گنج

بخش ۱۷ - پند دادن پدر مجنون را

چون دید پدر به حال فرزندآهی بزد و عمامه بفکند
نالید چو مرغ صبحگاهیروزش چو شبی شد از سیاهی
گفت ای ورق شکنج دیدهچون دفتر گل ورق دریده
ای شیفته چند بیقراری‌؟وی سوخته چند خامکاری‌؟
چشمِ که رسید در جمالت‌؟نفرین که داد گوشمالت‌؟
خون که گرفت گردنت را؟خار که خلید دامنت را؟
از کار شدی چه کارت افتاد‌؟در دیده کدام خارت افتاد‌؟
شوریده بوَد نه چون تو بدبختسختیش رسد نه این چنین سخت
مانده نشدی ز غم کشیدن‌؟وز طعنهٔ دشمنان شنیدن‌؟
دل سیر نگشتی از ملامت‌؟زنده نشدی بدین قیامت‌؟
بس کن هوسی که پیش بردیکاب من و سنگ خویش بردی
در خرگه کار خرده کاریعیبی است بزرگ بی‌قراری
عیب ارچه درون پوست بهترآیینهٔ دوست، دوست بهتر
آیینه ز روی راستگوییبنماید عیب تا بشویی
آیینه ز خوب و زشت پاک استاین تعبیه خانه زای خاک است
بنشین و ز دل رها کن این دردآن به که نکوبی آهن سرد
گیرم که نداری آن صبوریکز دوست کنی به صبر دوری
آخر کم از آنکه گاهگاهیآیی و به ما کنی نگاهی
هرکس به هوای دل تکی راندوز بهر گریختن تکی ماند
بی‌باده کفایت است مستیبی آرزو آرزو پرستی
تو رفته به باد داده خرمنمن مانده چنین به کام دشمن
تا در من و در تو سکه‌ای هستاین سکهٔ بد رها کن از دست
تو رود زنی و من زنم رانتو جامه دری و من درم جان
عشق ار ز تو آتشی برافروختدل سوخت ترا مرا جگر سوخت
نومید مشو ز چاره جستنکز دانه شگفت نیست رستن
کاری که نه زو امید داریباشد سبب امیدواری
در نومیدی بسی امید استپایان شب سیه سپید است
با دولتیان نشین و برخیززین بخت گریز پای بگریز
آواره مباد دولت از دستچون دولت هست کام دل هست
دولت سبب گره گشایی استپیروزهٔ خاتم خدایی است
فتحی که بدو جهان گشادنددر دامن دولتش نهادند
گر صبر کنی به صبر بی‌شکدولت به تو آید اندک اندک
دریا که چنین فراخ روی استپالایش قطره‌های جوی است
وان کوه بلند که‌ابرناک استجمع آمده ریزه‌های خاک است
هان تا نشوی به صابری سستگوهر به درنگ می‌توان جست
بی رای مشو که مرد بی‌رایبی پای بود چو کرم بی‌پای
روباه ز گرگ بهره زان بردکین رای بزرگ دارد آن خرد
دل را به کسی چه بایدت دادکاو ناورَدَت به سال‌ها یاد
او بی‌تو چو گُل تو پای در گِلاو سنگدل و تو سنگ بر دل
گر با تو حدیث او بگویندرسوایی کار تو بجویند
زهری است به قهر نفس دادنکژدم زده را کرفس دادن
مشغول شو ای پسر به کاریتا بگذری از چنین شماری
هندو ز چه مغز پیل خارد؟تا هندستان به یاد نارد
جانی و عزیز‌تر ز جانیدر خانه بمان که خان و مانی
از کوه گرفتنت چه خیزد‌؟جز آب که آن ز روی ریزد
هم سنگ دراین ره است و هم چاهمی‌دار ز هر دو چشم بر راه
مستیز که شحنه در کمین استزنجیر مبر که آهنین است
تو طفل رهی و فتنه رهدارشمشیر ببین و سر نگه‌دار
پیش‌آر ز دوستان تنی چندخوش باش به‌رغم دشمنی چند
مجنون به جواب آن شکرریزبگشاد لب طبرزد انگیز
گفت ای فلک شکوه‌مندیبالاترت از فلک بلندی
شاه دمن و رییس اطلالروی عرب از تو عنبرین خال
درگاه تو قبلهٔ سجود‌مزنده به وجود تو وجودم
خواهم که همیشه زنده مانیخود بی‌تو مباد زندگانی
زین پند خزینه‌ای که دادیبر سوخته مرهمی نهادی
لیکن چه کنم من سیه رویکه‌افتاده بخود نیم در این کوی
زین ره که نه برقرار خویشمدانی نه به‌اختیار خویشم
من بسته و بندم آهنین استتدبیر چه سود قسمت این است
این بند به خود گشاد نتوانوین بار ز خود نهاد نتوان
تنها نه منم ستم رسیدهکو دیده که صد چو من ندیده
سایه نه به خود فتاد در چاهبر اوج به خویشتن نشد ماه
از پیکر پیل تا پر مورکس نیست که نیست بر وی این زور
سنگ از دل تنگ من بکاهددلتنگی خویشتن که خواهد
بخت بد من مرا بجویدبدبختی را ز خود که شوید
گر دست‌رسی بُدی در این راهمن بودمی آفتاب یا ماه
چون کار به اختیار ما نیستبه کردن کار، کار ما نیست
خوشدل نزیَم من بلاکشوان کیست که دارد او دل خوش
چون برق ز خنده لب ببندمترسم که بسوزم ار بخندم
گویند مرا چرا نخندیگریه‌ست نشان دردمندی
ترسم چو نشاط خنده خیزدسوز از دهنم برون گریزد