گنج

بخش ۱۳ - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

مغنی بیار آن نوای غریبنو آیین‌تر از نالهٔ عندلیب
نوایی که در وی نوایی بودنوایی نه کز بینوایی بود
خُنیده چنین شد در اقصای رومکه بی‌سیمی آمد ز بیگانه‌بوم
به کم مدتی شد چنان سیم‌سنجکه شد خواجهٔ کاروان‌های گنج
کس آگه نه کان گنج دریا‌شکوهز دریا بر او جمع شد یا ز کوه
یکی نامش از کان‌کنی می‌گشادیکی تهمت ره‌زنی می‌نهاد
سرانجامش آزاد نگذاشتندبه شاه جهان قصه برداشتند
که آمد تهی‌دستی از راه دورنه در کیسه رونق‌، نه در کاسه نور
به تاریخ یکسال یا بیش و کمبه‌دست آوریده‌ست چندین درم
که گر شه گمارد بر آن دَه دبیرز تفصیل آن عاجز آید ضمیر
یکی نانوا مرد بُد بینوانه آبی روان و نه نانی روا
کنون لعل و گوهر فروشی کندخرد کی در این ره خموشی کند؟
نه پیشه نه بازارگانی نه زرعچنین مایه را چون بود اصل و فرع‌؟!
صواب آنچنان شد که شاه جهاناز احوال او باز جوید نهان
جهاندار فرمود کان زاد‌مردفرو‌شوید از دامن خویش گرد
به خلوت کند شاه را دستبوسز تشنیع برنارد آوای کوس
درم‌دار‌ِ مقبل به فرمان شاهبه خدمت روان شد سوی بارگاه
درون رفت و بوسید شه را زمینزمین بوس چون کرد خواند آفرین
چو شاه جهانش جوان دید بختجوانبخت را خواند نزدیک تخت
بسی نیک و بد مرد را کرد یادسخن‌ها کزو گنج شاید گشاد
که مردی عزیزی و آزاد‌چهربه فرخندگی در تو دیده سپهر
شنیدم چو اینجا وطن ساختیبه یک روزه روزی نپرداختی
کنون رخت و بنگاهت آنجا رسیدکه نتواندش کاروان‌ها کشید
بباید چنین گنج را دسترنجوگرنه من اولی‌تر آیم به گنج
اگر راست گفتی که چونست حالز من ایمنی‌، هم به سر هم به مال
وگر بر دروغ افکنی این اساسسر و مال بستانم از ناسپاس
نیوشنده چون دید کز خشم شاهبجز راستی نیست او را پناه
زمین‌بوس‌ِ شه تازه‌تر کرد بازچنین گفت کای شاه عاجز‌نواز
ندیده جهان نقش بیداد توبه نیکی شده در جهان یاد تو
رعیت ز دادت چنان دلخوش‌ندکه گر جان بخواهی به پیشت کشند
مرا مال و نعمت زمین‌زاد توستهم از دادهٔ تو هم از داد توست
اگر می‌پذیری ز من هر چه هستبگو تا برافشانم از جمله دست
به کمتر غلامی دهم شاه رازنم بوسه این خاک درگاه را
چو شه گفت که‌احوال خود باز گویبگویم که این آب چون شد به جوی
من اول که اینجا رسیدم فرازتهی‌دست بودم ز هر برگ و ساز
دلم را غم بی‌نوایی شکستگرفتم ره نانوایی به‌دست
وزان پیشه نیزم نوایی نبودکه در کار و کسبم وفایی نبود
به شهری که داور بوَد پی‌فراخشود دخل بر نانوا خشک شاخ
ز هر سو سراسیمه می‌تاختمبه بی‌برگی آن برگ می‌ساختم
زنی داشتم قانع و سازگارقضا را شد آن زن ز من باردار
به سختی همی‌گشت بر ما سپهرشد از مهر گردنده یک‌باره مهر
زن پاکدامن‌تر از بوی مُشکشکیبنده با من به یک نان خشک
چو آمد گه‌ِ زادن او را فرازبه کشگینهٔ گرمش آمد نیاز
ز چیزی که دارد به خوردن بسیچنبودم به جز خون در آن خانه هیچ
من و زن در آن خانه تنها و بسمرا گفت کای شوی فریاد رس
اگر شوربایی به چنگ آوریمن مرده را باز رنگ آوری
وگرنه چنان دان که رفتم ز دستستمگاره شد باد و کشتی شکست
چو من دیدم آن نازنین را چنانبرون رفتم از خانه زاری‌کنان
ز سامان به سامان همه کوی و شهردویدم مگر یابم از توشه بهر
ندیدم دری کان نه در بسته بودکه سختی به من سخت پیوسته بود
رسیدم به ویرانه‌ای دور دستدرو درگهی با زمین گشته پست
بسی گِرد ویرانه کردم طوافشتابنده چون دیو در هر شکاف
سرایی کهن یافتم سالخورددری در نشسته بر او دود و گرد
در او آتشی روشن افروختهبر او هیمه خروار‌ها سوخته
سیه زنگی‌یی دیدم آتش‌پرستسفالین سبویی پر از می به‌دست
بر آتش نهاده لوید‌ی فراخنمک‌سود فربه در او شاخ شاخ
چو زنگی مرا دید بر‌جست زودبپیچید بر خود به کردار دود
به من بانگ برزد که‌ای دیوزادشبیخون من چونت آمد به یاد‌؟
تو دزدی و من نیز دزد‌، این روا‌ست؟به دزدی شدن پیش دزدان خطا‌ست
من از هول زنگی و تیمار خویشفروماندم آشفته در کار خویش
زبان برگشادم به آیین زنگدعا گفتم آوردم او را به چنگ
که از بینوایی و بی‌مایگیگرفتم در این سایه همسایگی
جوانمردی‌ِ چون تو شیرافکنیشنیدم به افسانه از هر تنی
نخوانده به مهمان تو تاختمسر خویش در پایت انداختم
مگر کز تو کارم به جایی رسددر این بینوایی نوایی رسد
چو زنگی زبان مرا چرب دیدوزآن گونه گفتار شیرین شنید
از آن چرب و شیرین رها کرد حربکه دشمن‌فریب‌ است شیرین و چرب
بگفتا خوری باده‌؟ دانی سرود‌؟بگفتم بلی‌، پیشم آورد رود
از او بستَدَم رود عاشق‌نوازز بی‌سازی‌اش پرده بستم به ساز
سر زخمه بر رود بگماشتمسرودی فریبنده برداشتم
درآوردم او را به بانگ و خروشچو دیگی که از گرمی آید به جوش
گهی خورد ریحانی‌یی زان سفالگهی کوفت پایی به امید مال
زدم زخمه‌ای چند زنگی‌فریببرون بردم از جان زنگی شکیب
حریفانه با من درآمد به کارچو سرمست شد کرد راز آشکار
که امشب در این کاخ‌ِ ویرانه‌رنگبه امید مالی گرفتم درنگ
دگر زنگی‌یی هست همزاد منکه مِی خوردنش نیست بی‌یاد من
یکی گنج‌دان یافتیم از نهفتکه هیچ اژدها‌ییش بر سر نخفت
مگر ما‌، که هستیم چون اژدهاز دل کرده آزرم هر کس رها
بوَد سالی اکنون کزان کان گنجخوریم و نداریم خود را به رنج
من اینجا نشستم چنین بی‌همالدگر زنگیی رفته جویای مال
ز گنجینهٔ آن همه سیم و زرهمانا که یک پشته مانده دگر
چو امشب رسیدی تو مهمان ماروان است حکم تو بر جان ما
به شرطی که چون آید آن ره‌نوردکشد گوهر سرخ و یاقوت زرد
تو در کنج کاشانه پنهان شویشکیبنده چون شخص بیجان شوی
که من در دل آن دارم ای هوشمندکه آن اژدها را رسانم گزند
هر آن گنج کارَد به تنها برمبه کنجی نشینم به تنها خورم
تو را نیز از آن قسمتی بامداددهم تا دلت گردد از گنج شاد
من و زنگی اندر سخن گرم‌ ِ رایکه ناگه به گوش آمد آواز پای
ز جا جستم و در خزیدم به کنجگهی خار در خاطر‌م گه ترنج
درآمد سیه‌چهره‌ای چون زگالبه پشت اندر آورده یک پشته مال
نهادش به سختی ز گردن به زیربر و گردنی سخت چون تند شیر
از آن پیش کان پشته را باز کردیکی نیمه زان شوربا باز خورد
نگه کرد همزاد او خفته بودهمان کرد با او که او گفته بود
بزد تیغ پولاد بر گردنشسرش را بیفکند در دامنش
من از بیم از آنان که افتم ز پایدگر‌باره خود را گرفتم بجای
چو زنگی سر یار خود را بریدتنش را به خنجر ز هم بردرید
یکی نیمه در بست و بر زد به دوشبرون رفت و من مانده بی‌عقل و هوش
پس از مدتی کان برآمد درازنگه کردم آمد دگر باره باز
دگر نیمه را همچنان کرد خردبه آیین پیشینه در‌بست و برد
چو دیدم که هنجار او دور بودشب از جمله شب‌های دیجور بود
بدان گنج‌، پویان شدم چون عقابسوی پشتهٔ مال کردم شتاب
به پشت اندر آوردم آن پشته راچو زنگی دگر زنگی کشته را
وزان شوربا ساغری گرم‌جوشربودم سوی خانه رفتم خموش
چنان آمدم سوی ایوان خویشکه جز دولتم کس نیفتاد پیش
چو در خانه رفتم به نیروی بختنهادم ز دل بار و از پشت رخت
به گوش آمد آواز نوزاد منوزان شاد‌تر شد دل شاد من
به زن دادم آن شوربا را‌ بخوَردپس از صبر کردن بسی شکر کرد
ز فرزند فرخنده دادم خبرپسر بود و باشد پسر تاج سر
گشادم گره رخت سربسته رابه مرهم رساندم دل خسته را
چه دیدم‌؟ یکی گنج کانی در اوز یاقوت و زر هر چه دانی در او
به گنجی چنان، کان ِگوهر شدموزان شب چو دریا توانگر شدم
به فرزند فرخ دلم شاد گشتکه با گوهر و گنج همزاد گشت
همه مال من زان شب آمد پدیدکه شب با گهر بُد گهر با کلید
چنین بود گوینده را سرگذشتسخن کامد آنجا ورق در نوشت
شه از وقت مولود فرزند اوخبر جُست و از حال پیوند او
شد آن گوهری مرد و از جای خویشنمودار آن طالع آورد پیش
شه آن نسخه را هم بدانسان که بودبه والیس دانا فرستاد زود
که احوال این طالع از هر چه هستچنان کن که ز اختر آری به دست
بد و نیک او را نهانی بجویچو یابی نهان آشکارا بگوی
چو آمد به والیس فرمان شاهسوی اختران کرد نیکو نگاه
نظر کردن هر یکی باز‌جُستشد احوال پوشیده بر وی درست
نبشت و فرستاد از آنجا که دیدنه ز آنجا که از کس حکایت شنید
چو شه نامهٔ حکم والیس خوانددر آن حکم‌نامه شگفتی بماند
نمودار طالع چنان کرده بوداز آن نقش‌ها کز پس پرده بود
که این بانوا نانوا زاده‌ای‌ستکه از نور دولت نواداده‌ای‌ست
به بی‌برگی از مادر انداختهچو زاده‌، فلک برگ او ساخته
پدر گشته فرّخ ز پرواز اوتوانگر ز پیروزی راز او
همانا که چون زاده باشد بجاینهاده بوَد بر سر گنج پای
ز غیرت شه آمد چو دریا به جوشلُطُف کرد با مرد گوهر‌فروش
پس آنگاه بسیار بنواختشیکی از ندیمان خود ساختش