بخش ۴ - آمرزش خواستن
خدایا چون گِلِ ما را سرشتیوثیقتنامهای بر ما نوشتی
به ما بر خدمتِ خود عرض کردیجزای آن به خود بر، فرض کردی
چو ما با ضعف خود در بند آنیمکه بگذاریم خدمت تا توانیم
تو با چندان عنایتها که داریضعیفان را کجا ضایع گذاری؟
بدین امّیدهای شاخ در شاخکرمهای تو ما را کرد گستاخ
وگرنه ما کدامین خاک باشیمکه از دیوار تو رنگی تراشیم؟
خلاصی ده که روی از خود بتابیمبه خدمت کردنت توفیق یابیم
ز ما خود خدمتی شایسته نایدکه شادُروانِ عزّت را بشاید
ولی چون بندگیمان گوشهگیر استز خدمت بندگان را ناگزیر است
اگر خواهی به ما خط در کشیدنز فرمانت که یارد سر کشیدن؟
و گر گردی ز مشتی خاک خشنودتو را نبْوَد زیان، ما را بود سود
در آن ساعت که ما مانیم و هوییز بخشایش فرو مگذار مویی
بیامرز از عطای خویش ما راکرامت کن لقای خویش ما را
من آن خاکم که مغزم دانهٔ توستبدین شمعی دلم پروانهٔ توست
تویی کهاوَّل ز خاکم آفریدیبه فضلم زآفرینش برگزیدی
چو روی افروختی، چشمم برافروزچو نعمت دادیام، شکرم در آموز
به سختی صبر ده، تا پای دارمدر آسانی مکن فرموش کارم
شناسا کن به حکمتهای خویشمبرافکن برقع غفلت ز پیشم
هدایت را ز من پرواز مستانچو اول دادی آخر باز مستان
به تقصیری که از حد بیش کردمخجالت را شفیع خویش کردم
به هر سهوی که در گفتارم افتدقلم درکش، کزین بسیارم افتد
رهی دارم به هفتادودو هنجاراز آن، یک ره گُل و هفتادودو خار
عقیدم را در آن ره کش عماریکه هست آن راه، راه رستگاری
تو را جویم ز هر نقشی که دانمتو مقصودی ز هر حرفی که خوانم
ز سرگردانی توست این که پیوستبه هر نااهل و اهلی میزنم دست
به عزمِ خدمتت برداشتم پایگر از ره یاوه گشتم راه بنمای
نیت بر کعبه آوردهست جانماگر در بادیه میرم ندانم
به هر نیک و بدی کاندر میانه استکرم بر توست، وآن دیگر بهانه است
یکی را پای بشکستی و خواندییکی را بال و پر دادی و راندی
ندانم تا من مسکین کداممز محرومان و مقبولان چه نامم؟
اگر دین دارم و گر بتپرستمبیامرزم به هر نوعی که هستم
به فضل خویش کن فضلی مرا یاربه عدل خود مکن با فعلِ من کار
ندارد فعلِ من آن زور بازوکه با عدل تو باشد همترازو
بلی از فعل من، فضلِ تو بیش استاگر بنوازیام بر جای خویش است
به خدمت خاص کن خرسندیام رابه کس مگذار حاجتمندیام را
چنان دارم که در نابود و در بودچنان باشم کزو باشی تو خشنود
فراغم ده ز کارِ این جهانیچو افتد کار با تو، خود تو دانی
مَنِه بیش از کشش تیمار بر منبه قدر زورِ من نِه بار بر من
چراغم را ز فیضِ خویش دِه نورسرم را زآستان خود مکن دور
دل مست مرا هشیار گردانز خواب غفلتم بیدار گردان
چنان خسبان چو آید وقت خوابمکه گر ریزد گلم ماند گلابم
زبانم را چنان ران بر شهادتکه باشد ختم کارم بر سعادت
تنم را در قناعت زندهدل دارمزاجم را به طاعت معتدل دار
چو حکمی راند خواهی یا قضاییبه تسلیم آفرین در من رضایی
دماغ دردمندم را دوا کندواش از خاک پای مصطفی کن