گنج

بخش ۱۵ - اغانی ساختن افلاطون بر مالش ارسطو

مغنی سماعی برانگیز گرمسرودی برآور به آواز نرم
مگر گرمتر زین شود کار منکسادی گریزد ز بازار من
دهل‌زن چو زد بر دهل داغ چرمهوای شب سرد را کرد گرم
فروماند زاغ سیه ناامیدبه گفتن در آمد خروس سپید
سکندر نشست از بر تخت رومزبانی چو آتش دماغی چو موم
همهٔ فیلسوفان صده در صدهبه پایینگه تخت او صف زده
به مقدار هر دانشی بیش و کمهمی رفتشان گفتگویی به هم
یکی از طبیعی سخن ساز کردیکی از الهی گره باز کرد
یکی از ریاضی برافراخت یالیکی هندسی برگشاد از خیال
یکی سکه بر نقد فرهنگ زدیکی لاف ناموس و نیرنگ زد
تفاخر‌کنان هر یکی در فنیبه فرهنگ خود عالمی هر تنی
ارسطو به دلگرمی پشت شاهبرافزود بر هر یکی پایگاه
که اهل خرد را منم چاره سازز علم دگر بخردان بی‌نیاز
همان نقد حکمت به من شد روابه حکمت منم بر همه پیشوا
فلان علم خوب از من آمد پدیدفلان کس فلان نکته از من شنید
دروغی نگویم در این داوریبه حجت زنم لاف نام آوری
ز بهر دل شاه و تمکین اوزبان‌ها موافق به تحسین او
فلاطون برآشفت ازان انجمنکه استادی او داشت در جمله فن
چو هر دانشی کانک اندوختندنخستین ورق زو درآموختند
برون رفت و روی از جهان درکشیدچو عنقا شد از بزم شه ناپدید
شب و روز از اندیشه چندان نخفتکاغانی برون آورید از نهفت
به خُم درشد از خلق پی کرد گمنشان جست از آواز این هفت خم
کسی کاو سماعی نه دلکش کندصدای خم آواز او خوش کند
مگر کان غنا ساز آواز روددر آن خم بدین عذر گفت آن سرود
چو صاحب‌رصد جای در خم گرفتپی چرخ و دنبال انجم گرفت
بر آهنگ آن ناله کانجا شنیدنموداری آورد اینجا پدید
چو آن ناله را نسبت از رود یافتدر آن پرده‌گه رودگر رود بافت
کدوی تهی را به وقت سرودبه چرم اندر آورد و بربست رود
چو بر چرم آهو براندود مشکنوایی‌ تر انگیخت از رود خشک
پس آنگه بر آن رسم و هیأت که خواستیکی هیکل از ارغنون کرد راست
در او نغمه و ناله‌های درستبه اوتار نسبت فرو بست چست
به زیر و بم ناله رود خیزگهی نرم زد زخمه و گاه تیز
ز نرمی و تیزی ز بالا و زیرنوا ساخت بر نالهٔ گاو و شیر
چنان نسبت نالش آمد به دستکه هر جا که زد هر دو را پای بست
همان نسبت آدمی تا ددهبر آن رودها شد یکایک زده
چنان که‌‌آدمی‌زاد را زان نوابه رقص و طرب چیره گشتی هوا
سباع و بهائم بر آن ساز جفتیکی گشت بیدار و دیگر بخفت
چو بر نسبت ناله هر کسیبه دست آمدش راه دستان بسی
ز موسیقی آورد سازی برونکه آن را نشد کس جز او رهنمون
چنان ساخت هر نسبتی را خروشکه نالنده را دل درآرد به جوش
به‌جایی رساند آن نواگر نواختکه دانا بدو عیب و علت شناخت
به قانون از آن ناله خرگهیز هر علتی یافت عقل آگهی
چو اوتار آن ارغنون شد تمامشد آن عود پخته به از عود خام
برون شد به صحرا و بنواختشبه هر نسبت اندازه‌ای ساختش
خطی چارسو گرد خود درکشیدنشست اندران خط نوا برکشید
دد و دام را از بیابان و کوهدوانید بر خود گروها گروه
دویدند هر یک به آواز اونهادند سر بر خط ساز او
همه یک‌یک از هوش رفتند پاکفتادند چون مرده بر روی خاک
نه گرگ جوان کرد بر میش زورنه شیر ژیان داشت پروای گور
دگر نسبتی را که دانست بازدرآورد نغمه به آن جفت ساز
چنان کان ددان در خروش آمدنداز آن بی‌هوشی باز هوش آمدند
پراکنده گشتند بر روی دشتکه دارد به یاد این چنین سرگذشت ؟
بگرد جهان این خبر گشت فاشکه شد کان یاقوت یاقوت باش
فلاطون چنین پرده بر ساخته‌ستکه جز وی کس آن پرده نشناخته‌ست
برانگیخت آوازی از خشک رودکه از تری آرد فلک را فرود
چو بر نسبتی راند انگشت خوَدبخسبد برآواز او دام و دد
چو بر نسبتی دیگر آرد شتاببه هوش آرد آن خفتگان را ز خواب
شد آوازه بر درگه شاه نیزکه هاروت با زهره شد همستیز
ارسطو چو بشنید کان هوشمندبرانگیخت زینگونه کاری بلند
فروماند ازان زیرکی تنگدلچو خصمی که گردد ز خصمی خجل
به اندیشه بنشست بر کنج کاخدل تنگ را داد میدان فراخ
به تعلیق آن درس پنهان نویسکه نقشی عجب بود و نقدی نفیس
در آن کار علوی بسی رنج بردبسی روز و شب را به فکرت سپرد
هم آخر پس از رنج‌های درازسررشتهٔ راز را یافت باز
برون آورید از نظرهای تیزکه چون باشد آن نالهٔ رود خیز
چگونه رساند نوا سوی گوشبرد هوش و آرد دیگر ره به هوش
همان نسبت آورد رایش به دستکه دانای پیشینه بر پرده بست
به صحرا شد و پرده را ساز کردطلسمات بیهوشی آغاز کرد
چو از هوشمندان ستد هوش رادیگر گونه زد رود خاموش را
در آن نسبتش بخت یاری ندادکه بیهوش را آرد از هوش یاد
بکوشید تا در خروش آوردنوایی که در خفته هوش آورد
ندانست چندانکه نسبت گرفتدر آن کار سرگشته ماند ای شگفت
چو عاجز شد از راه نایافتنز رهبر نشایست سر تافتن
شد از راه رغبت به تعلیم اوعنان داد یک ره به تسلیم او
بپرسید کان نسبت دلپسندکه هش رفتگان را کند هوشمند
ندانم که در پردهٔ آواز اوچگونست و چون پرورم ساز او
فلاطون چو دانست کان سرفرازبه تعلیم او گشت صاحب نیاز
برون شد خطی گرد خود در کشیدنوا ساخت تا نسبت آمد پدید
همه روی صحرا ز گور و پلنگبر آن خط کشیدند پرگار تنگ
به بیهوشی از نسبت اولشنهادند سر بر خط مندلش
نوایی دگر باره برزد چو نوشکه ارسطوی دانا تهی شد ز هوش
چو بیهوش بود او به یک راه نغزدد و دام را کرد بیدار مغز
دگر باره زد نسبت هوش‌بخشکه ارسطو ز جا جست همچون درخش
فروماند سرگشته بر جای خودکه چون بی‌خبر بود از آن دام و دد ؟
از آن بی‌هوشی چون به هوش آمدند؟چه بود آنک ازو در خروش آمدند؟
شد آگه که دانای دستان نوازبه دستان بر او داشت پوشیده راز
ثنا گفت و چندان ازو عذر خواستکه آن پردهٔ کژ بدو گشت راست
چو شد حرف آن نسبت او راه درستنبشت آنِ او آنِ خود را بشست
به اقرار او مغز را تازه کردمدارای او بیش از اندازه کرد
سکندر چو دانست کز هر علومفلاطون شد استاد دانش به روم
بر افزود پایش در آن سروریبه نزد خودش داد بالاتری