بخش ۴۶ - انجامش روزگار فرفوریوس
ببار ای مغنی نوایی شگفتگرفته رها کن که خوابم گرفت
وگر زان ترنم شوم خفته نیزنبینم مگر خواب آشفته نیز
چو آمد گه عزم فرفوریوسبنه بر شتر بست و بنواخت کوس
به همصحبتان گفت کاین باغ نغزکه منظور چشم است و ریحان مغز
چو پایندگی نیستش در سرشتچه تاریک دوزخ چه روشن بهشت
ز دانایی ماست ما را هراسکه از رهزن ایمن نشد رهشناس
کمانگر همیشه خمیده بوَدقبا دوز را قب دریده بود
ترازوی چربش فروشان به رنگبود چرب و چربی ندارد به سنگ
همه ساله محملکش بار گنجنیاساید از محنت و درد و رنج
چو پرداخت زین نقش پرگار اوکشیدند خط نیز بر کار او