بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین
خوشا مُلکا که مُلک زندگانی استبها روزا که آن روز جوانی است
نه هست از زندگی خوشتر شمارینه از روز جوانی روزگاری
جهانخسرو که سالار جهان بودجوان بود و عجب خوش دلجوان بود
نخوردی بیغنا یک جرعه بادهنه بیمطرب شدی طبعش گشاده
مغنی را که پارنجی ندادیبه هر دستان کم از گنجی ندادی
به عشرت بود روزی باده در دستمهینبانو درآمد شاد و بنشست
ملک تشریف خاص خویش دادشز دیگر وقتها دل بیش دادش
چو آمد وقت خوان دارای عالمز موبد خواست رسم باجِ بَرْسَم
به هر خوردی که خسرو دستگه داشتحدیث باج بَرسَم را نگه داشت
حساب باج بَرسَم آن چنان استکه او بر چاشنیگیری نشان است
اجازت باشد از فرمان موبَدخورشها را که این نیک است و آن بد
به می خوردن نشاند آنگه مهان راهمان فرخنده بانوی جهان را
به جام خاص، مِی میخوَرد با اوسخن از هر دری میکرد با او
چو از جام نبید تلخ شد مستحکایت را به شیرین باز پیوست
ز شیرین قصهٔ آوارگی کردبه دل شادی به لب غمخوارگی کرد
که بانو را برادرزادهای بودچو گل خندان چو سرو آزادهای بود
شنیدم کهادهم توسن کشیدشچو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش
مرا از خانه پیکی آمد امروزخبر آورد از آن ماه دلافروز
گر اینجا یک دو هفته باز مانمبر آن عزمم که جایش باز دانم
فرستم قاصدی تا بازش آردبسان مرغ در پروازش آرد
مهینبانو چو کرد این قصه را گوشفروماند از سخن بیصبر و بیهوش
به خدمت بر زمین غلطید چون خاکخروشی بر کشید از دلْ شغبناک
که آن دُر کو که گر بینم به خوابشنه در دامن که در دریای آبش
به نوک چشمش از دریا برآرمبه جان بسپارمش پس جان سپارم
پس آنگه بوسه زد بر مسند شاهکه مسندبوس بادت زهره و ماه
ز ماهی تا به ماه افسر پرستتز مشرق تا به مغرب زیر دستت
من آن گه گفتم او آید فرادستکه اقبال مَلِک در بنده پیوست
چو اقبال تو با ما سر در آرَدچنین بسیار صید از در درآرد
اگر قاصد فرستد سوی او شاهمرا باید ز قاصد کردن آگاه
به حکم آن که گلگون سبکخیزبِدو بخشم ز همزادان شبدیز
که با شبدیز کس همتگ نباشدجز این گلگون اگر بدرگ نباشد
اگر شبدیز با ماه تمام استبه همراهیش گلگون تیزگام است
و گر شبدیز نبود مانده بر جایبه جز گلگون که دارد زیر او پای؟
ملک فرمود تا آن رخش منظوربرند از آخور او سوی شاپور
وز آنجا یکتنه شاپور برخاستدو اسبه راه رفتن را بیآراست
سوی ملک مداین رفت پویانگرامی ماه را یک ماه جویان
به مشگو در نبود آن ماهرخسارمعالقصه به قصر آمد دگر بار
در قصر نگارین زد زمانیکس آمد دادش از خسرو نشانی
درون بردندش از در شادمانهبه خلوتگاه آن شمع زمانه
چو سر در قصر شیرین کرد شاپورعقوبت بارهای دید از جهان دور
نشسته گوهری در بیضهٔ سنگبهشتی پیکری در دوزخ تنگ
رخش چون لعل شد زآن گوهر پاکنمازش برد و رخ مالید بر خاک
ثناها کرد بر روی چو ماهشبپرسید از غم و تیمار راهش
که چون بودی و چون رستی ز بیدادکه از بندت نبود این بنده آزاد
امیدم هست کاین سختی پسین استدلم زین پس به شادی بر یقین است
یقین میدان که گر سختی کشیدیاز آن سختی به آسانی رسیدی
چهجای است این؟ که بس دلگیر جای استکه زد رایت؟ که بس شوریدهرای است
در این ظلمت ولایت چون دهد نور؟بدین دوزخ قناعت چون کند حور؟
مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگکه تو لعلی و باشد لعل در سنگ
چو نقش چین در آن نقاش چین دیدکلید کام خود در آستین دید
نهاد از شرمناکی دست بر رخسپاسش برد و بازش داد پاسخ
که گر غمهای دیده بر تو خوانمستمهای کشیده بر تو رانم
نه در گفت آید و نه در شنیدنقلم باید به حرفش در کشیدن
بدان مشگو که فرمودی رسیدمدر او مشتی ملالت دیده دیدم
به هم کرده کنیزی چند جماشغلام وقت خود کاِیخواجه خوش باش
چو زهره بر گشاده دست و بازوبهای خویش دیده در ترازو
چو من بودم عروسی پارساییاز آن مشتی جلب جستم جدایی
دل خود بر جدایی راست کردموز ایشان کوشکی درخواست کردم
دلم از رشک پر خونآب کردندبدین عبرتگهم پرتاب کردند
صبورآباد من گشت این سیهسنگکه از تلخی چو صبر آمد سیه رنگ
چو کردند اختیار این جای دلگیرضرورت ساخت میباید چه تدبیر
پس آنگه گفت شاپورش که برخیزکه فرمان این چنین دادهاست پرویز
وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندشبه گلزار مراد شاه راندش
چو زین بر پشت گلگون بست شیرینبه پویه دست برد از ماه و پروین
بدان پرندگی زیرش هماییپری میبست در هر زیر پایی
وز آن سو خسرو اندر کار ماندهدلش در انتظار یار مانده
اگر چه آفت عمر انتظار استچو سر با وصل دارد سهلکار است
چه خوشتر زآن که بعد از انتظاری؟به امیدی رسد امیدواری؟