بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم
روز پنجشنبه است روزی خوبوز سعادت به مشتری منسوب
چون دم صبح گشت نافهگشایعود را سوخت خاک صندلسای
بر نمودار خاک صندل فامصندلی کرد شاه جامه و جام
آمد از گنبد کبود برونشد به گنبدسرای صندلگون
بادهخور شد ز دست لعبت چینوآب کوثر ز دست حورالعین
تا شب از دست حور می میخوردوز می خورده خرمی میکرد
صدف این محیط کحلی رنگچو برآمود دُر به کام نهنگ
شاه ازان تنگچشم ِ چینپروردخواست کز خاطرش فشاند گرد
بانوی چین ز چهره چین بگشادوز رطب جوی انگبین بگشاد
گفت کای زنده از تو جان جهانبرترین پادشاه پادشهان
بیشتر زانکه ریگ در صحراستسنگ در کوه و آب در دریاست
عمر بادت که هست بختت یاربادی از عمر و بخت برخوردار
ای چو خورشید روشناییبخشپادشا بلکه پادشاییبخش
من خود اندیشناک پیوستهزین زبان شکسته و بسته
و آنگهی پیش راح ریحانیکرد باید سِکاهن افشانی
لیک چون شه نشاط جان خواهدوز پی خنده زعفران خواهد
کژ مژی را خریطه بگشایمخندهای در نشاطش افزایم
گویم ار زانکه دلپذیر آیددر دل شاه جایگیر آید
چون دعا کرد ماه مهر پرستشاه را بوسه داد بر سر دست
گفت وقتی ز شهر خود دو جوانسوی شهری دگر شدند روان
هر یکی در جوالگوشه خویشکرده ترتیب راهتوشه خویش
نام این خیر و نام آن شر بودفعل هریک به نام درخور بود
چون بریدند روزکی دو سه راهتوشهای را که داشتند نگاه
خیر میخورد و شر نگه میداشتاین غله میدرود و آن میکاشت
تا رسیدند هر دو دوشادوشبه بیابانی از بخار بجوش
کورهای چون تنور از آتش گرمکآهن از وی چو موم گشتی نرم
گرمسیری ز خشک ساری بومکرده باد شمال را به سموم
شر خبر داشت کان زمین خرابدورییی دارد و ندارد آب
مَشکی از آب کرده پنهان پُردر خریطه نگاهداشت چو در
خیر فارغ که آب در راه استبیخبر کاب نیست آن چاه است
در بیابان گرم و راه درازهر دو میتاختند با تک و تاز
چون به گرمی شدند روزی هفتآب شر ماند و آب خیر برفت
شر که آن آب را ز خیر نهفتبا وی از خیر و شر حدیث نگفت
خیر چون دید کاو ز گوهر بددارد آبی در آبگینه خود
وقت وقت از رفیق، پنهانیمیخورد چون رحیق ریحانی
گرچه در تاب تشنگی میسوختلب به دندان ز لابه برمیدوخت
تشنه در آب او نظر میکردآب دندانی از جگر میخورد
تا به حدی که خشک شد جگرشباز ماند از گشادگی نظرش
داشت با خود دو لعل آتش رنگآب دارنده و آبشان در سنگ
میچکید آب ازان دو لعل نهانآب دیده ولی نه آب دهان
حالی آن لعل آبدار گشادپیش آن ریگ آبدار نهاد
گفت مُردم ز تشنگی دریابآتشم را بکش به لختی آب
شربتی آب از آن زلال چو نوشیا به همّت ببخش یا بفروش
این دو گوهر در آب خویش اندازگوهرم را به آب خود بنواز
شر که خشم خدای باد بر اونام خود را ورق گشاد بر او
گفت کز سنگ چشمه بر متراشفارغم زین فریب، فارغ باش
میدهی گوهرم به ویرانیتا به آباد شهر بستانی؟
چه حریفم که این فریب خورم؟من ز دیو آدمیفریبترم
نرسد وقت چارهسازی منمهره تو به حُقهبازی من
صد هزاران چنین فسون و فریبکردهام از مقامری به شکیب
نگذارم که آب من بخوریچون به شهر آیی، آب من ببری
آن گهر چون ستانم از تو به راز؟کز منش عاقبت ستانی باز؟
گهری بایدم که نتوانیکز منش هیچ گونه بستانی
خیر گفت آن چه گوهر است بگویتا سپارم به دست گوهرجوی
گفت شر آن دو گوهر بصرستکاین ازان آن از این عزیزترست
چشمها را به من فروش به آبورنه زین آبخورد روی بتاب
خیر گفت از خدا نداری شرم؟کاب سردم دهی به آتش گرم؟
چشمه گیرم که خوشگوار بودچشم کندن بگو چه کار بود؟
چون من از چشم خود شوم درویشچشمه گر صد شود چه سود از بیش؟
چشم دادن ز بهر چشمه نوشچون توان؟ آب را به زر بفروش
لعل بِستان و آنچه دارم چیزبدهم خط بدانچه دارم نیز
به خدای جهان خورم سوگندکه بدین داوری شوم خرسند
چشم بگذار بر من ای سَره مردسرد مهری مکن به آبی سرد
گفت شر کاین سخن فسانه بوَدتشنه را زین بسی بهانه بود
چشم باید گهر ندارد سودکاین گهر بیش از این تواند بود
خیر در کار خویش خیره بماندآب چشمی بر آب چشمه فشاند
دید کز تشنگی بخواهد مردجان ازان جایگه نخواهد برد
دل گرمش به آب سرد فریفتتشنهای کاو کز آب سرد شکیفت
گفت برخیز تیغ و دشنه بیارشربتی آب سوی تشنه بیار
دیده آتشین من برکشواتشم را بکُش به آبی خوش
ظن چنین برد کز چنان تسلیمیابد امیدواری از پس بیم
شر که آن دید دشنه باز گشادپیش آن خاک تشنه رفت چو باد
در چراغ دو چشم او زد تیغنامدش کشتن چراغ دریغ
نرگسی را به تیغ گلگون کردگوهری را ز تاج بیرون کرد
چشمِ تشنه چو کرده بود تباهآب ناداده کرد همّت ِ راه
جامه و رخت و گوهرش برداشتمرد بی دیده را تهی بگذاشت
خیر چون رفته دید شر ز برشنبد آگاهییی ز خیر و شرش
بر سر خون و خاک میغلتیدبه که چشمش نبُد که خود را دید
بود کُردی ز مهتران بزرگگلهای داشت دور از آفت گرگ
چارپایان خوب نیز بسیکانچنان چارپا نداشت کسی
خانهای هفت و هشت با او خویشاو توانگر بد آن دگر درویش
کُرد صحرانشینِ کوهنوردچون بیابانیان بیابان گرد
از برای علف به صحرا گشتگله را میچراند دشت به دشت
هر کجا دیدی آبخورد و گیاهکردی آنجا دو هفته منزلگاه
چون علف خورد، جای را میماندگله بر جانب دگر میراند
از قضا را دران دو روز نه دیرپنجه آنجا گشاده بود چو شیر
کرد را بود دختری به جماللعبتی تُرکچشم و هندو خال
سروی آب از رگ جگر خوردهنازنینی به ناز پرورده
رسنِ زلف تا به دامن بیشکرده مه را رسن به گردنِ خویش
جعد بر جعد چون بنفشه باغبه سیاهی سیهتر از پر زاغ
سحر غمزش که بود از افسون مستبر فریب زمانه یافته دست
خلق از آن سِحر بابلی کردندل نهاده به بابلی خوردن
شب ز خالش سواد یافته بودمه ز تابندگیش تافته بود
تنگی پسته شکرشکنشبوسه را راه بسته بر دهنش
آن خرامنده ماه خرگاهیشد طلبکار آب چون ماهی
خانیی آب بود دور از راهبود ازان خانی آب آن بنگاه
کوزه پر کرد از آبِ آن خانیتا برد سوی خانه پنهانی
ناگهان نالهای شنید از دورکامد از زخم خوردهای رنجور
بر پی ناله شد چو ناله شنیدخسته در خاک و خون جوانی دید
دست و پایی ز درد میافشانددر تضرع خدای را میخواند
نازنین را ز سر برون شد نازپیش آن زخمخورده رفت فراز
گفت ویحک چه کس توانی بود؟اینچنین خاکسار و خونآلود؟
این ستم بر جوانی تو که کرد؟وینچنین زینهار بر تو که خورد؟
خیر گفت ای فرشته فلکیگر پری زادهای وگر ملکی
کار من طرفهبازیی داردقصه من درازیی دارد
مُردم از تشنگی و بی آبیتشنه را جهد کن که دریابی
آب اگر نیست رو که من مردمور یکی قطره هست جان بردم
ساقیِ نوشلب کلید نجاتدادش آبی به لطف آب حیات
تشنه گرم دل ز شربت سردخورد بر قدر آنکه شاید خورد
زنده شد جان پژمریده اوشاد گشت آن چراغ دیده او
دیدهای را که کنده بود ز جایدرهم افکند و برد نامِ خدای
گر خراشیده شد سپیدی توزمقله در پیه مانده بود هنوز
آنقدر زور دید در پایشکه برانگیخت شاید از جایش
پیه در چشم او نهاد و ببستوز سر مردمی گرفتش دست
کرد جهدی تمام تا برخاستقایدش گشت و برد بر ره راست
تا بدانجا که بود بنگه اومرد بی دیده بود همره او
چاکری را که اهل خانه شمرددست او را به دست او بسپرد
گفت آهسته تا نرنجانیبر در ما برش به آسانی
خویشتن رفت پیش مادر زودسرگذشتی که دید باز نمود
گفت مادر: «چرا رها کردی؟کامدی با خودش نیاوردی؟
تا مگر چارهای نموده شدیکاندکی راحتش فزوده شدی»
گفت کاوردم ار به جان برسدچشم دارم که این زمان برسد
چاکری کاو به خانه راه آوردخسته را سوی خوابگاه آورد
جای کردند و خوان نهادنششوربا و کباب دادندش
مرد گرمی رسیده با دم سردخورد لختی و سر نهاد به درد
کرد کامد شبانگه از صحراتا خورد آنچه بشکند صفرا
دید چیزی که آن نه عادت بودجوش صفراش ازان زیادت بود
بیهشی خسته دید افتادهچون کسی زخم خورده جان داده
گفت کاین شخص ناتوان از کجاست؟واینچین ناتوان و خسته چراست؟
آنچه بر وی گذشته بود نخستکس ندانست شرح آن به درست
قصه چشم کندنش گفتندکه به الماس جزع او سفتند
کرد چون دید کان جگر خستهشد ز بی دیدهای نظر بسته
گفت کز شاخ آن درخت بلندباز بایست کرد برگی چند
کوفتن برگ و آب ازو ستدنسودن آنجا و تاب ازو ستدن
گر چنین مرهمی گرفتی سازیافتی دیده روشنایی باز
رخنه دیده گرچه باشد سختبه شود زاب آن دو برگ درخت
پس نشان داد کاندرخت کجاستگفت از آن آبخورد که خانی ماست
هست رسته کهن درختی نغزکز نسیمش گشاده گردد مغز
ساقش از بیخ برکشیده دو شاخدوریی در میان هردو فراخ
برگ یک شاخ ازو چو حله حوردیده رفته را درآرد نور
برگ شاخ دگر چو آب حیاتصرعیان را دهد ز صرع نجات
چون ز کرد آن شنید دختر کرددل به تدبیر آن علاج سپرد
لابهها کرد و از پدر درخواستتا کند برگ بینوایی راست
کرد چون دید لابه کردن سختراه برداشت رفت سوی درخت
باز کرد از درخت مشتی برگنوشداروی خستگان از مرگ
آمد آورد نازنین برداشتکوفت چندانکه مغز باز گذاشت
کرد صافی چنانکه درد نمانددر نظرگاه دردمند فشاند
دارو و دیده را به هم دربستخسته از درد ساعتی بنشست
دیده بر بخت کارساز نهادسر به بالین تخت باز نهاد
بود تا پنج روز بسته سرشو آن طلاها نهاده بر نظرش
روز پنجم خلاص دادندشدارو از دیده برگشادندش
چشم از دست رفته گشت درستشد به عینه چنانکه بود نخست
مرد بی دیده برگشاد نظرچون دو نرگس که بشکفد به سحر
خیر کان خیر دید برد سپاسکز رمد رسته شد چو گاو خراس
اهل خانه ز رنج دل رستنددل گشادند و روی بربستند
از بسی رنجها که بر وی بردمهربان گشته بود دختر کرد
چون دو نرگس گشاد سرو بلنددرج گوهر گشاده گشت ز بند
مهربانتر شد آن پریزادهبر جمال جوان آزاده
خیر نیز از لطف رسانی اومهربان شد ز مهربانی او
گرچه رویش ندیده بود تمامدیده بودش به وقت خیز و خرام
لفظ شیرین او شنیده بسیلطف دستش بدو رسیده بسی
دل درو بسته بود و آن دلبندهم درو بسته دل زهی پیوند
خیر با کرد پیر هر سحریبستی از راه چاکری کمری
به شتربانی و گلهداریکردی آهستگی و هشیاری
از گله دور کردی آفت گرگداشتی پاس جمله خرد و بزرگ
کرد صحرا رو بیابانیچون از او یافت آن تنآسانی
به تولای خود عزیزش کردحاکم خان و مان و چیزش کرد
خیر چون شد به خانه در گستاخقصه جستجوی گشت فراخ
باز جستند حال دیده اوکز که بود آن ستم رسیده او
خیر از ایشان حدیث شر ننهفتهرچه بودش ز خیر و شر همه گفت
قصه گوهر و خریدن آبکاتش تشنگیش کرد کباب
وانکه از دیده گوهرش برکندبه دگر گوهرش رساند گزند
این گهر سفت و آن گهر برداشتواب ناداده تشنه را بگذاشت
کرد کان داستان شنید ز خیرروی بر خاک زد چو راهب دیر
کانچنان تندباد بیاَجلینرسانْد این شکوفه را خللی
چون شنیدند کان فرشته سرشتچه بلا دید ازان زبانیِ زشت
خیر از نام گشت نامیترشد بر ایشان ز جان گرامیتر
داشتندش چنانکه باید داشتنازنین خدمتش به کس نگذاشت
رویبسته پرستشی میکردآب میداد و آتشی میخورد
خیر یکباره دل بدو بسپرداز وی آن جان که باز یافت نبرد
کرد بر یاد آن گرامی درخدمت گاو و گوسپند و شتر
گفت ممکن نشد که این دلبندبا چو من مفلسی کند پیوند
دختری را بدین جمال و کمالنتوان یافت بی خزینه و مال
من که نانشان خورم به درویشیکی نهم چشم خویش بر خویشی؟
به ازان نیست کز چنین خطریزیرکانه برآورم سفری
چون بر این قصه هفتهای بگذشتشامگاهی به خانه رفت از دشت
دل ز تیمار آن عروس به رنجچون گدایی نشسته بر سر گنج
تشنه و در برابر آب زلالتشنهتر زانکه بود اول حال
آن شب از رخنهای که داشت دلشز آب دیده شکوفه کرد گلش
گفت با کرد کای غریبنوازاز غریبان بسی کشیدی ناز
نور چشمم بنا نهاده تستدل و جان هر دو باز داده تست
چون به خوانریزه تو پروردمنعمت از خوان تو بسی خوردم
داغ تو برتر از جبین منستشکر تو بیش از آفرین منست
گر بجویی درون و بیرونمبوی خوان تو آید از خونم
خوان بر سر بر این ندارم دستسر بر خوان اگر بخواهی هست
بیش از این میهمان نشاید بودنمکی بر جگر نشاید سود
بر قیاس نواله خواری توناید از من سپاس داری تو
مگرم هم به فضل خویش خدایدهد آنچه آورم حق تو بجای
گرچه تیمار یابم از دوریخواهم از خدمت تو دستوری
دیرگاه است کز ولایت خویشدورم از کار و از کفایت خویش
عزم دارم که بامداد پگاهسوی خانه کنم عزیمت راه
گر به صورت جدا شوم ز برتنبرد همّتم ز خاک درت
چشم دارم به چون تو چشمه نورکه ز دوری دلم نداری دور
همّتم را گشاده بال کنیوانچه خوردم مرا حلال کنی
چون سخنگو سخن به آخر برددر زد آتش به خیل خانه کرد
گریه کردی از میان برخاستهایهایی فتاد در چپ و راست
کرد گریان و کرد زاده بترمغزها خشک و دیدهها شد تر
از پس گریه سر فرو بردندگویی آبی بدند کافسردند
سر برآورد کُردِ روشنرایکرد خالی ز پیشکاران جای
گفت با خیر کای جوانِ بهوشزیرک و خوب و مهربان و خموش
رفته گیرت به شهر خود باریخورده از همرهی دگر خاری
نعمت و ناز و کامگاری هستبر همه نیک و بد تو داری دست
نیکمردان به بد عنان ندهنددوستان را به دشمنان ندهند
جز یکی دختر عزیز مرانیست و بسیار هست چیز مرا
دختر مهربان خدمت دوستزشت باشد که گویمش نه نکوست
گرچه در نافه است مشک نهانآشکار است بوی او به جهان
گر نهی دل به ما و دختر ماهستی از جان عزیزتر بر ما
بر چنین دختری به آزادیاختیارت کنم به دامادی
وانچه دارم ز گوسفند و شتردهمت تا ز مایه گردی پر
من میان شما به نعمت و نازمیزیم تا رسد رحیل فراز
خیر کاین خوشدلی شنید ز کردسجدهای آنچنانکه شاید برد
چون بدین خرمی سخن گفتنداز سر ناز و دلخوشی خفتند
صبح هرون صفت چو بست کمرمرغ نالید چون جلاجل زر
از سر طالع همایون بخترفت سلطان مشرقی بر تخت
کرد خوشدل ز خوابگه برخاستکرد کار نکاح کردن راست
به نکاحی که اصل پیوندستتخم اولاد ازو برومندست
دختر خویش را سپرد به خیرزهره را داد با عطارد سیر
تشنه مرده آب حیوان یافتنور خورشید بر شکوفه بتافت
ساقی نوشلب به تشنه خویششربتی داد از آب کوثر بیش
اولش گرچه آب خانی دادآخرش آب زندگانی داد
شادمان زیستند هر دو بههمزآنچه باید نبود چیزی کم
عهد پیشینه یاد میکردندوآنچهشان بود شاد میخوردند
کرد هر مایهای که با خود داشتبر گرانمایگان خود بگذاشت
تا چنان شد که خان و مان و رمهبه سوی خیر بازگشت همه
چون از آن مرغزار آب و درختبرگرفتند سوی صحرا رخت
خیر شد زی درخت صندل بویکه ازو جانش گشت درمان جوی
نه ز یک شاخ، کز ستون دو شاخچید بسیار برگهای فراخ
کرد از آن برگها دو انبان پرتعبیه در میان بار شتر
آن یکی بد علاج صرع تماموان دگر خود دوای دیده به نام
با کس احوال برگ باز نگفتآن دوا را ز دیده داشت نهفت
تا به شهری شتافتند ز راهکه درو صرع داشت دختر شاه
گرچه بسیار چاره میکردندبه نمیشد دریغ میخوردند
هر پزشگی که بود دانش بهرآمده بر امید شهر به شهر
تا برند از طریق چارهگریآفت دیو را ز پیش پری
پادشه شرط کرده بود نخستکه هرانکو کند علاج درست
دختر او را دهم به آزادیارجمندش کنم به دامادی
وانکه بیند جمال این دخترنکند چاره سازی درخور
بر وی از تیغ ترکتاز کنمسرش از تن به تیغ باز کنم
بی دوایی که دید آن بیمارکشت چندین پزشک در تیمار
سربریده شده هزار طبیبچه ز شهری چه مردمان غریب
این سخن گشت در ولایت فاشلیک هر یک به آرزوی معاش
سر خود را به باد برمیداددر پی خون خویش میافتاد
خیر کز مردم این سخن بشنیدآن خلل را خلاص با خود دید
کس فرستاد و پادشه را گفتکز ره این خار من توانم رُفت
نبرم رنج او به فضل خدایوآورم با تو شرط خویش به جای
لیک شرط آن بود به دستوریکز طمع هست بنده را دوری
این دوا را که رای خواهم کرداز برای خدای خواهم کرد
تا خدایم به وقت پیروزیکند اسباب این غرض روزی
چونکه پیغام او رسید به شاهشاه دادش به دست بوسی راه
خیر شد خدمتی به واجب کردشاه پرسید و گفت کای سره مرد
چیست نام تو؟ گفت نامم خیرکاخترم داد از سعادت سیر
شاه نامش خجسته دید به فالگفت کای خیرمندِ چارهسگال
در چنین شغل نیک فرجامتعاقبت خیر باد چون نامت
وانگه او را به محرمی بسپردتا به خلوت سرای دختر برد
پیکری دید خیر چون خورشیدسروی از باد صرع گشته چو بید
گاوچشمی چو شیر آشفتهشب نیاسوده روز ناخفته
اندکی برگ ازان خجسته درختداشت با خود گره برو زده سخت
سود و زان سوده شربتی برساختسرد و شیرین که تشنه را بنواخت
داد تا شاهزاده شربت خوردوز دماغش فرو نشست آن گرد
رست ازان ولوله که سودا بودخوردن و خفتنش به یک جا بود
خیر چون دید کان شکفته بهارخفت و ایمن شد از نهیب غبار
شد برون زان سرای مینوفشسر سوی خانه کرد با دل خوش
وان پریرخ سه روز خفته بماندبا پدر حال خود نگفته بماند
در سیم روز چونکه سر برداشتخورد آن چیزها که درخور داشت
شه که این مژدهاش به گوش رسیدپای بی کفش در سرای دوید
دختر خویش را به هوش و به رایدید بر تخت در میان سرای
روی بر خاک زد به دختر گفتکای به جز عقل کس نیافته جفت
چونی از خستگی و رنجوری؟کز برت باد فتنه را دوری
دختر شرمگین ز حشمت شاهبر خود آیین شکر داشت نگاه
شاه رفت از سرای پرده بروناندهش کم شد و نشاط فزون
داد دختر به محرمی پیغامتا بگوید به شاه نیکو نام
که شنیدم که در جریده جهدپادشا را درست باشد عهد
چون به هنگام تیغ تارک سایشرط خویش آورید شاه به جای
با سری کاو به تاج شد در خوردعهد خود را درست باید کرد
تا چو عهدش بود به تیغ درستبه گه تاج هم نباشد سست
صد سر از تیغ یافت گزندگو یکی سر به تاج باش بلند
آنکه زو شد مرا علاج پدیدوز وی این بند بسته یافت کلید
کار او را به ترک نتوان گفتکز جهانم جز او نباشد جفت
به که ما دل ز عهد نگشاییموز چنین عهدهای برون آییم
شاه را نیز رای آن برخاستکه کند عهد خویشتن را راست
خیر آزاده را به حضرت شاهباز جستند و یافتند به راه
گوهری یافته شمردندشدر زمان نزد شاه بردندش
شاه گفت ای بزرگوار جهانرخ چه داری ز بخت خویش نهان؟
خلعت خاص دادش از تن خویشاز یکی مملکت به قیمت بیش
بجز این چند زینت دگرشکمر زر حمایل گهرش
کله بستند گرد شهر و سرایشهریان ساختند شهر آرای
دختر آمد ز طاق گوشه بامدید داماد را چو ماه تمام
چابک و سرو قد و زیبارویغالیه خط جوان مشگین موی
به رضای عروس و رای پدرخیر داماد شد به کوری شر
بر در گنج یافت سلطان دستمهر آنچش درست بود شکست
عیش ازان پس به کام دل میراندنقش خوبی و خوشدلی میخواند
شاه را محتشم وزیری بودخلق را نیک دستگیری بود
دختری داشت دلربای و شگرفچهره چون خون زاغ بر سر برف
آفت آبله رسیده به ماهز ابله دیدههاش گشته تباه
خواست دستوریی در آن دستورکه دهد خیر چشم مه را نور
هم به شرطی که شاه کرد نخستکرد مه را دوای خیر درست
وان دگر نیز گشت با او جفتگوهری بین که چند گوهر سفت
یافت خیر از نشاط آن سه عروستاج کسری و تخت کیکاوس
گاه با دختر وزیر نشستبر همه کام خویش یافته دست
چشم روشن گهی به دختر شاهکاین چو خورشید بود و آن چون ماه
شادمانه گهی به دختر کردبه سه نرد از جهان ندب میبرد
تا چنان شد که نیکخواهی بختبرساندش به پادشاهی و تخت
ملک آن شهر در شمار گرفتپادشاهی برو قرار گرفت
از قضا سوی باغ شد روزیتا کند عیش با دل افروزی
شر که همراه بود در سفرشگشت سر دلش قضای سرش
با جهودی معاملت میساختخیر دید آن جهود را بشناخت
گفت این شخص را به وقت فراغاز پس من بیاورید به باغ
او سوی باغ رفت و خوش بنشستکرد پیش ایستاده تیغ به دست
شر درآمد فراخ کرده جبینفارغ از خیر بوسه داد زمین
گفت خیرش بگو که نام تو چیست؟ایکه خواهد سر تو بر تو گریست
گفت نامم مبشر سفریدر همه کارنامه هنری
خیر گفتا که نام خویش بگویروی خود را به خون خویش بشوی
گفت بیرون ازین ندارم نامخواه تیغم نمای و خواهی جام
گفت خیر ای حرامزاده خسهست خونت حلال بر همه کس
شر خلقی که با هزار عذابچشم آن تشنه کندی از پی آب
وان بتر شد که در چنان تابیبردی آب و ندادیش آبی
گوهر چشم و گوهر کمرشهر دو بردی و سوختی جگرش
منم آن تشنه گهر بردهبخت من زنده بخت تو مرده
تو مرا کشتی و خدای نکشتمقبل آن کز خدای گیرد پشت
دولتم چون خدا پناهی داداینکم تاج و تخت شاهی داد
وای بر جان تو که بد گهریجان بری کردهای و جان نبری
شر که در روی خیر دید شناختخویشتن زود بر زمین انداخت
گفت زنهار اگرچه بد کردمدر بد من مبین که خود کردم
آن نگر کاسمان چابک سیرنام من شر نهاد و نام تو خیر
گر من آن با تو کردهام ز نخستکاید از نام چون منی به درست
با من آن کن تو در چنین خطریکاید از نام چون تو ناموری
خیر کان نکته رفت بر یادشکرد حالی ز کشتن آزادش
شر چو از تیغ یافت آزادیمیشد و میپرید از شادی
کرد خونخواره رفت بر اثرشتیغ زد وز قفا برید سرش
گفت اگر خیر هست خیراندیشتو شری جز شرت نیاید پیش
در تنش جست و یافت آن دو گهرتعبیه کرده در میان کمر
آمد آورد پیش خیر فرازگفت گوهر به گوهر آمد باز
خیر بوسید و پیش او انداختگوهری را به گوهری بنواخت
دست بر چشم خود نهاد و بگفتکز تو دارم من این دو گوهر جفت
این دو گوهر بدان شد ارزانیکاین دو گوهر به تست نورانی
چونکه شد کارهای خیر به کامخلق ازو دید خیرهای تمام
دولت آنجا که راهبر گرددخار خرما و خاره زر گردد
چون سعادت بدو سپرد سریرآهنش نقره شد پلاس حریر
عدل را استوار کاری دادملک را بر خود استواری داد
برگهایی کزان درخت آوردراحت رنجهای سخت آورد
وقت وقت از برای دفع گزندتاختی سوی آن درخت بلند
آمدی زیر آن درخت فروددادی آن بوم را سلام و درود
بر هوای درخت صندل بویجامه را کرده بود صندل شوی
جز به صندلخری نکوشیدیجامه جز صندلی نپوشیدی
صندل سوده درد سر ببردتب ز دل تابش از جگر ببرد
ترک چینی چو این حکایت چستبه زبان شکسته کرد درست
شاه جای از میان جان کردشیعنی از چشم بد نهان کردش