گنج

بخش ۳ - در استدلال نظر و توفیق شناخت

خبر داری که سیاحان افلاکچرا گردند گِرد مرکزِ خاک
در این محراب‌گه معبودشان کیستوزین آمد شدن مقصودشان چیست
چه می‌خواهند ازین محمل کشیدنچه می‌جویند ازین منزل بریدن
چرا این ثابت است آن منقلب نامکه گفت این را بجنب آن را بیارام
قبا بسته چو گل در تازه‌روییپرستش را کمر بستند گویی
مرا حیرت بر آن آورد صد بارکه بندم در چنین بت‌خانه زنار
ولی چون کرد حیرت تیزگامیعنایت بانگ بر زد کای نظامی
مشو فتنه برین بت‌ها که هستندکه این بت‌ها نه خود را می‌پرستند
همه هستند سرگردان چو پرگارپدیدآرندهٔ خود را طلب‌کار
تو نیز آخر هم از دست بلندیچرا بت‌خانه‌ای را در نبندی
چو ابراهیم با بت عشق می‌بازولی بت‌خانه را از بت بپرداز
نظر بر بت نهی صورت پرستیقدم بر بت نهی رفتی و رستی
نموداری که از مه تا به ماهی‌ستطلسمی بر سر گنج الهی است
طلسم بسته را با رنج‌ یابیچو بگشایی به زیرش گنج یابی
طبایع را یکایک میل در کشبدین خوبی خرد را نیل در کش
مبین در نقش گردون کآن خیال استگشودن بندِ این مشکل محال است
مرا بر سرّ گردون ره‌بری نیستجز آن، کاین نقش دانم سرسری نیست
اگر دانستنی بودی خود این رازیکی زین نقش‌ها دردادی آواز
ازین گردنده‌گنبدهای پرنوربه جز گردش چه شاید دیدن از دور؟
درست آن شد که این گردش به کاری‌ستدرین گردندگی هم اختیاری‌ست
بلی در طبع هر داننده‌ای هستکه با گردنده گرداننده‌ای هست
از آن چرخه که گردانَد زنِ پیرقیاس چرخ گردنده همان گیر
اگر چه از خلل یابی درستشنگردد تا نگردانی نخستش
چو گردانَد ورا دست خردمندبدان گردش بمانَد ساعتی چند
همیدون دورِ گردون زین قیاس استشناسد هر که او گردون‌شناس است
اگر نارد نمودار خداییدر اصطرلابِ فکرت، روشنایی
نه ز ابرو جستن آید نامهٔ نونه از آثار ناخن جامهٔ نو
بدو جویی‌، بیابی از شَبَه نورنیابی چون نه زو جویی ز مه نور
ز هر نقشی که بنمود او جمالیگرفتند اختران زان نقش فالی
یکی ده دانه جو محراب کردهیکی سنگی دو اصطرلاب کرده
ز گردش‌های این چرخ سبک‌روهمان آید کزان سنگ و از آن جو
مگو ز ارکان پدید آیند مردمچنان که‌ارکان پدید آیند از انجم
که قدرت را حوالت کرده باشیحوالت را به آلت کرده باشی
اگر تکوین به آلت شد حوالتچه آلت بود در تکوین آلت
اگر چه آب و خاک و باد و آتشکنند آمدشدی با یکدگر خوش
همی تا زو خط فرمان نیایدبه شخصِ هیچ پیکر جان نیاید
نه هر ایزدپرست ایزد پرستدچو خود را قبله سازد، خود پرستد
ز خود برگشتن است ایزدپرستیندارد روز با شب هم‌نشستی
خدا از عابدان آن را گزیندکه در راه خدا خود را نبیند
نظامی جام وصل آنگه کنی نوشکه بر یادش کنی خود را فراموش