گنج

بخش ۴۷ - انجامش روزگار سقراط

درآرای مغنی سرم را ز خواببه ابریشم رود و چنگ و رباب
مگر کاب آن رود چون آب رودبه خشگی کشی تری آرد فرود
چو سقراط را رفتن آمد فرازدو اسبه به پیش اجل رفت باز
شنیدم که زهری برآمیختندنهانی دلش در گلو ریختند
تن زهر خوارش چو شد دردمندبه سوی سفر بزمه‌ای زد بلند
چنین گفت چون مدت آمد به سرنشاید شدن مرگ را چاره‌گر
در آن خواب که‌افسرده بالین بودنشست یکایک به پایین بود
چو دیدند کان مرغ علوی خرامبرون رفت خواهد بزودی ز دام
به سقراط گفتند که‌ای هوشمندچو بیرون رود جان ازین شهر‌بند
فرومانَد از جنبش اعضای توکجا به بوَد ساختن جای تو‌؟
تبسم کنان گفتشان اوستادکه بر رفتگان دل نباید نهاد
گَرَم باز یابید‌، گیرید پایبه‌هرجا که خواهید‌، سازید جای
درآمد بدو نیز طوفان خوابفرو برد چون دیگران سر به آب
شدند آگه آن زیرکان در نهفتکه استاد دانا بدیشان چه گفت