بخش ۱۱ - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی
مُغَنّی یکی نغمه بنواز زودکز اندیشه در مغزم افتاد دود
چنان برکش آن نغمهٔ نغز راکه ساکن کنی در سر این مغز را
هم از فیلسوفانِ آن مرز و بومچنین گفت پیری ز پیرانِ روم
که بود از ندیمانِ خسروخَرامهنرپیشهای ارشمیدس به نام
ز یونانیان محتشمزادهایندیده چو او گیتی آزادهای
خزینه بسی داشت خوبی بسیبه یونان نبُد خوبتر زو کسی
خردمند و با رای و فرهنگ و هوشبه تعلیمِ دانا گشایندهگوش
ارسطوش فرزندِ خود نام کردبه تعلیمِ او خانه بدرام کرد
سکندر بدو داد دیوانِ خاصکزو دید غمخوارگان را خلاص
کنیزی که خاقان بدو داده بودبه روس آن همه رزمش افتاده بود
بدان خوبرویِ هنرپیشه دادهنرپیشه را دل به اندیشه داد
چو صیّاد را آهو آمد به دستنشد سیر از آن آهویِ شیرمست
بدان ترکِ چینی چنان دل سپردکه هندویِ غم رختش از خانه برد
ز مشغولیِ او بسی روزگارنیامد به تعلیم آموزگار
سرایندهاستاد را روز درسز تعلیمِ او در دل افتاد ترس
که گویی چه ره زد هنرپیشه راچه شورید در مغزش اندیشه را
به تعلیمِ او بود شاگرد صدکه آموختندی ازو نیک و بد
اگر ارشمیدس نبودی بجاینود نُه بُدندی بدو رهنمای
سراینده را بسته گشتی سخنکزان سکّه نو بود نقشِ کهن
و گر بودی او یک تنه یادگیرسخنگوی را برگشادی ضمیر
نیوشنده یک تن که بخرد بوَدز نابخردان بهتر از صد بوَد
هنرپیشه را پیشخواند اوستادکه چونست کز ما نیاری تو یاد
چه مشغولی از دانشت بازداشتبه بیدانشی عمر نتوان گذاشت
چنین بازداد ارشمیدس جوابکه بر تشنهٔ راه زد جویِ آب
مرا بیشتر زانک بنواخت شاهبه من داد چینی کنیزی چو ماه
جوانی و زانسان بتی خوبچهربدان مهربان چون نباشم به مهر
بدان صید واماندهام زین شکارکه یکدل نباشد دلی در دو کار
چو دانست استاد کان تیزهوشبه شهوتپرستی برآورد جوش
بگفت آن پریروی را پیشِ منبباید فرستاد بی انجمن
ببینم که تاراج آن ترکتازتو را از سرِ علم چون داشتباز
شد آن بتپرستنده فرمانپذیرفرستاد بت را به دانایِ پیر
برآمیخت دانا یکی تلخجامکه از تن برون آوَرَد خلطِ خام
نه خلطی که جان را گزایش کندولی آنکه خون را فزایش کند
بپرداخت از شخص او مایه رادوتا کرد سروِ سهیسایه را
فضولی کز آن مایه آمد به زیربه طشتی در انداخت دانا دلیر
چو پُر کرد از اخلاطِ آن مایه طشتبتِ خوب در دیده ناخوب گشت
طراوت شد از روی و رونق ز رنگشد از نقرهٔ زیبَقی آب و سنگ
بخواند آن جوانِ هنرمند رابدو داد معشوقِ دلبند را
که بِستان دلارامِ خود را بهنازبِبَر شادمانه سویِ خانه باز
جوانمرد چون در صنم بنگریستبه استاد گفت این زنِ زشت کیست؟
کجا آنکه من دوستارش بُدم؟همهساله در بندِ کارش بُدم
بفرمود دانا که از جایِ خویشبیارندش آن طشتِ پوشیده پیش
سرِ طشتِ پوشیده را برگرفتدران داوری ماند گیتی شگفت
بدو گفت کاین بُد دلارامِ تو!بدین بود مشغولیِ کام تو!
دلیل آنکه تا پیکرِ این کنیزاز این بود پُر بود پیشت عزیز
چو این مایه در تن نمیدانیَشبه صورت زنِ زشت میخوانیَش
چه باید ز خون خلط پرداختنبدین خلط و خون عاشقی ساختن
مریز آبِ خود را در این تیرهخاککز این آب شد آدمی تابناک
در این قطرهٔ آبِ ناریختهبسی خرّمیهاست آمیخته
به چندین کنیزانِ وحشینژادمده خرمنِ عمرِ خود را به باد
یکی جفت تنها تو را بس بوَدکه بسیارکس مرد بیکس بود
از آن مختلفرنگ شد روزگارکه دارد پدر هفت و مادر چهار
چو یکرنگ خواهی که باشد پسرچو دل باش یک مادر و یک پدر
چو دید ارشمیدس که دانایِ رومچگونه کشید انگبین را ز موم
به عذری چنین پایِ او بوسه دادو زان پس نظر سویِ دانش نهاد
ولیکن دلش میلِ آن ماه داشتکه الحق فریبندهدلخواه داشت
دگر ره چو سبزی درآمد به شاخسهیسرو را گشت میدان فراخ
بنفشه دگرباره شد مُشگپوشسرِ نرگس آمد ز مستی به جوش
گلِ رویِ آن ترکِ چینی شکفتشِمال آمد و راهِ میخانه رُفت
دلِ ارشمیدس درآمد به کارچو مرغان پرنده بر شاخسار
ز تعلیمِ دانا فروبست گوشدرِ عیش بگشاد بر ناز و نوش
پریوار با آن پریچهره زیستچه ایمن کسی کو نهان چون پریست
عتابِ خود استاد ازو دور داشتدلش را بدان عشق معذور داشت
چو بگذشت ازین داستان یک دو سالغزاله شد از چشمِ چینیغزال
گلِ سرخ بر دامنِ خاک ریختسرایندهبلبل ز بُستان گریخت
فروخورد خاک آن پریزاده راچنان چون پریزادگان باده را
فلک پیشتر زین که آزاده بوداز آن به کنیزی مرا داده بود
همان مهر و خدمتگری پیشه داشتهمان کاردانی در اندیشه داشت
پیاده نهاده رُخش ماه رافرس طرح کرده بسی شاه را
خجستهگلی خونِ من خورد اوبجز من نه کس در جهان مردِ او
چو چشمِ مرا چشمهٔ نور کردز چشم منش چشمِ بد دور کرد
ربایندهچرخ آنچنانَش ربودکه گفتی که تا بود هرگز نبود
به خشنودیی کان مرا بود از اوچه گویم خدا باد خشنود از او
مرا طالعی طرفه هست از سخنکه چون نو کنم داستانِ کهن
در آن عید کان شکّرافشان کنمعروسی شکرخنده قربان کنم
چو حلوای شیرین همیساختمز حلواگری خانه پرداختم
چو بر گنجِ لیلی کشیدم حصاردگر گوهری کردم آنجا نثار
کنون نیز چون شد عروسی بسربه رضوان سپردم عروسی دگر
ندانم که با داغِ چندین عروسچگونه کنم قصّهٔ روم و روس
به ار نارم اندوهِ پیشینه پیشبدین داستان خوش کنم وقتِ خویش