گنج

بخش ۲۷ - بردن پیرزن مجنون را در خرگاه لیلی

چون نور چراغ آسمان‌گرداز پردهٔ صبح سر به در کرد
در هر نظری شگفت باغیشد هر بصری چو شب‌چراغی
مجنون چو پرنده زاغ پویانپروانه صفت چراغ جویان
از راه رحیل خار برداشتهنجار دیار یار برداشت
چون بوی دمن شنید بنشستیک لحظه نهاد بر جگر دست
باز از نفسش برآمد آوازچون مرده که جان بدو رسد باز
شد پیر زنی ز دور پیدابا او شخصی به شکل شیدا
سر تا قدمش کشیده در بندوان شخص به بند گشته خرسند
زن می‌شد در شتاب کردنمی‌برد ورا رسن به گردن
مجنون چو اسیر دید در بندزن را به خدای داد سوگند
«کاین مردِ به‌بند کیست با تو؟دربند ز بهر چیست با تو؟»
زن گفت «سخن چو راست خواهیمردیست نه بندی و نه چاهی
من بیوه‌ام این رفیق درویشدر هر دو ضرورتی ز حد بیش
از درویشی بدان رسیدمکاین بند و رسن در او کشیدم
تا گردانم اسیروارشتوزیع کنم به هر دیارش
گرد آورم از چنین بهانهمشتی علف از برای خانه
بینیم کزان میان چه برخاستدو نیمه کنیم راستا راست
نیمی من و نیمی او ستاندگردی به میانه در نماند»
مجنون ز سر شکسته بالیدر پای زن اوفتاد حالی
ک«این سلسله و طناب و زنجیربر من نه از این رفیق برگیر
کاشفته و مستمند ماییماو نیست سزای بند ماییم
می‌گردانم به روسیاهیاینجا و به هر کجا که خواهی
هرچ آن بهم آید از چنین کاربی‌شرکتِ من تراست بردار»
چون دید زن اینچنین شکاریشد شاد به این چنین شماری
زان یار بداشت در زمان دستآن بند و رسن همه در این بست
بنواخت به بند کردن او رامی‌برد رسن به گردن او را
او داده رضا به زخم خوردنزنجیر به پای و غل به گردن
چون بر در خیمه‌ای رسیدیمستانه سرود برکشیدی
لیلی گفتی و سنگ خَوردیدر خوردن سنگ رقص کردی
چون چند جفاش برسرآوردگرد در لیلی‌اش برآورد
چون بادی از آن چمن بر او جستبر خاک چمن چو سبزه بنشست
بگریست بر آن چمن به زاریچون دیده‌ی ابر نوبهاری
سر می‌زد بر زمین و می‌گفت«کی من ز تو طاق و با غمت جفت
مجرم‌تر از آن شدم دراین راهکازاد شوم ز بند و از چاه
اینک سروپای هر دو در بندگشتم به عقوبت تو خرسند
گر زانکه نموده‌ام گناهیمعذور نیم به هیچ راهی
من حکم کش و تو حکم رانیتأدیب کنم چنان که دانی
منگر به مصاف تیغ و تیرمدر پیش تو بین که چون اسیرم
گر تاختنی به لطمه کردماز لطمهٔ خویش زخم خوردم
گر دی گنهی نمود پایمامروز رسن به گردن آیم
گر دست شکسته شد کمانگیراینک به شکنجه زیر زنجیر
زان جرم که پیش ازین نمودمبسیار جنایت آزمودم
مپسند مرا چنین به خواریگر می‌کشیم بکش چه داری
گر جز به تو محکم است بیخمبرکش چو صلیب چارمیخم
ای کز تو وفاست بی‌وفاییپیش تو خطاست بی‌خطایی
من با تو چو نیستم خطاکارخود را به خطا کنم گرفتار
باشد که وفایی آید از تویا تیر خطایی آید از تو
در زندگیم درود ناریدستی به سرم فرود ناری
در کشتگیم امید آن هستکاری به بهانه بر سرم دست
گر تیغ روان کنی بدین سرقربان خودم کنی بدین در
اسماعیلی ز خود بسنجماسماعیلی‌ام اگر برنجم
چون شمع دلم فروغ‌ناک استگر باز بری سرم چه باک است؟
شمع از سر دردسر کشیدنبه گردد وقت سر بریدن
در پای تو به که مرده باشمتا زنده و بی‌تو جان خراشم
چون نیست مرا بر تو راهیزین پس من و گوشه‌ای و آهی
سر داده و آه بر نیارمتا پیش تو درد سر نیارم
گویی ز تو دردسر جدا باددرد آن من است، سر تو را باد»
این گفت و ز جای جست چون تیردیوانه شد و برید زنجیر
از کوههٔ غم شکوه بگرفتچون کوهه گرفته کوه بگرفت
بر نجد شد و نفیر می‌زدبر خود ز تپانچه تیر می‌زد
خویشان چو ازو خبر شنیدندرفتند و ندیدنی بدیدند
هم مادر و هم پدر در آن کارنومید شدند ازو به یکبار
با کس چو نمی‌شد آرمیدهگفتند به ترک آن رمیده
و او را شده در خراب و آبادجز نام و نشان لیلی از یاد
هر کس که بدو جز این سخن گفتیا تن زد، یا گریخت، یا خفت