گنج

بخش ۱۴ - انکار کردن هفتاد حکیم سخن هرمس را و هلاک شدن ایشان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۲ بیت
مغنی بر آهنگ خود ساز گیریکی پرده ز آهنگ خود بازگیر
که ما را سر پردهٔ تنگ نیستبجز پی فراخی در آهنگ نیست
به هر مدتی فیلسوفان رومفراهم شدندی ز هر مرز و بوم
بر آراستندی به فرهنگ و رایسخن‌های دل‌پرور ِ جان‌فزا‌ی
کسی را که حجت قوی‌تر شدیبه حجت بر آن سروران سر شدی
در آن داوری هرمس تیز مغزبه‌حق گفتن اندیشه‌ای داشت نغز
ز هر کس که او حجتی بیش داشتسخن‌های او پرورش بیش داشت
ز بس گفتن راز روحانیانبر او رشک بردند یونانیان
به هم جمع گشتند هفتاد تنبه انکار او ساختند انجمن
که هرچه او بگوید بدو نگرویمسخن گرچه زیبا بوَد نشنویم
تغیّر دهیمش به انکار خویشبه انکار نتوان سخن برد پیش
چنان عهد بستند با یکدگرکه چون هرمس از کان برآرد گهر
ز دریای او آب‌ریزی کنندبرآن گنجدان خاک‌بیزی کنند
به حق گفتنش درنیارند هوشبگیرند از انکار گوینده گوش
چو هرمس سخن گفتن آغاز کرددر دانش ایزدی باز کرد
به هر نکته‌ای حجتی باز بستکه چون نور در دیده و دل نشست
ندید آن سخن را بر ایشان پسندجز انکار کردن به بانگ بلند
دگر باره گنجینهٔ نو گشاداساسی دگرگونه از نو نهاد
بیانی چنان روشن و دلپذیرکه در دل نه‌، در سنگ شد جایگیر
دگر ره ندید آن سخن را شکوهبه انکار خود دیدشان هم‌گروه
سوم باره از رای مشکل گشاینمود آنچه باشد حقیقت نمای
سخن‌های زیبندهٔ دلنوازبر ایشان فرو خواند فصلی دراز
ز جنباندن بانگ چندان جرسسری در سماعش نجنباند کس
چو گوینده عاجز شد از گفت خویشزبان گشته حیران‌، گلو گشته ریش
خبر داشت کز راه نابخردیستیزند با حجت ایزدی
چو در کس ز جنبش نشانی نیافتبجنبید و روی از رقیبان بتافت
بر ایشان یکی بانگ برزد که ‌«هایمجنبید کس تا قیامت ز جای‌»
همان لحظه بر‌جای هفتاد مردز جنبش فتادند و گشتند سرد
چو در پردهٔ راست کج باختنداز این پرده‌شان رخت پرداختند
سرافکنده چون آب در پای خویشز سردی فسردند بر جای خویش
سکندر چو زین حالت آگاه گشتچو انجم بر آن انجمن بر گذشت
از آن بیشه‌ سرو‌ با بوی مشکیکی سرو تَر مانده‌، هفتاد خشک
بپرسید و هرمس بدو گفت رازکه همّت در ِ آسمان کرد باز
سکندر بر او آفرین‌ساز گشتوز آنجا به درگاه خود بازگشت
به خلوت چو بنشست با هر کسیازان داستان داستان زد بسی
که هرمس به طوفان هفتاد کسبه موجی همی‌ماند و هفتاد خس
گروهیش کز حق گرفتند گوشبمردند چون یافه کردند هوش
ز پوشیدن درس آموزگارکفن بین که پوشیدشان روزگار
بیانی که باشد به حجت قویز نافرخی باشد ار نشنوی
دری را که او تاج تارک بودزدن بر زمین نامبارک بود
هنر نیست روی از هنر تافتنشقایق دریدن خشن بافتن
خردمند را چون مدارا کنیهنرهای خویش آشکارا کنی