بخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور
یکی شب از شب نوروز خوشترچه شب کز روز عید اندوهکشتر
سماع خرگهی در خرگه شاهندیمی چند موزونطبع و دلخواه
مقالتهای حکمت باز کردهسخنهای مضاحک ساز کرده
به گرداگرد خرگاه کیانیفرو هشته نمدهای الانی
دمه بر در کشیده تیغ فولادسر نامحرمان را داده بر باد
درون خرگه از بوی خجستهبخور عود و عنبر کِله بسته
نبیدِ خوشگوار و عشرت خوَشنهاده منقل زرین پر آتش
زگال ارمنی بر آتش تیزسیاهانی چو زنگی عشرتانگیز
چو مشک نافه در نشو گیاهیپس از سرخی همیگیرد سیاهی
چرا آن مشکبید عود کردارشود بعد از سیاهی سرخ رخسار
سیه را سرخ چون کرد آذرنگیچو بالای سیاهی نیست رنگی
مگر کز روزگار آموخت نیرنگکه از موی سیاه ما بَرَد رنگ
به باغ مشعله دهقان انگشتبنفشه میدرود و لاله میکِشت
سیه پوشیده چون زاغان کُهسارگرفته خون خود در نای و منقار
عقابی تیر خود کرده پر خویشسیه ماری فکنده مهره در پیش
مجوسی ملتی هندوستانیچو زردشت آمده در زندخوانی
دبیری از حبش رفته به بلغاربه شنگرفی مدادی کرده بر کار
زمستان گشته چون ریحان ازو خوشکه ریحان زمستان آمد آتش
صراحی چون خروسی ساز کردهخروسی کاو به وقت آواز کرده
ز رَشکِ آن خروسِ آتشینتاجگَهی تیهو بر آتش گاه دراج
روان گشته به نقلان کبابیگَهی کبک دری گه مرغ آبی
ترنج و سیب لب بر لب نهادهچو در زرینصراحی لعلِ باده
ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاهگلستانی نهاده در نظرگاه
ز بس نارنج و نار مجلسافروزشده در حقهبازی باد نوروز
جهان را تازهتر دادند روحیبه سر بردند صبحی در صبوحی
ز چنگ ابریشم دستان نوازاندریده پردههای عشقبازان
سرود پهلوی در نالهٔ چنگفکنده سوز آتش در دل سنگ
کمانچه آه موسیوار میزدمغنی راه موسیقار میزد
غزل برداشته رامشگر رودکه بدرود ای نشاط و عیش بدرود!
چه خوش باغی است باغ زندگانیگر ایمن بودی از باد خزانی
چه خرم کاخ شد کاخ زمانهگرش بودی اساس جاودانه
از آن سرد آمد این کاخ دلآویزکه چون جا گرم کردی گویدت خیز
چو هست این دیر خاکی سستبنیادبه بادهاش داد باید زود بر باد
ز فردا و ز دی کس را نشان نیستکه رفت آن از میان وین در میان نیست
یک امروز است ما را نقد ایامبر او هم اعتمادی نیست تا شام
بیا تا یک دهن پر خنده داریمبه می جان و جهان را زنده داریم
به ترک خواب میباید شبی گفتکه زیر خاک میباید بسی خفت
ملک سرمست و ساقی باده در دستنوای چنگ میشد شست در شست
در آمد گلرخی چون سرو آزادز دلداران خسرو با دل شاد
که بر دربار خواهد بنده شاپورچه فرمایی در آید یا شود دور؟
ز شادی خواست جَستن خسرو از جایدگر ره عقل را شد کارفرمای
بفرمودش درآوردن به درگاهز دلگرمی به جوش آمد دل شاه
که بد دل در برش ز امید و از بیمبه شمشیر خطر گشته به دو نیم
همیشه چشم بر ره دل دو نیم استبلای چشم بر راهی عظیم است
اگر چه هیچ غم بیدردسر نیستغمی از چشم بر راهی بتر نیست
مبادا هیچکس را چشم بر راهکز او رخ زرد گردد، عمر کوتاه
در آمد نقشبندِ مانویدستزمین را نقشهای بوسه میبست
زمین بوسید و خود بر جای میبودبه رسم بندگان بر پای میبود
گرامی کردش از تمکین خود شاهنشاند او را و خالی کرد خرگاه
بپرسید از نشان کوه و دشتششگفتیها که بود از سر گذشتش
دعا برداشت اول مرد هشیارکه شه را زندگانی باد بسیار
مظفر باد بر دشمن سپاهشمیفتاد از سر دولت کلاهش
مرادش با سعادت رهسپر بادز نو هر روزش اقبالی دگر باد
حدیث بنده را در چارهسازیبساطی هست با لَختی درازی
چو شه فرمود گفتن، چون نگویم؟رضای شاه جویم، چون نجویم؟
وز اول تا به آخر آن چه دانستفروخواند آن چه خواندن میتوانست
از آن پنهان شدن چون مرغ از انبوهوز آن پیدا شدن چون چشمه در کوه
به هر چشمه شدن هر صبحگاهیبر آوردن مُقنّعوار ماهی
وز آن صورت به صورت باز خوردنبه افسون فتنهای را فتنه کردن
وز آن چون هندوان بردن ز راهشفرستادن به ترکستان شاهش
سخن چون زآن بهار نوبر آمدخروشی بیخود از خسرو برآمد
به خواهش گفت کآن خورشیدرخساربگو تا چون به دست آمد دگر بار؟
مهندس گفت کردم هوشیاریدگر اقبال خسرو کرد یاری
چو چشم تیرگر جاسوس گشتمبه دکان کمانگر برگذشتم
به دست آوردم آن سرو روان رابت سنگیندل سیمینمیان را
چه دیدم؟ تیزرایی تازهروییمسیحی بسته در هر تار مویی
همه رخ گل چو بادامه ز نغزیهمه تن دل چو بادامِ دو مغزی
میانی یافتم کز ساق تا رویدو عالم را گره بسته به یک موی
دهانی کرده بر تنگیش زوریچو خوزستانی اندر چشم موری
نبوسیده لبش بر هیچ هستیمگر آیینه را آن هم به مستی
نکرده دست او با کس درازیمگر با زلف خود وآن هم به بازی
بسی لاغرتر از مویش میانشبسی شیرینتر از نامش دهانش
اگر چه فتنهٔ عالم شد آن ماهچو عالم فتنه شد بر صورت شاه
چو مه را دل به رفتن تیز کردمپس آن گه چاره شبدیز کردم
رونده ماه را بر پشت شبرنگفرستادم به چندین رنگ و نیرنگ
من این جا مدتی رنجور ماندمبدین عذر از رکابش دور ماندم
کنون دانم که آن سختی کشیدهبه مشگوی ملک باشد رسیده
شه از دلدادگی در بر گرفتشقدم تا فرق در گوهر گرفتش
سپاسش را طراز آستین کردبر او بسیار بسیار آفرین کرد
حدیث چشمه و سر شستن ماهدرستی داد قولش را بر شاه
ملک نیز آن چه در ره دید یکسریکایک باز گفت از خیر و از شر
حقیقت گشتشان کآن مرغ دمسازبه اقصای مداین کرده پرواز
قرار آن شد که دیگر باره شاپورچو پروانه شود دنبال آن نور
زمرد را سوی کان آورد بازریاحین را به بستان آورد باز