بخش ۴۸ - انجامش روزگار نظامی
مغنی ره رامش جان بسازنوازش کنم زان ره دلنواز
چنان زن نوا از یکی تا به صدکه در بزم خسرو زدی باربد
نظامی چو این داستان شد تمامبه عزم شدن نیز برداشت گام
نه بس روزگاری برین برگذشتکه تاریخ عمرش ورق در نوشت
فزون بود شش مه ز شصت و سه سالکه بر عزم ره بر دهل زد دوال
چو حال حکیمان پیشینه گفتحکیمان بخفتند و او نیز خفت
رفیقان خود را به گاه رحیلگه از ره خبر داد و گاه از دلیل
بخندید و گفتا که آمرزگاربه آمرزشم کرد امیدوار
ز ما زحمت خویش دارید دورشما وینسرا ما و دارالسرور
درین گفتگو بد که خوابش ربودتو گفتی که بیداریش خود نبود