گنج

بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند

دهقان فصیح پارسی زاداز حال عرب چنین کند یاد
کان پیرِ پسر به باد دادهیعقوب ز یوسف اوفتاده
چون مجنون را رمیده‌دل دیدز آرامش او امید ببرید
آهی به شکنجه درج می‌کردعمری به امید خرج می‌کرد
ناسود ز چاره باز جستنزنگی ختنی نشد بشستن
بسیار دوید و مال پرداختاقبال بر او نظر نینداخت
زان درد رسیده گشت نومیدکامّید بهی نداشت جاوید
در گوشه نشست و ساخت توشهتا کی رسدش چهار گوشه
پیری و ضعیفی و زبونیکردش به رحیل رهنمونی
تنگ آمد از این سراچهٔ تنگشد نای گلوش چون دم چنگ
ترسید کاجل به سر درآیدبیگانه کسی ز در درآید
بگرفت عصا چو ناتوانانبرداشت تنی دو از جوانان
شد باز به جستجوی فرزندبر هر چه کند خدای خرسند
برگشت به گرد کوه و صحرادر ریگ سیاه و دشت خضرا
می‌زد به امید دست و پاییاز وی اثری ندید جایی
تا عاقبتش یکی نشان دادکانک به فلان عقوبت آباد
جایی و چه جای از این مغاکیمانندهٔ گور هولناکی
چون ابر سیاه زشت و ناخَوشچون نفت سپید کان آتش
ره پیش گرفت پیر مظلومیک روزه دوید تا بدان بوم
دیدش نه چنانکه دیده می‌خواستکان دید دلش ز جای برخاست
بی شخص رونده دید جانیدر پوست کشیده استخوانی
آواره‌ای از جهان هستیمتواری راه بت‌پرستی
جونی به خیال باز بستهمویی ز دهان مرگ رسته
بر روی زمین ز سگ دوان‌تروز زیر زمینیان نهان‌تر
دیگ جسدش ز جوش رفتهافتاده ز پای و هوش رفته
مانندهٔ مار پیچ بر پیچپیچیده سر از کلاه و سرپیچ
از چرم ددان بدست‌واریبر ناف کشیده چون ازاری
آهسته فراز رفت و بنشستمالید به رفق بر سرش دست
خون جگر از جگر برانگیختهم بر جگر از جگر همی‌ریخت
مجنون چو گشاد دیده را بازشخصی بر خویش دید دمساز
در روی پدر نظاره می‌کردنشناخت و زو کناره می‌کرد
آن کو خود را کند فراموشیاد دگران کجا کند گوش
گفتا چه کسی ز من چه خواهیای من رهی تو از چه راهی؟
گفتا پدر توام بدین روزجویان تو با دل جگرسوز
مجنون چو شناختش که او کیستدر پای وی اوفتاد و بگریست
از هر دو سرشک دیده بگشاداین بوسه بدان و آن بدین داد
کردند ز روی بی‌قراریبر خود به هزار نوحه زاری
چون چشم پدر ز گریه پرداختسر تا قدمش نظر برانداخت
دیدش چو برهنگان محشرهم پای برهنه مانده هم سر
از عیبه گشاد کسوتی نغزپوشید در او ز پای تا مغز
در هیکل او کشید جامهاز غایت کفش تا عمامه
از هر مثلی که یاد بودشپندی پدرانه می‌نمودش
کای جان پدر نه جای خواب استکایام دو اسبه در شتاب است
زین ره که گیاش تیغ تیز استبگریز که مصلحت، گریز است
در زخم چنین نشانه گاهیسالیت نشسته گیر و ماهی
تیری زده چرخ بی‌مداراخون ریخته از تو آشکارا
روزی دو سه پی فشرده گیرتافتاده ز پای و مرده گیرت
در مرداری ز گرگ تا شیرکرده دد و دام را شکم سیر
بهتر سگ شهر خویش بودنتا ذل غریبی آزمودن
چندانکه دوید پی دویدیجایی نرسیدی و رسیدی
رنجیده شدن نه رای داردبا رنج کشی که پای دارد؟
آن رودکده که جای آب استاز سیل نگر که چون خراب است
وان کوه که سیل از آن گریزددر زلزله بین که چون بریزد
زین‌سان که تو زخم رنج بینیفرسوده شوی گر آهنینی
از توسنی تو پر شد ایامروزی دو سه رام شو بیارام
سر رفت و هنوز بد لگامیدل سوخته شد هنوز خامی
ساکن شو از این جمازه راندنبا یاوگیان فرس دواندن
گه مشرف دیو خانه بودنگه دیوچهٔ زمانه بودن
صابر شو و پایدار و بشکیبخود را به دمی دروغ بفریب
خوش باش به عشوه گرچه باد استبس عاقل کو به عشوه شاد است
گر عشوه بود دروغ و گر راستآخر نفسی تواند آراست
به گر نفسیت خوش برآیدتا خود نفس دگر چه زاید
هر خوشدلی‌ای که آن نه حالی استاز تکیهٔ اعتماد خالی است
بس گندم کان ذخیره کردندزان جو که زدند جو نخوردند
امروز که روز عمر برجاستمی‌باید کرد کار خود راست
فردا که اجل عنان بگیردعذر تو جهان کجا پذیرد
شربت نه ز خاص خویشت آرندهم پردهٔ تو به پیشت آرند
آن پوشد زن که رشته باشدمرد آن درَود که کِشته باشد
امروز بُخور جهد می‌سوزتا بوی خوشیت باشد آن روز
پیشینه عیارِ مرگ می‌سنجتا مرگ رسد نباشدت رنج
از پنجهٔ مرگ جان کسی بردکاو پیش ز مرگ خویشتن مُرد
هر سر که به وقت خویش پیش استسیلی‌زدهٔ قفای خویش است
وآن لب که در آن سفر بخندداز پختهٔ خویش توشه بندد
میدان تو بی‌کس است بنشینشوریده‌سری بس است بنشین
آرام دلی است هر دمی راپایانی هست هر غمی را
سگ را وطن و تو را وطن نیستتو آدمی‌ای در این سخن نیست
گر آدمی‌ای چو آدمی باشور دیو چو دیو در زمی باش
غولی که بسیچ در زمی کردخود را به تکلف آدمی کرد
تو آدمی‌ای بدین شریفیبا غول چرا کنی حریفی؟
روزی دو که با تو هم‌عنانمخالی مشو از رکاب جانم
جنس تو منم حریف من باشتسکین دل ضعیف من باش
امشب چو عنان ز من بتابیفردا که طلب کنی نیابی
گر بر تو از این سخن گرانی استاین هم ز قضای آسمانی است
نزدیک رسید کار می‌سازبا گردش روزگار می‌ساز
خوش زی تو که من ورق نوشتممِی‌ خور تو که من خراب گشتم
من می‌گذرم تو در امان باشغم کشت مرا تو شادمان باش
افتاد بر آفتاب گردمنزدیک شد آفتاب زردم
روزم به شب آمد ای سحر هانجانم به لب آمد ای پسر هان
ای جان پدر بیا و بشتابتا جان پدر نرفته دریاب
زان پیش که من درآیم از پایدر خانهٔ خویش گرم کن جای
آواز رحیل دادم اینکدر کوچ‌گه اوفتادم اینک
ترسم که به کوچ رانده باشمآیی تو و من نمانده باشم
سر بر سر خاک من بمالینالی ز فراق و سخت نالی
گر خود نفست چو دود باشدزان دود مرا چه سود باشد
ور تاب غمت جهان بسوزدکی چهرهٔ بخت من فروزد
چون پند پدر شنود فرزندمی‌خواست که دل نهد بر آن پند
روزی دو به چابکی شکیبدپا در کشد و پدر فریبد
چون توبهٔ عشق می‌سگالیدعشق آمد و گوش توبه مالید
گفت ای نفس تو جان فزایماندیشهٔ تو گره‌گشایم
مولای نصیحت تو هوشمدر حلقهٔ بندگیت گوشم
پند تو چراغ جان فروزی استنشنیدن من ز تنگ روزی است
فرمان تو کردنی است دانمکوشم که کنم نمی‌توانم
بر من ز خرد چه سکه‌بندیبر سکهٔ کار من چه خندی
در خاطر من که عشق ورزدعالم همه حبه‌ای نیرزد
بختم نه چنان به باد داد استکز هیچ شنیده‌ایم یاد است
هر یاد که بود رفت بر بادجز فرمُشیَم نماند بر یاد
امروز مگو چه خورده‌ای دوشکان خود سخنی بود فراموش
گر زآنچه رود در این زمانمپرسی که چه می‌کنی ندانم
دانم پدری تو من غلامتواگاه نیم که چیست نامت
تنها نه پدر ز یاد من رفتخود یاد من از نهاد من رفت
در خود غلطم که من چه نامممعشوقم و عاشقم کدامم؟
چون برق دلم ز گرمی افروختدلگرمی من وجود من سوخت
چون من به کریچه و گیاییقانع شده‌ام ز هر ابایی
پندارم کاسیای دورانپرداخته گشت از آب و از نان
در وحشت خویش گشته‌ام گموحشی نزید میان مردم
با وحش کسی که انس گیردهم عادت وحشیان پذیرد
چون خربزهٔ مگس گزیدهبه گر شوم از شکم بریده
ترسم که ز من برآید این گرددر جملهٔ بوستان رسد درد
به کابله را ز طفل پوشندتا خون بجوش را نخوشند
مایل به خرابی است رایمآن به که خراب گشت جایم
کم گیر ز مزرعت گیاهیگو در عدم افت خاک راهی
یک حرف مگیر از آنچه خواندیپندار که نطفه‌ای نراندی
گوری بکن و بر او بنه دستپندار که مُرد عاشقی مست
زانکس نتوان صلاح درخواستکز وی قلم صلاح برخاست
گفتی که ره رحیل پیش استوین گم شده در رحیل خویش است
تا رحلت تو خزان من بودآنِ تو ندانم آن من بود
بر مرگ تو زنده اشک ریزدمن مرده، ز مرده‌ای چه خیزد؟