گنج

بخش ۱۶ - بردن پدر مجنون را به خانهٔ کعبه

چون رایت عشق آن جهان‌گیرشد چون مه لیلی آسمان‌گیر
هر روز خنیده‌نام‌تر گشتدر شیفتگی تمام‌تر گشت
هر شیفتگی کز آن نورد استزنجیر‌بُر صداع مرد است
برداشته دل ز کار او بختدرمانده پدر به کار او سخت
می‌کرد نیایش از سر سوزتا زآن شب تیره بردمد روز
حاجت‌گاهی نرفته نگذاشتالا که برفت و دست برداشت
خویشان همه در نیاز با اوهر یک شده چاره‌ساز با او
بیچارگی ورا چو دیدنددر چاره‌گری زبان کشیدند
گفتند به اتفاق یک سرکز کعبه گشاده گردد این در
حاجتگه جملهٔ جهان اوستمحراب زمین و آسمان اوست
پذرفت که موسم حج آیدترتیب کند چنانکه باید
چون موسم حج رسید برخاستاشتر طلبید و محمل آراست
فرزند عزیز را به صد جهدبنشاند چو ماه در یکی مهد
آمد سوی کعبه سینه پرجوشچون کعبه نهاد حلقه بر گوش
گوهر به میان زر برآمیختچون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت
شد در رهش از بسی خزانهآن خانهٔ گنج، گنج‌خانه
آن دم که جمال کعبه دریافتدر یافتن مراد بشتافت
بگرفت به رفق‌، دست فرزنددر سایهٔ کعبه داشت یک‌چند
گفت ای پسر این نه جای بازی استبشتاب که جای چاره‌سازی است
در حلقهٔ کعبه‌، حلقه کن دستکز حلقهٔ غم بدو توان رست
گو یارب از این گزاف‌کاریتوفیق دِهم به رستگاری
رحمت کن و در پناهم آورزین شیفتگی به راهم آور
دریاب که مبتلای عشقمو آزاد کن از بلای عشقم
مجنون چو حدیث عشق بشنیداول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجستدر حلقهٔ زلف کعبه زد دست
می‌گفت گرفته حلقه در برکه‌امروز منم چو حلقه بر در
در حلقهٔ عشق جان فروشمبی‌حلقهٔ او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جداییاین نیست طریق آشنایی
من قوت ز عشق می‌پذیرمگر میرد عشق‌، من بمیرم
پروردهٔ عشق شد سرشتمجز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالیسیلاب غمش براد حالی
یارب به خدایی خدایی‌توآنگه به کمال پادشا‌یی‌ت
کز عشق به غایتی رسانمکو ماند اگر چه من نمانم
از چشمهٔ عشق ده مرا نوروین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستمعاشق‌تر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکنلیلی‌طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلیهر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جایبستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده‌ام چو مویش از غمیک موی نخواهم از سرش کم
از حلقهٔ او به گوشمالیگوش ادبم مباد خالی
بی‌بادهٔ او مباد جاممبی‌سکهٔ او مباد نامم
جانم فدی جمال بادشگر خون خورَدم حلال بادش
گرچه ز غمش چو شمع سوزمهم بی غم او مباد روزم
عشقی که چنین به جای خود بادچندانکه بود یکی به صد باد
می‌داشت پدر به سوی او گوشکاین قصه شنید گشت خاموش
دانست که دل اسیر دارددردی نه دوا‌پذیر دارد
چون رفت به خانه سوی خویشانگفت آنچه شنید پیش ایشان
کاین سلسله‌ای که بند بشکستچون حلقهٔ کعبه دید در دست
زو زمزمه‌ای شنید گوشمکه‌آورد چو زمزمی به جوشم
گفتم مگر آن صحیفه خواندکز محنت لیلی‌ش رهاند
او خود همه کام و رای او گفتنفرین خود و دعای او گفت
چون گشت به عالم این سخن فاشافتاد ورق به دست اوباش
کز غایت عشق دلستانیشد شیفته نازنین جوانی
هر نیک و بدی کزاو شنیدنددر نیک و بدی زبان کشیدند
لیلی ز گزاف یاوه‌گویاندر خانهٔ غم نشست مویان
شخصی دو ز خِیل آن جمیلهگفتند به شاه آن قبیله
که‌آشفته‌جوانی از فلان دشتبدنام کنِ دیار ما گشت
آید همه روز سرگشادهجوقی چو سگ از پی اوفتاده
در حِلّهٔ ما ز راه افسوسگه رقص کند گهی زمین بوس
هر‌دم غزلی دگر کند سازهم خوش غزل است و هم خوش آواز
او گوید و خلق یاد گیرندما را و تو را به باد گیرند
در هر غزلی که می‌سرایدصد پرده‌دری همی‌نماید
لیلی ز نفیر او به داغ استکاین باد هلاک آن چراغ است
بنمای به قهر گوشمال‌شتا باز رهد مه از وبال‌ش
چون آگه گشت شحنه زین حالدزد آبله پای و شحنه قتال
شمشیر کشید و داد تابَشگفتا که بدین دهم جوابش
از عامریان یکی خبر داشتاین قصه به حی خویش برداشت
با سید عامری در آن بابگفت آفت نارسیده دریاب
کآن شحنهٔ جان‌ستان خونریزآبی تند است و آتشی تیز
ترسم مجنون خبر نداردآنگه دارد که سر ندارد
زآن چاه گشاده سر که پیش استدریافتن‌ش به جای خویش است
سرگشته پدر ز مهربانیبرجست به شفقتی که دانی
فرمود به دوستان همزادتا بر پی او روند چون باد
آن سوخته را به دل‌نواز‌یآرند ز راه چاره‌ساز‌ی
هرسو به طلب شتافتندشجستند ولی نیافتندش
گفتند مگر که‌اجل رسیدشیا چنگ درنده‌ای دریدش
هر دوستی از قبیله گاهیمی‌خورد دریغ و می‌زد آهی
گریان همه اهل خانهٔ اواز گم شدن نشانهٔ او
وآن گوشه‌نشین گوش سفتهچون گنج به گوشه‌ای نهفته
از مشغله‌های جوش بر جوشهم گوشه گرفته بود و هم گوش
در طرف چنان شکار‌گاهیخرسند شده به گرد راهی
گرگی که به زور شیر باشدروبه به ازو‌، چو سیر باشد
بازی که نشد به خورد محتاجرغبت نکند به هیچ دراج
خشگار‌، گرسنه را کلیچ استبا سیر‌ی‌، نان میده هیچ است
چون طبع به اشتها شود گرمگاورس درشت را کند نرم
حلوا که طعام نوش‌بهر استدر هیضه‌ خوری، به جای زهر است
مجنون که ز نوش بود بی‌بهرمی‌خورد نواله‌های چون زهر
می‌داد ز راه بینوا‌ییکالای کساد را روایی
نه نه غم او نه آنچنان بودکز غایت او غمی توان بود
کآن غم که بدو برات می‌داداز بند خودش نجات می‌داد
در جستن گنج رنج می‌بردبی‌آن که رهی به گنج می‌برد
شخصی ز قبیله بنی‌سعدبگذشت بر او چو طالع سعد
دیدش به کنارهٔ سرابیافتاده خراب در خرابی
چون لنگر بیت خویشتن لنگمعنی‌ش فراخ و قافیت تنگ
یعنی که کسی ندارم از پسبی‌قافیت است مرد بی کس
چون طالع خویشتن کمان گیردر سجده کمان و در وفا تیر
یعنی که وبالش آن نشان داشتکه‌آمیزش تیر در کمان داشت
جز ناله، کسی نداشت همدمجز سایه کسی نیافت محرم
مرد گذرنده چون در او دیدشکلی و شمایلی نکو دید
پرسید سخن ز هر شماریجز خامشیش ندید کاری
چون از سخنش امید برداشتبگذشت و ورا به جای بگذاشت
زآنجا به دیار او گذر کردزو اهل قبیله را خبر کرد
کاینک به فلان خرابی تنگمی‌پیچد همچو مار بر سنگ
دیوانه و دردمند و رنجورچون دیو ز چشم آدمی دور
از خوردن زخم سفته جانشپیدا شده مغز استخوانش
بیچاره پدر چو زو خبر یافتروی از وطن و قبیله برتافت
می‌گشت چو دیو گرد هر غاردیوانهٔ خویش را طلب‌کار
دیدش به رفاق گوشه‌ای تنگافتاده و سر نهاده بر سنگ
با خود غزلی همی سگالیدگه نوحه نمود و گاه نالید
خوناب جگر ز دیده ریزانچون بخت خود اوفتان و خیزان
از بادهٔ بی‌خودی چنان مستکاگه نه که در جهان کسی هست
چون دید پدر، سلام دادشپس دلخوشی‌ای تمام دادش
مجنون چو صلابت پدر دیددر پای پدر چو سایه غلتید
کی تاج سر و سریر جانمعذرم بپذیر ناتوانم
می‌بین و مپرس حالتم رامی‌کن به قضا حوالتم را
چون خواهم چون؟ که در چنین روزچشم تو ببیندم بدین روز
از آمدن تو روسیاهمعذرت به کدام روی خواهم
دانی که حساب کار چون استسررشته ز دست ما برون است