بخش ۲۸ - دادن پدر لیلی را به ابنسلام
غواص جواهر معانیکرد از لب خود شکر فشانی
کانروز که نوفل آن ظفر یافتلیلی به وقایه در خبر یافت
آمد پدرش زبان گشادهبر فرق عمامه کج نهاده
بر گفت ز راه تیزهوشیافسانهٔ آن زبان فروشی
کامروز چه حیله نقش بستمتا زآفت آن رمیده رستم
بستم سخنش به آب دادمیکبارگیاش جواب دادم
نوفل که خدا جزا دهادشکرد از در ما خدا دهادش
و او نیز به هجر گشت خرسنددندان طمع ز وصل بر کند
لیلی ز پدر بدین حکایترنجید چنانکه بینهایت
در پرده نهفته آه میداشتپرده ز پدر نگاه میداشت
چون رفت پدر ز پرده بیرونشد نرگس او ز گریه گلگون
چندان ز ره دو دیده خون راندکز راه خود آن غبار بنشاند
داد آب ز نرگس ارغوان رادر حوضه کشید خیزران را
اهلی نه که قصه باز گویدیاری نه که چاره باز جوید
در سلهٔ بام و در گرفتهمیزیست چو مار سرگرفته
وز هر طرفی نسیم کویشمیداد خبر ز لطف بویش
بر صحبت او ز نامداراندلگرم شدند خواستاران
هرکس به ولایتی و مالیمیجست ز حسن او وصالی
از دُر طلبان آن خزانهدلاله هزار در میانه
این دست کشیده تا برد مهدآن سینه گشاده تا خورد شهد
او را پدر از بزرگواریمیداشت چو دُر در استواری
وان سیم تن از کمال فرهنگآن شیشه نگاهداشت از سنگ
میخورد ولی به صد مداراپنهان جگر و می آشکارا
چون شمع به خنده رخ برافروختخندید و به زیر خنده میسوخت
چون گل کمر دو رویه میبستزوبین در پای و شمع بر دست
میبرد ز روی سازگاریآن لنگی را به راهواری
از مشتریان برج آن ماهصد زهره نشست گرد خرگاه
چون ابنسلام آن خبر یافتبر وعدهٔ شرط کرده بشتافت
آمد ز پی عروس خواهیبا طاق و طرنب پادشاهی
آورد خزینههای بسیارعنبر به من و شکر به خروار
وز نافهٔ مشک و لعل کانیآراسته برگ ارمغانی
از بهر فریشهای زیباچندین شترش به زیر دیبا
وز بُختی و تازی تکاورچندانکه نداشت عقل باور
زان زر که به یک جوَش ستیزندمیریخت چنانکه ریگ ریزند
آن زر نه که او چو ریگ میبیختبر کشتن خصم ریگ میریخت
کرده به چنان مروتی چستآن خانهٔ ریگ بوم را سست
روزی دو ز رنج ره برآسودقاصد طلبید و شغل فرمود
جادو سخنی که کردی از شرمهنگام فریب سنگ را نرم
جان زنده کنی که از فصیحیشد مردهٔ او دم مسیحی
با پیشکشی ز هر طرایفآورده ز روم و چین و طایف
قاصد بشد و خزینه را بردیک یک به خزینهدار بسپرد
وانگه به کلید خوشزبانیبگشاد خزینهٔ نهانی
کاین شاهسوار شیر پیکرروی عرب است و پشت لشگر
صاحب تبع و بلندنام استاسباب بزرگیاش تمام است
گر خونطلبی، چو آب ریزدور زر گویی، چو خاک بیزد
هم زو برسی به یاوریهاهم باز رهی ز داوریها
قاصد چو بسی سخن دراین راندمسکین پدر عروس درماند
چندانکه به گرد کار برگشتاقرارش ازین قرار نگذشت
بر کردن آن عمل رضا دادمه را به دهان اژدها داد
چون روز دگر عروس خورشیدبگرفت به دست جام جمشید
بر سفت عرب غلام روسیافکند مصلی عروسی
آمد پدر عروس در کارآراست به گنج کوی و بازار
داماد و دگر گروه را خواندبر پیشگه نشاط بنشاند
آیین سرور و شاد کامیبر ساخت به غایت تمامی
بر رسم عرب به هم نشستندعقدی که شکسته بازبستند
طوفان درم بر آسمان رفتدر شیربها سخن به جان رفت
بر حجلهٔ آن بت دلاویزکردند به تنگها شکرریز
وآن تنگ دهان تنگ روزیچون عود و شکر به عطر سوزی
عطری ز بخار دل برانگیختواشگی چو گلاب تلخ میریخت
لعل آتش و جزعش آب میداداین غالیه وان گلاب میداد
چون ساخته شد بسیچ یارشناساخته بود هیچ کارش
نزدیک دهن شکسته شد جامپالوده که پخته بود شد خام
بر خار قدم نهی، بدوزدوآتش به دهن بری، بسوزد
عضوی که مخالفت پذیردفرمان ترا به خود نگیرد
هرچ آن ز قبیله گشت عاصیبیرون فتد از قبیله خاصی
چون مار گزیده گردد انگشتواجب شودش بریدن از مشت
جان داروی طبع سازگاری استمردن سبب خلاف کاری است
لیلی که مفرح روان بوددر مختلفی هلاک جان بود
چون صبحدم آفتاب روشنزد خیمه بر این کبود گلشن
سیارهٔ شب پر از عوان شدبر دجلهٔ نیلگون روان شد
داماد نشاطمند برخاستاز بهر عروس محمل آراست
چون رفت عروس در عماریبردش به بسی بزرگواری
اورنگ و سریر خود بدو دادحکم همه نیک و بد بدو داد
روزی دو سه بر طریق آزرممیکرد به رفق موم را نرم
با نخل رطب چو گشت گستاخدستی به رطب کشید بر شاخ
زان نخل رونده خورد خاریکز درد نخفت روزگاری
لیلیش تپانچهای چنان زدکافتاد چو مُرده مرد بیخوَد
گفت ار دگر این عمل نماییاز خویشتن و ز من برایی
سوگند به آفریدگارمکآراست به صنع خود نگارم
کز من غرض تو بر نخیزدور تیغ تو خون من بریزد
چون ابنسلام دید سوگندزان بت به سلام گشت خرسند
دانست کزو فراغ داردجز وی دگری چراغ دارد
لیکن به طریق سر کشیدنمی نتوانست از او بریدن
کز دیدن آن مه دو هفتهدل داده بُد و ز دست رفته
گفتا چو ز مهر او چنینمآن به که درو ز دور بینم
خرسند شدن به یک نظارهزان به که کند ز من کناره
وانگه ز سر گناهکاریپوزش بنمود و کرد زاری
کز تو به نظاره دل نهادمگر زین گذرم حرامزادم
زان پس که جهان گذاشت با اوبیش از نظری نداشت با او
وان زینت باغ و زیب گلشنبر راه نهاده چشم روشن
تا باد کی آورد غباریاز دامن غار یار غاری
هر لحظه به نوحه بر گذرگاهبی خود به در آمدی ز خرگاه
گامی دو سه تاختی چو مستاننالندهتر از هزار دستان
جستی خبری ز یار مهجوردادی اثری به جان رنجور
چندان به طریق ناصبورینالید ز درد و داغ دوری
کان عشق نهفته شد هویداوان راز چو روز گشت پیدا
برداشته رنج ناشکیبشاز شوهر و از پدر نهیبش
چون عشق سرشته شد به گوهرچه باک پدر چه بیم شوهر