گنج

بخش ۱۰ - داستان اسکندر با شبان دانا

مغنی بیا ز اول صبح بامبزن زخمهٔ پخته بر رود خام
از آن زخمه کاو رود آب آوردز سودای بیهوده خواب آورد
چنین گوید آن نغز گوینده پیرکه در فیلسوفان نبودش نظیر
که رومی کمر شاه چینی کلاهنشست از برگاه روزی پگاه
به طاق دو ابرو برآورده خمگره بسته بر خنده جام جم
مهی داشت تابنده چون آفتابز بحران تب یافته رنج و تاب
شکسته جهان کام در کام اورسیده به نومیدی انجام او
دل شه که آیینه‌ای بود پاکاز آن دردمندی شده دردناک
بفرمود تا کاردانان رومخرامند نزدش ز هر مرز و بوم
مگر چارهٔ آن پریوش کننددل ناخوش شاه را خوش کنند
کسانی که در پرده محرم شدنددر آن داوریگه فراهم شدند
در آن تب بسی چاره‌ها ساختندتنش را ز تابش نپرداختند
نه آن سرخ سیب از تبش گشت بهنه زابروی شه دور گشت آن گره
از آنجا که شه دل دراو بسته بودز تیمار بیمار دل‌خسته بود
فرود آمد از تخت و برشد به بامکه شوریده کمتر پذیرد مقام
یکی لحظه پیرامن بام گشتنظر کرد از آن بام بر کوه و دشت
در آن پستی از بام قصر بلندشبان دید و در پیش او گوسفند
همایون یکی پیر با فر و هوشکلاه و سرش هر دو کافور پوش
در آن دشت می‌گشت بی‌مشغلهگهش در گیا روی و گه در گله
دلش زان شبان اندکی برگشادکه زیبا‌منش بود و زیرک‌نهاد
فرستاد کارندش از جای پستبر آن خسروی‌بام ِ عالی نشست
رقیبان به فرمان شه تاختندشبان را به خواندن سرافراختند
درآمد شبانه به نزدیک شاهسراپرده‌ای دید بر اوج ماه
خبر داشت کان سد اسکندری‌ستنمودار فالش بلند اختری‌ست
زمین بوسه دادش که پرورده بوددیگر خدمت خسروان کرده بود
پس آنگاه شاهش بر خویش خواندبه گستاخیش نکته‌ای چند راند
بدو گفت کز قصه کوه و دشتفرو خوان به من بر یکی سرگذشت
که دلتنگم از گردش روزگارمگر خوش کنم دل به آموزگار
شبان گفت کای خسرو‌ِ تخت‌گیربه تاج تو عالم عمارت‌پذیر
ز تخت زرت مُلک پرنور بادز تاج سرت چشم بد دور باد
نخستم خبر ده که تا شهریارز بهر چه بر خاطر آرد غبار
بدان تا سخن‌گو بدان ره بردسخن گفتن او بدان در خورد
پسندید شاه از شبان این سخنکه آن قصه را باز جست اصل و بن
نگفت از سر داد و دین‌پروریسخن چون بیابانیان سرسری
بدو حال آن نوش‌لب باز گفتشبان چون شد آگه ز راز نهفت
دگر باره خاک زمین بوسه دادوزان به دعایی دگر کرد یاد
چنین گفت کانگه که بودم جواننکردم به جز خدمت خسروان
ازان بزم داران که من داشتموزایشان سر خود برافراشتم
ملک‌زاده‌ای بود در شهر مروبهی‌طلعتی چون خرامنده سرو
سهی سرو را کرده بالاش پستدماغ گل از خوب‌رویی‌ش مست
عروسی ز پایین‌پرستان اوکزو بود خرم شبستان او
شد از گوشهٔ چشم‌زخمی نژندتب آمد‌، شد آن نازنین دردمند
در آن تب که جز داغ دودی نداشتبسی چاره کردند و سودی نداشت
سهی سرو لرزنده چون بید گشتبدان حد کزو خلق نومید گشت
ملک‌زاده چون دید کان دلستانبه کار اجل گشت هم‌داستان
از آن پیش کان زهر باید چشیداز آن نوش‌لب خویشتن درکشید
ز نومیدی او به یکبارگیگرفت از جهان راه آوارگی
در آن ناحیت بود از اندیشه دوربیابانی از کوه و از بیشه دور
بسی وادی و غار ویران در اوکنام پلنگان و شیران در او
در آن رستنی را نه بیخ و نه برگبنام آن بیابان بیابان مرگ
کسی کاو شدی ناامید از جهاندر آن محنت‌آباد گشتی نهان
ندیدند کس را کز آن شوره‌دشتبه مأوا گه خویشتن بازگشت
ملک‌زاده ز‌اندوه آن رنج سختسوی آن بیابان گرایید رخت
رفیقی وفادار دیرینه داشتکه مهر ملک‌زاده در سینه داشت
خبر داشت کان شاه اندوهناکدر آن ره کند خویشتن را هلاک
چو دزدان ره روی را بازبستسوی او خرامید تیغی به دست
بنشناخت بانگی بر او زد بلندبر او حمله‌ای برد و او را فکند
چو افکنده بودش چو سرو روانفرو هشت برقع به روی جوان
سوی خانه خود به یک ترکتازبه چشم فرو بسته‌ش آورد باز
نهانخانه‌ای داشت در زیر خاکنشاندش در آن خانهٔ اندوهناک
یکی ز استواران بر او برگماشتکزو راز پوشیده پوشیده داشت
به آبی و نانی قناعت نمودوزین بیش چیزیش رخصت نبود
ملک‌زاده زندانی و مستمنددل و دیده و دست هر سه به‌بند
فروماند سرگشته در کار خویشکه نارفته چون آمد آن راه پیش
جوانمرد کاو بود غمخوار اوکمر بست در چارهٔ کار او
عروس تبش دیده را چاره ساختدلش را به صد گونه شربت نواخت
طبیبی طلب کرد علت‌شناسگرانمایه را داشت یک چند پاس
پری‌رخ ز درمان آن چیره‌دستاز آن تاب و آن تب به یکباره رست
همان آب و رنگش درآمد که بودتماشا طلب کرد و شادی نمود
چو گشت از دوا یافتن تندرستدوای دل خویش را بازجست
جوانمرد چون دید کان خوب‌چهرملک‌زاده را جوید از بهر مهر
شبی خانه از عود پرطیب کردیکی بزم شاهانه ترتیب کرد
چو آراست آن بزم چون نوبهارنشاند آن گل سرخ را بر کنار
شد آورد شاه‌ِ نظر‌بسته رامهی از دَم اژدها رسته را
ز رخ بند برقع برانداختشدر آن بزمگه بر دو بنواختش
ملک‌زاده چون یک زمان بنگریدمی و مجلس و نُقل و معشوقه دید
از آن دوزخ تنگ تاریک زشتهمش حور حاصل شده هم بهشت
چه گویم که چون بود ازین خرمیبود شرح از این بیش نامحرمی
شهنشه چو گفت شبان کرد گوشبه مغز رمیده برآورد هوش
برآسود از آن رنج و آرام یافتکزان پیر پخته می خام یافت
درین بود خسرو که از بزم خاصبرون آمد آوازه‌ای بر خلاص
که آن مهربان ماه خسرو پرستبه اقبال شه عطسه‌ای داد و رست
شبان چون به شه نیکخواهی رساندمدارای شاهش به شاهی رساند
کسی را که پاکی بود در سرشتچنین قصه‌ها زو توان درنوشت
هنر تابد از مردم گوهریچو نور از مه و تابش از مشتری
شناسنده گر نیست شوریده‌مغزنه بهره شناسد ز دینار نغز
کسی کاو سخن با تو نغز آوردبه دل بشنوش کان ز مغز آورد
زبانی که دارد سخن ناصواببه خاموشیش داد باید جواب