بخش ۱۲ - افسانهٔ ماریه قبطیه
مغنی ره باستانی بزنمغانه نوای مغانی بزن
من بینوا را به آن یک نواگرامی کن و گرمتر کن هوا
گزین فیلسوف جهانآزمایسخن را چنین کرد برقعگشای
که قبطی زنی بود در مُلک شامز میری پدر ماریهاش کرده نام
بسی قلعهٔ نامور داشتهز بیداد بدخواه بگذاشته
بدو گشته بدخواه او چیرهدستبه کارش درآورده گیتی شکست
چو کارش ز دشمن به جان آمدهبه درگاه شاهِ جهان آمده
بدان تا بخواهد ز شه داد خویششود خرم از ملک آباد خویش
به دُستورِ شه برد خود را پناهبدان داوری گشت ازو دادخواه
چو دیدش که دُستورِ دانشپژوهدهد درس دانش به چندین گروه
از آن دادخواهی هراسان شدهبر او دانشآموزی آسان شده
دل از قصهٔ داد و بیداد شستبه تعلیم دانش کمر بست چست
به خدمتگری پیش دانای دهرپرستندهای گشت گستاخ بهر
ز دیگر کنیزان پایین پرستجز او کس نشد محرم آب دست
ز پرهیزگاری که بود استادنظر بست هر گه که او رخ گشاد
ز دستی چنان کاب از او میچکیدجز آبی که بر دستش آمد ندید
چو زن دید کهاستاد پرهیزگارز کافور او گشت کافورخوار
ز میلی که باشد زنان را به مردهوای دلش گشت یکباره سرد
منش داد در دانش آموختنبه سامان شد از دانش اندوختن
ارسطوی دانا بدان دلنوازدر دانش خویش بگشاد باز
بسی دُر بر آن دُر ناسفته سفتبسی گفتنیهای ناگفته گفت
از آن علم کهآسان نیاید به دستیکایک خبر دادش از هرچه هست
زن دانشآموز دانش سرشتچو لوحی ز هر دانشی درنبشت
سوی کشور خویشتن کرد رایکه رسم نیا را بیارد به جای
بدان داوری دستگاهی نداشتبه آیین خود برگ راهی نداشت
چو دُستورِ دانا چنین دید کارکه بی گنج نتوان شدن شهریار
بر آن جوهر انداخت اکسیر زربه اکسیر خود کردش اکسیرگر
بدان کیمیا ماریه میر گشتلقبنامهٔ علم اکسیر گشت
چو از دانش خویش دُستورِ شاهبه گنجی چنان دادش آن دستگاه
به دستوری شه سوی کشورشفرستاد با گنج و با لشگرش
شتابنده چون سوی کشور شتافتبه آهستگی مملکت بازیافت
چنان گشت مستغنی از ساو و باجکه برداشت از کشور خود خراج
به اکسیرکاری چنان شد تمامکه کردی زر پخته از سیم خام
ز بس زر که آن سیمتن ساز کرددر گنج بر خاکیان باز کرد
چه زر در ترازوی آن کس چه سنگکه آرد زر بیترازو به چنگ
ز لشگرگهش کس نیامد به دستکه بر بارگی نعلی از زر نبست
به درگاه او هر که سر داشتیاگر خر بدی زینِ زر داشتی
ز بس زر که بر زیور انباشتندسگان را به زنجیر زر داشتند
گروهی حکیمان دانش پرستز اسباب دنیا شده تنگدست
از آن گنج پنهان خبر یافتندبه دیدار گنجینه بشتافتند
نمودند خواهش بدان کان گنجکه درویشی آورد ما را به رنج
ندانیم چون دیگران پیشهایمگر در جهان کردن اندیشهای
ز کسب جهان دامن افشاندهایمبه قوت یکی روز درماندهایم
تواند که بانوی عاجز نوازگشاید به ما بر، درِ گنج باز
درآموزد از رای و تدبیر خویشبه ما چیزی از علم اکسیر خویش
جهان را چنین گنج گوهر بسیستکلید در گنج با هر کسیست
مگر قوت را چاره سازی کنیمز خلق جهان بی نیازی کنیم
زن کار پیرای روشن ضمیربدان خواسته گشت خواهشپذیر
یکی منظری بود با آب و رنگمقرنس برآورده از خاره سنگ
عروسانه برشد بر آن جلوهگاهپرندی سیه بسته بر گرد ماه
برآموده چون نرگس و مشک و بیدبه موی سیه مهرههای سپید
صلیبی دو گیسوی مشگین کمنددر آن مهره آورده با پیچ و بند
به نظارگان گفت گیسوی منببینید در طاق ابروی من
نمودار اکسیر پنهانیامببینید در صبح پیشانیام
نیوشندگان را در آن داوریغلط شد زبان زآن زبانآوری
یکی گفت اشارت بدان مهره بودکه شفاف و تابنده چون زهره بود
یکی راز پوشیده از موی جستکه آن مهره با موی دید از نخست
گرفتند هر یک پی آن پیشه راخلافی پدید آمد اندیشه را
از آن قصه هر یک دمی میشمردبه فرهنگ دانا کسی پی نبرد
دگر روز خواهش برآراستنددر آن باب فصلی دگر خواستند
پریروی بر طاق منظر نشستنشاند آن تنی چند را زیر دست
سخن راند از گنج درخواستهچو سربسته گنجی برآراسته
حدیث سر کوه و مردم گیاکه سازند از او زیرکان کیمیا
همان سنگ اعظم که کان زرستسخن بین که چون کیمیا پرورست
به پوشیدگی کرد رمزی پدیددر او آهنین قفل زرین کلید
به دانا رسید این سخن گنج یافتبه نادان رسید انده و رنج یافت
گر آن کیمیا را گهر در گیاستگیای قلم گوهر کیمیاست
از آن کیمیا با همه چربدستدریغی نه چندانکه خواهند هست
کسی را بود کیمیا در نوردکه او عشوهٔ کیمیاگر نخورد
شنیدم خراسانییی بود چستبه بغداد شد چون شدش کار سست
دمی چند بر کار کرد ای شگفتخراسانی آمد دمش در گرفت
از آن دم که اهل خراسان کنندبه بغدادیان بازی آسان کنند
هزارش عدد بود مصری چو مومزری کهآنچنان زر نباشد به روم
به سوهان یکایک همه خُرد سودبر آمیختش با گِل سرخ زود
وزان سرخ گِل مهرهای چند ساختبه آن مهرهها بین که چون مهره باخت
به عطاری آن مهرهها برشمردبه مُهر خود آن مهره او را سپرد
که این مهره در حُقهای نِه بهراززهی مهره دزد و زهی مهره باز
به دیناری این بر تو بفروختموزو کیسه سود بردوختم
چو وقت آید این را که داری بهرنجبه ده بازخرم زهی کان گنج
بپرسید عطار کاین را چه نامبگفتا طبریک سخن شد تمام
ز دکان عطار چون بازگشتبه افسونگری کیمیاساز گشت
به دارالخلافه خبر باز دادکه اکسیرییی آمدهست اوستاد
منم واصل کیمیا در نهفتبه گوهرشناسی کسم نیست جفت
عملهای من چون درآید به کاریکی ده کند ده صد و صد هزار
درستی صدم داد باید نخستکه گردد هزار از من آن صد درست
همان استواران مردم شناسبه من برگمارند و دارند پاس
گر آید ز من دستکاری شگرفنیارند با من در این کار حرف
وگر خواهم از راستی درگذشتز من خون و سر وز شما تیغ و تشت
خلیفه چو اکسیر سازی شنیدبه عشوه زری داد و زرقی خرید
به افسون روباهی آن شیرمردزر پخته را بر می خام خورد
چو ده گانهای ماند ازان زر به جایدر آن دستکاری بیفشرد پای
یکی کورهای ساخت چون زرگرانز هر دارویی کرد چیزی در آن
فرستاد در شهر بالا و پستطبریک طلب کرد و نامد به دست
هم آخر رقیبان آن کارگاهبه عطار پیشینه بردند راه
گِل سرخ او را به دینار زردخریدند و بردند نزدیک مرد
خراسانی آن مهرهها کرد خردنمود آشکارا یکی دستبرد
به کوره درافکند و آتش دمیدبه جا ماند زر وآن دگرها رمید
سبیکه فرو ریخت در نای تنگبرآمد زر سرخ یاقوت رنگ
به گوش خلیفه رسید این سخنکه نقد نو آمد ز کان کهن
زری دید با سود همره شدهدر آن کدخدایی یکی ده شده
به امید گنجی چنان گوهریبسی کرد با او نوازشگری
از آن مغربی زر مصری عیارفرستاد نزدیک او ده هزار
که این را به کار آور ای نیکرایکه من حق آن با تو آرم به جای
کشند استواران ما از تو دستکه نزدیک ما استواریت هست
دران آزمایش چو چُست آمدیبه میزان معنی درست آمدی
خراسانی آن گنج بستد به نازچو هندو کمر بست بر ترکتاز
گریزان ره خانه را پی گرفتشبی چند با عاملان می گرفت
بخفت و به خفتن بخسباندشانچو برخاست بر خاک بنشاندشان
ستوران تازی غلامان کاربه اندازه بخرید و بر بست بار
به راهی که دیده نشانش ندیدچنان شد که کس در جهانش ندید
خلیفه چو آگاه شد زین فریبکه برد آن خراسانی آن زر و زیب
حدیث طبریک به یاد آمدشجز آن هر چه بشنید باد آمدش
خبر بازجست از طبریک فروشبخندید کان طنزش آمد به گوش
طبریک چو تصحیف سازد دبیربیاموز معنی و معنیش گیر
هر افسون کز افسونگری بشنوینگر تا به افسون او نگروی
در این داوری هیچکس دم نزدکه در بازی کیمیا کم نزد
سکندر به یونان خبردار شدکه بر گنج زر ماریه مار شد
به شه باز گفتند کان ماده شیربه صید افکنی گشت خواهد دلیر
زنی کاردانست و سامان شناسنداند کسی سیم او را قیاس
ز پوشیده گنجی خبر داشتهستبه آن گنج گیتی بینباشتهست
به افسونگری سنگ را زر کندصدف ریزه را لؤلؤ تر کند
از آن بیشتر گنج زر ساختهستکه قارون به خاک اندر انداختهست
گرش سر نبرد سر تیغ شاهجهان زود گیرد به گنج و سپاه
سپاه آورد دشمنان را به رنجسپاهی نگردد مگر گرد گنج
به آزار او شه شتابنده گشتز گرمی چو خورشید تابنده گشت
به تدبیر آن شد کزان جان پاکبه تدبیر دشمن برآرد هلاک
چو از آتش خشم شاهنشهیبه دُستورِ دانا رسید آگهی
بسیچید بر خدمت شهریاربسی چربی آورد با او به کار
که آن زن زنی پارسا گوهرستجهانجوی را کمترین چاکرست
کمر بستهٔ توست در ملک شامبه گوهر کنیز و به خدمت غلام
بسی گشت چون چاکران گرد منبه چندین هنر گشت شاگرد من
منش دل به دانش برافروختمنهانی در او چیزی آموختم
که چندان به دست آرد از برگ و سازکه گردد ز خلق جهان بی نیاز
بر او طالعی دیدم آراستهخبر داده از گنج و از خواسته
جز او هرکه این صنعت آرد به کارجوی نارد از گنج او در شمار
به هشیاری طالع مال سنجبجز ماریه کس نشد مارِ گنج
کنون کان کفایت به دست آمدشبه جای نیاکان نشست آمدش
چو شه پوزش رای دُستور یافتدل خویش از آن داوری دور یافت
چو دُستور گرد از دل شه ربودسوی ماریه کس فرستاد زود
بفرمود تا عذر شاه آوردهمان قاصدی سر به راه آورد
زن کاردان چون شنید این سخنگشاد از زر تازه گنج کهن
فرستادهای را برآراست کارفرستاد گنجی سوی شهریار
که چندین ترازوی گنجینهسنجبه یکجای چندان ندیدهست گنج
چو بر گنج دادن دلش راه بردهلاک از خود و کینه از شاه برد
درم دادن آتش کُشد کینه رانشانَد ز دل خشم دیرینه را