهِ خراب گشته
میگشت به هر بسیچگاهیمونس نه به جز دریغ و آهی
بویی که ز سوی یارش آمدخوشبویتر از بهارش آمد
زان بویِ خوش دماغپروراعضاش گرفته رنگ عنبر
آن عنبر تر ز بهر سودامیکرد مفرحی مهیا
بر خاک فتاده چون ذلیلاندر زیر درختی از مغیلان
زانروی که روی کار نشناختخار از گل و گل ز خار نشناخت
ناگه سیهی شتر سواریبگذشت بر او چو گَرزه ماری
چون دید در آن اسیر بیرختبگرفت زمام ناقه را سخت
غرید به شکل نره دیویبرداشت چو غافلان غریوی
کای بیخبر از حساب هستی!مشغول به کار بتپرستی
به گر ز بتان عنان بتابیکز هیچ بتی وفا نیابی
این کار که هست نیست با نوروان یار که نیست هست ازین دور
بیکار کسی تو با چنین کاربییار بهی تو از چنین یار
آن دوست که دل بدو سپردیبر دشمنیاش گمان نبردی
شد دشمن تو ز بیوفاییخو باز بُرید از آشنایی
چون خرمن خود به باد دادتبد عهد شد و نکرد یادت
دادند به شوهری جوانشکردند عروس در زمانش
و او خدمت شوی را بسیچیدپیچید در اوی و سر نپیچید
باشد همه روزه گوش در گوشبا شوهر خویشتن همآغوش
کارش همه بوسه و کنار استتو در غم کارش، این چه کار است؟
چون او ز تو دور شد به فرسنگتو نیز بزن قرابه بر سنگ
چون ناوردت به سالها یادزو یاد مکن چه کارت افتاد؟
زن گر نه یکی هزار باشددر عهد کماستوار باشد
چون نقش وفا و عهد بستندبر نام زنان قلم شکستند
زن دوست بود ولی زمانیتا جز تو نیافت مهربانی
چون در بر دیگری نشیندخواهد که دگر ترا نبیند
زن میل ز مرد بیش داردلیکن سوی کام خویش دارد
زن راست نبازد آنچه بازدجز زرق نسازد آنچه سازد
بسیار جفای زن کشیدندوز هیچ زنی وفا ندیدند
مردی که کند زن آزماییزن بهتر از او به بیوفایی
زن چیست نشانهگاه نیرنگدر ظاهر صلح و در نهان جنگ
در دشمنی آفت جهان استچون دوست شود هلاک جان است
گویی که بکن، نمینیوشدگویی که مکن، دو مرده کوشد
چون غم خوری او نشاط گیردچون شاد شوی ز غم بمیرد
این کار زنانِ راستباز استافسون زنان بد دراز است
مجنون ز گزاف آن سیهکوشبر زد ز دل آتشی جگرجوش
از درد دلش که در برافتاداز پای چو مرغ در سر افتاد
چندان سر خود بکوفت بر سنگکز خون همه کوه گشت گلرنگ
افتاد میان سنگ خارهجان پاره و جامه پاره پاره
آن دیو که آن فسون بر او خوانداز گفتهٔ خویشتن خجل ماند
چندان نگذشت از آن بلندیکان دلشده یافت هوشمندی
آمد به هزار عذر در پیشکای من خجل از حکایت خویش
گفتم سخنی دروغ و بد رفتعفوم کن کانچه رفت خود رفت
گر با تو یکی مزاح کردمبر عذر تو جان مباح کردم
آن پردهنشینِ رویبستههست از قبل تو دلشکسته
شویش که ورا حریف و جفت استسر با سر او شبی نخفته است
گرچه دگری نکاح بستشاز عهد تو دور نیست دستش
جز نام تو بر زبان نیاردغیر تو کس از جهان ندارد
یکدم نبوَد که آن پریزادصد بار نیاورَد ترا یاد
سالی است که شد عروس و بیش استبا مهر تو و به مُهر خویش است
گر بیتو هزار سال باشدبر خوردن از او محال باشد
مجنون که در آن دروغگوییدید آینهای بدان دورویی
اندکتر از آنچه بود غم خوَردکم مایه از آنچه کرد کم کرد
میبود چو مرغ پر شکستهزان ضربه که خورد سرشکسته
از جزع پر آب لعل میسفتبر عهد شکسته بیت میگفت
سامان و سری نداشت کارشکز وی خبری نداشت یارش
مشاطهٔ این عروس نو عهددر جلوه چنان کشیدش از مهد
کان مهدنشین عروس جماشرشک قلم هزار نقاش
چون گشت به شوی پای بستهبود از پی دوست دلشکسته
غمخوارهٔ او غمی دگر یافتکز کردن شوی او خبر یافت
گشته خرد فرشته فامشمجنونتر از آنکه بود نامش
افتاده چو مرغ پر فشاندهبیش از نفسی در او نمانده
در جستن آب زندگانیبرجست به حالتی که دانی
شد سوی دیار آن پریرویباریک شده ز مویه چون موی
با او به زبان باد میگفتکای جفتِ نشاطگشته با جفت!
کو آن دو به دو بههم نشستن؟عهدی به هزار عهده بستن؟
کو آن به وصال امید دادن؟سر بر خط خاضعی نهادن؟
دعوی کردن به دوستاریدادن به وفا امیدواری
و امروز به ترکِ عهد گفتنرخ بی گنهی ز من نهفتن
گیرم دلت از سرِ وفا شدآن دعوی دوستی کجا شد؟
من با تو به کار جان فروشیکار تو همه زبان فروشی
من مهر ترا به جان خریدهتو مهر کسی دگر گزیده
کس عهد کسی چنین گذارد؟کاو را نفسی به یاد نارد؟
با یار نو آنچنان شدی شادکز یار قدیم ناوری یاد
گر با دگری شدی همآغوشما را به زبان مکن فراموش
شد در سر باغ تو جوانیمآوخ همه رنج باغبانیم
این فاخته رنج برد در باغچون میوه رسید میخورد زاغ
خرمای تو گرچه سازگار استبا هرکه به جز من است خار است
با آه چو من سموم داغیکس بر نخورد ز چون تو باغی
چون سرو روانی ای سمنبراز سرو نخورده هیچکس بر
برداشتی اولم به یاریبگذاشتی آخرم به خواری
آن روز که دل به تو سپردمهرگز به تو این گمان نبردم
بِفْریفتیام به عهد و سوگندکانِ تو شوم به مهر و پیوند
سوگند نگر چه راست خوردی!پیوند نگر چه راست کردی!
کردی دل خود به دیگری گرموز دیدهٔ من نیامدت شرم
تنها نه من و توییم در دورکهآزرم یکی کنیم با جور
دیگر متعرفان به کارندکایشان بد و نیکها شمارند
بینند که تا غم تو خوردمبا من تو و با تو من چه کردم
گیرم که مرا دو دیده بستندآخر دگران نظاره هستند
چون عهدهٔ عهد باز جویندجز عهدشکن ترا چه گویند؟
فرخ نبوَد شکستن عهداندیشه کن از شکستن مهد
گل تا نشکست عهد گلزارنشکست زمانه در دلش خار
می تا نشکست روی اوباشدر نام شکستگی نشد فاش
شب تا نشکست ماه را جامبا روی سیه نشد سرانجام
در تو به چه دل امید بندم؟وز تو به چه روی باز خندم؟
کان وعده که پی در او فشردیعمرم شد و هم به سر نبردی
تو آن نکنی که من شوم شادوانکس نه منم که نارمت یاد
با اینهمه رنج کز تو سنجمرنجیده شوم گر از تو رنجم
غم در دل من چنان نشاندیکهآزرم در آن میان نماندی
آن روی نه که آشنات خوانموان دل نه که بیوفات دانم
عاجز شدهام ز خوی خامتتا خود چه توان نهاد نامت
با اینهمه جورها که رانیهم قوّت جسم و قوت جانی
بیداد تو گرچه عمرکاه استزیبایی چهره عذرخواه است
آنرا که چنان جمال باشدخون همه کس حلال باشد
روزی تو و من چراغ دلریشبه زان نبود که میرمت پیش
مه گر شکرین بوَد، تو ماهیشه گر به دو رخ بوَد، تو شاهی
گل در قصبی و لاله در خزشیرین و رزین چو شیرهٔ رز
گر آتش بیندت بدان نورآبش به دهان درآید از دور
باغ ارچه گل و گلاله دار استاز عکس رخت نواله خوار است
اطلس که قبای لعل شاهی استبا قرمزی رخ تو کاهی است
ز ابروی تو هر خَمی خیالی استهر یک شب عید را هلالی است
گر عود نه صندل سپید استبا سرخ گل تو سرخ بید است
سلطان رخت به چتر مشگینهم ملک حبش گرفت و هم چین
از خوبی چهرهٔ چنین یاردشوار توان برید دشوار
تدبیر دگر جز این ندانمکاین جان به سر تو برفشانم
آزرم وفای تو گزینمدر جور و جفای تو نبینم
هم با تو شکیب را دهم سازتا عمر کجا عنان کشد باز