گنج

بخش ۱۵ - زاری کردن مجنون در عشق لیلی

مجنون چو شنید پند خویشاناز تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن راکاین مرده چه می‌کند کفن را‌؟
آن کز دو جهان برون زند تختدر پیرهنی کجا کشد رخت‌؟
چون وامِق از آرزوی عذراگه کوه گرفت و گاه صحرا
ترکانه ز خانه رخت بربستدر کوچگهِ رحیل بنشست
دراعه درید و درع می‌دوختزنجیر برید و بند می‌سوخت
می‌گشت ز دور چون غریباندامن بدریده تا گریبان
بر کشتن خویش گشته والیلاحول ازو به هر حوالی
دیوانه‌صفت شده به هر کویلیلی لیلی زنان به هر سوی
احرام دریده سر گشادهدر کوی ملامت اوفتاده
با نیک و بدی که بود‌، در‌ساختنیک از بد و بد ز نیک نشناخت
می‌خواند نشید مهربانیبر شوق ستارهٔ یمانی
هر بیت که آمد از زبانشبر یاد گرفت این و آنش
حیران شده هر کسی در آن پیمی‌دید و همی‌گریست بر وی
او فارغ از آنکه مردمی هستیا بر حرفش کسی نهد دست
حرف از ورق جهان ستردهمی‌بود نه زنده و نه مرده
بر سنگ فتاده خوار چون گِلسنگ دگرش فتاده بر دل
صافیْ تنِ او چو دُرد گشتهدر زیر دو سنگ خرد گشته
چون شمع‌ِ جگرگداز ماندهیا مرغِ ز جفت باز مانده
در دل همه داغ دردناکیبر چهره غبارهای خاکی
چون مانده شد از عذاب و اندوهسجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به های‌های بگریستکاوخ چه کنم؟ دوای من چیست؟
آواره ز خان و مان چنانمکز کوی به خانه ره ندانم
نه بر درِ دیرِ خود پناهینه بر سرِ کویِ دوست راهی
قرابهٔ نام و شیشهٔ ننگافتاد و شکست بر سر سنگ
شد طبل بشارتم دریدهمن طبل رحیل برکشیده
ترکی که شکار لنگ اویمآماجگه خدنگ اویم
یاری که ز جان مطیعم او رادر دادن جان شفیعم او را
گر مستم خواند یار، مستمور شیفته گفت‌، نیز هستم
چون شیفتگی و مستی‌ام هستدر شیفته، دل مجوی و در مست
آشفته چنان نی‌ام به تقدیرکه‌آسوده شوم به هیچ زنجیر
ویران نه چنان شده‌ست کارمکه‌آبادی خویش چشم دارم
ای کاش که بر من اوفتادیخاکی که مرا به باد دادی
یا صاعقه‌ای درآمدی سختهم خانه بسوختی و هم رخت
کس نیست که آتشی در آرددود از من و جان من برآرد
اندازد در دَمِ نهنگمتا باز رهد جهان ز ننگم
از ناخلفی که در زمانمدیوانهٔ خلق و دیو خان‌ام
خویشان مرا ز خوی من خاریاران مرا ز نام من عار
خونریز من خراب خستههست از دیت و قصاص رسته
ای هم نفسان مجلس و رودبدرود شوید جمله بدرود
کان شیشهٔ می که بود در دستافتاده شد آبگینه بشکست
گر در رهم آبگینه شد خُردسیل آمد و آبگینه را برد
تا هر که به من رسید رایشنازارد از آبگینه پایش
ای بی‌خبران ز درد و آهمخیزید و رها کنید راهم
من گم‌شده‌ام مرا مجوییدبا گم‌شدگان سخن مگویید
تا کی ستم و جفا کنیدم؟با محنتِ خود رها کنیدم
بیرون مکنید از این دیارممن خود به گریختن سوارم
از پای فتاده‌ام چه تدبیرای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دل‌سپردهٔ تستزنده به تو بِه که مردهٔ تست
بنواز به لطف یک سلاممجان تازه نما به یک پیامم
دیوانه منم به رای و تدبیردر گردن تو چراست زنجیر‌؟
در گردن خود رسن میفکنمن بِه باشم رسن به گردن
زلف تو درید هر چه دل دوختاین پرده‌دری ورا که آموخت‌؟
دل بردن زلف تو نه زور استاو هندو و روزگار‌ِ کور است
کاری بکن ای نشان کارمزین چَه که فرو شدم برآرم
یا دست بگیر از این فسوسمیا پای بدار تا ببوسم
بیکار نمی‌توان نشستندر کنج خطاست دست بستن
بی‌رحمتم این چنین چه ماندی؟«ارحم ترحم» مگر نخواندی؟
آسوده که رنج بر ندارداز رنجوَران خبر ندارد
سیری که به گرسنه نهد خوانخردک شکند به کاسه در نان
آن راست خبر از آتش گرمکاو دست دراو زند بی‌آزرم
ای هم من و هم تو آدمیزادمن خار خسک تو شاخ شمشاد
زرنیخ چو زر کجا عزیز است‌؟زان یک من ازین به یک پشیز است
ای راحت جان من کجایی؟در بردن جان من چرایی؟
جرم دل عذرخواه من چیست؟جز دوستی‌ات گناه من چیست؟
یک‌شب ز هزار شب مرا باشیک رای صواب گو خطا باش
گردن مکش از رضای این کاردر گردن من خطای این کار
این کم‌زده را که نام کم نیستآزرم تو هست هیچ غم نیست
صفرای تو گر مشام سوز استلطفت ز پی کدام روز است‌؟
گر خشم تو آتشی زند تیزآبی ز سرشک من بر او ریز
ای ماه نواَم ستارهٔ تومن شیفتهٔ نظارهٔ تو
به گر به توام نمی‌نوازندک‌آشفته و ماه نو نسازند
از سایه نشان تو نپرسمکز سایهٔ خویشتن بترسم
من کار ترا به سایه دیدهتو سایه ز کار من بریده
بردی دل و جانم‌، این چه شور است‌؟این بازی نیست دست زور است
از حاصل تو که نام دارمبی‌حاصلی تمام دارم
بر وصل تو گرچه نیست دستمغم نیست چو بر امید هستم
گر بیند طفل تشنه در خوابکاو را به سبوی زر دهند آب
لیکن چو ز خواب خوش برایدانگشت ز تشنگی بخاید
پایم چو دو لام خم‌پذیر استدستم چو دو یا شکنج‌گیر است
نام تو مرا چو نام داردکاو نیز دو یا دو لام دارد
عشق تو ز دل نهادنی نیستوین راز به کس گشادنی نیست
با شیر به تن فروشُد این رازبا جان به درآید از تنم باز
این گفت و فتاد بر سر خاکنظارگیان شدند غمناک
گشتند به لطف چاره سازشبردند به سوی خانه بازش
عشقی که نه عشق جاودانی استبازیچهٔ شهوت جوانی است
عشق آن باشد که کم نگرددتا باشد از این قدم نگردد
آن عشق نه سرسری خیال استکاو را ابد الابد زوال است
مجنون که بلند نام عشق استاز معرفت تمام عشق است
تا زنده به عشق بارکش بودچون گل به نسیم عشق خوش بود
واکنون که گلش رحیل یاب استاین قطره که ماند ازو گلاب است
من نیز بدان گلاب خوشبویخوش می‌کنم آب خود دراین جوی