بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم
چارشنبه که از شکوفه مهرگشت پیروزهگون سواد سپهر
شاه را شد ز عالم افروزیجامه پیروزهگون ز پیروزی
شد به پیروزه گنبد از سر نازروز کوتاه بود و قصه دراز
زلف شب چون نقاب مشکین بستشه ز نقابی نقیبان رست
خواست تا بانوی فسانهسرایآرد آیین بانوانه به جای
گوید از راه عشقبازی اوداستانی به دلنوازی او
غنچهٔ گل گشاد سرو بلندبست بر برگ گل شمامه قند
گفت کای چرخ بنده فرمانتواخترِ فرخ آفرینخوانت
من و بهتر ز من هزار کنیزاز زمینبوسی تو گشته عزیز
زشت باشد که پیش چشمهٔ نوشدرگشاید دکان سرکهفروش
چون ز فرمان شاه نیست گزیرگویم ار شه بود صداع پذیر
بود مردی به مصر ماهان ناممنظری خوبتر ز ماه تمام
یوسف مصریان به زیباییهندوی او هزار یغمایی
جمعی از دوستان و همزادانگشته هریک به روی او شادان
روزکی چند زیر چرخ کبوددل نهادند بر سماع و سرود
هریک از بهر آن خجسته چراغکرده مهمانییی به خانه و باغ
روزی آزادهای بزرگ نه خُردآمد، او را به باغ مهمان برد
بوستانی لطیف و شیرینکاردوستان زو لطیفتر صدبار
تا شب آنجا نشاط میکردندگاه می گاه میوه میخوردند
هر زمان از نشاط پرورشیهردم از گونه دگر خورشی
شب چو از مشک برکشید علمنقره را قیر درکشید قلم
عیش خوش بودشان در آن بستانباده در دست و نغمه در دستان
هم در آن باغ دل گرو کردندخرمی تازه عیش نو کردند
بود مهتابی آسمان افروزشبی الحق به روشنایی روز
مغز ماهان چو گرم شد ز شرابتابش ماه دید و گردش آب
گرد آن باغ گشت چون مستانتا رسید از چمن به نخلستان
دید شخصی ز دور کامد پیشخبرش داد از آشنایی خویش
چون که بشناختش همالش بوددر تجارت شریک مالش بود
گفت چون آمدی بدین هنگام؟نه رفیق و نه چاکر و نه غلام!
گفت کهامشب رسیدم از ره دوردلم از دیدنت نبود صبور
سودی آوردهام برون ز قیاسزان چنان سود هست جای سپاس
چون رسیدم به شهر، بیگه بودشهر در بسته، خانه بیره بود
هم در آن کاروانسرای برونبردم آن بارِ مُهرکرده درون
چون شنیدم که خواجه مهمانستآمدم باز رفتن آسانست
گر تو آیی به شهر به باشدداور ده صلاح ده باشد
نیز ممکن بود که در شب داجنیمه سودی نهان کنیم از باج
دل ماهان ز شادمانی مالبرگرفت آن شریک را دنبال
در گشادند باغ را ز نهفتچون کسیشان ندید هیچ نگفت
هردو در پویه گشته باد خرامتا ز شب رفت یک دو پاس تمام
پیش میشد شریک راهنورداو به دنبال میدوید چو گرد
راه چون از حساب خانه گذشتتیر اندیشه از نشانه گذشت
گفت ماهان ز ما به فرضه نیلدوری راه نیست جز یک میل
چار فرسنگ ره فزون رفتیماز خط دایره برون رفتیم
باز گفتا مگر که من مستم!بر نظر صورتی غلط بستم
او که در رهبری مرا یارستراهدانست و نیز هشیارست
همچنان میشدند در تک و تابپسرو آهسته پیشرو به شتاب
گرچه پسرو ز پیشرو میماندپیشرو باز مانده را میخواند
کم نکردند هردو زآن پروازتا بدان گه که مرغ کرد آواز
چون پر افشاند مرغ صبحگهیشد دماغ شب از خیال تهی
دیدهٔ مردم خیال پرستاز فریب خیال بازی رست
شد ز ماهان شریک ناپیداماند ماهان ز گمرهی شیدا
مستی و ماندگی دماغش سفتمانده و مست بود بر جا خفت
اشک چون شمع نیمسوز فشاندخفته تا وقت نیم روز بماند
چون ز گرمای آفتاب سرشگرمتر گشت از آتش جگرش
دیده بگشاد بر نظاره راهگرد بر گرد خویش کرد نگاه
باغ گل جست و گل به باغ ندیدجز دلی با هزار داغ ندید
غار بر غار دید منزل خویشمار هر غار از اژدهایی بیش
گرچه طاقت نماند در پایشهم به رفتن پذیره شد رایش
پویه میکرد و زور پایش نهراه میرفت و رهنمایش نه
تا نزد شاهِ شب سهپایه خویشبود ترسان دلش ز سایه خویش
شب چو نقش سیاهکاری بستروزگار از سپیدکاری رست
بیخود افتاد بر در غاریهر گیاهی به چشم او ماری
او در آن دیوخانه رفته ز هوشکآمد آواز آدمیش به گوش
چون نظر برگشاد دید دوتنزو یکی مرد بود و دیگر زن
هردو بر دوش پشتهها بستهمیشدند از گرانی آهسته
مرد کاو را بدید بر ره خویشماند زن را به جای و آمد پیش
بانگ بر زد برو که هان چه کسی؟با که داری چو باد هم نفسی؟
گفت مردی غریب و کارم خامهست ماهان گوشیارم نام
گفت کاینجا چگونه افتادی؟کاین خرابی ندارد آبادی
این بر و بوم جای دیوانستشیر از آشوبشان غریوانست
گفت لله و فیالله ای سرهمردآن کن از مردمی که شاید کرد
که من اینجا به خود نیفتادمدیو بگذار کهآدمیزادم
دوش بودم به ناز و آسانیبر بساط ارم به مهمانی
مردی آمد که من همال تواماز شریکان ملک و مال توام
زان بهشتم بدین خراب افکندگم شد از من، چو روز گشت بلند
با من آن یارِ فارغ از یارییا غلط کرد یا غلطکاری
مردمی کن تو از برای خدایراه گم کرده را به من بنمای
مرد گفت ای جوان زیبارویبه یکی موی رستی از یک موی
دیو بود آنکه مردمش خوانینام او هایل بیابانی
چون تو صد آدمی ز ره بردهستهریکی بر گریوه مردهست
من و این زن رفیق و یار توایمهردو امشب نگاهدار توایم
دل قوی کن میان ما بخرامپی ز پی برمگیر گام از گام
رفت ماهان میان آن دو دلیلراه را مینوشت میل به میل
تا دم صبح هیچ دم نزدندجز پی یکدگر قدم نزدند
چون دهل بر کشید بانگ خروسصبح بر ناقه بست زرین کوس
آندو زندانگه بیکلید شدندهردو از دیده ناپدید شدند
باز ماهان در اوفتاد ز پایچون فروماندگان بماند به جای
روز چون عکس روشنایی دادخاک بر خون شب گوایی داد
گشت ماهان در آن گریوهٔ تنگکوه بر کوه دید جای پلنگ
طاقتش رفت از آنکه خورد نبودخورشی جز دریغ و درد نبود
بیخ و تخم گیا طلب میکرداندک اندک به جای نان میخورد
باز ماندن ز راه روی نداشتره نه و رهروی فرو نگذاشت
تا شب آن روز رفت کوه به کوهآمد از جان و از جهان به ستوه
چون جهان سپید گشت سیاهراهرو نیز باز ماند ز راه
در مغاکی خزید و لختی خفتروی خویش از روندگان نهفت
ناگه آواز پای اسب شنیدبر سر راه شد سواری دید
مرکب خویش گرم کرده سواردر دگر دست مرکبی رهوار
چون درآمد به نزد ماهان تنگپیکری دید در خزیده به سنگ
گفت کای رهنشین زرق نمایچه کسی و چه جای تست اینجای؟
گر خبر باز دادی از رازمور نه حالی سرت بیندازم
گشت ماهان ز بیم او لرزانتخمی افشاند چون کشاورزان
گفت کای رهنورد خوب خرامگوش کن سرگذشت بنده تمام
وآنچه دانست از آشکار و نهفتچون نیوشنده گوش کرد بگفت
چون سوار آن فسانه زو بشنیددر عجب ماند و پشت دست گزید
گفت بَردَم به خویشتن لاحولکه شدی ایمن از هلاک دو هول
نر و ماده دو غول چارهگرندکهآدمی را ز راه خود ببرند
در مغاک افکنند و خون ریزندچون شود بانگ مرغ، بگریزند
ماده هیلا و نام نر غیلاستکارشان کردن بدی و بلاست
شکر کن کز هلاکشان رستیهان سبک باش اگر کسی هستی
بر جنیبت نشین عنان درکشوز همه نیک و بد زبان درکش
بر پیام بادپای را میراندر دل خود خدای را میخوان
عاجز و یاوه گشت زآن در غاربر پر آن پرنده گشت سوار
آنچنان بر پیش فرس میراندکه ازو باد باز پس میماند
چون قدر مایه راه بنوشتندوز خطرگاه کوه بگذشتند
گشت پیدا ز کوهپایه پستساده دشتی چگونه؟ چون کف دست
آمد از هر طرف نوازش رودنالهٔ بربط و نوای سرود
بانگ از آن سو که سوی ما بخرامنعره زین سو که نوش بادت جام
همه صحرا به جای سبزه و گلغول در غول بود و غل در غل
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوهکوه صحرا گرفته صحرا کوه
بر نشسته هزار دیو به دیواز در و دشت برکشیده غریو
همه چون دیوباد خاکاندازبلکه چون دیوِ چَه سیاه و دراز
تا بدانجا رسید کز چپ و راستهای و هویی بر آسمان برخاست
صَفق و رقص برکشیده خروشمغز را در سر آوریده به جوش
هر زمان آن خروش میافزودلحظه تا لحظه بیشتر میبود
چون برین ساعتی گذشت ز دورگشت پیدا هزار مشعل نور
ناگه آمد پدید شخصی چندکالبدهایی سهمناک و بلند
لفچههایی چو زنگیان سیاههمه قطران قبا و قیر کلاه
همه خرطوم دار و شاخگرایگاو و پیلی نموده در یکجای
هریکی آتشی گرفته به دستمنکر و زشت چون زبانی مست
آتش از حلقشان زبانه زنانبیت گویان و شاخشانه زنان
زان جلاجل که در دم آوردندرقص در جمله عالم آوردند
هم بدان زخمه کان سیاهان داشترقص کرد آن فرس که ماهان داشت
کرد ماهان در اسب خویش نظرتا ز پایش چرا برآمد پر
زیر خود محنت و بلایی دیدخویشتن را بر اژدهایی دید
اژدهایی چهارپای و دو پروین عجبتر که هفت بودش سر
فلکی کاو به گِردِ ما کمرستچه عجب کهاژدهای هفتسرست
او برآن اژدهای دوزخ وشکرده بر گردنش دو پای به کش
وآن ستمگاره دیو بازیگرهر زمانی بازییی نمود دگر
پای میکوفت با هزار شکنپیچ در پیچتر ز تاب رسن
او چو خاشاک سایه پروردهسیلش از کوه پیش در کرده
سو به سو میفکند و میبردشکرد یکباره خسته و خردش
میدواندش ز راه سرمستیمیزدش بر بلندی و پستی
گه برانگیختش چو گوی از جایگه به گردن درآوریدش پای
کرد بر وی هزار گونه فسوستا به هنگام صبح و بانگ خروس
صبح چون زد دم از دهانه شیرحالی از گردنش فکند به زیر
رفت و رفت از جهان نفیر و خروشدیگهای سیه نشست ز جوش
چون ز دیو اوفتاد دیو سواررفت چون دیو دیدگان از کار
ماند بیخود در آن ره افتادهچون کسی خسته بلکه جان داده
تا نتفسید از آفتاب سرشنه ز خود بود و نز جهان خبرش
چون ز گرمی گرفت مغزش جوشدر تن هوش رفته آمد هوش
چشم مالید و از زمین برخاستساعتی نیک دید در چپ و راست
دید بر گرد خود بیابانیکز درازی نداشت پایانی
ریگ رنگین کشیده نخ بر نخسرخ چون خون و گرم چون دوزخ
تیغ چون بر سری فراز کشندریگ ریزند و نطع باز کشند
آن بیابان علم به خون افراختریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت
مرد محنت کشیده شب دوشچون تنومند شد به طاقت و هوش
یافت از دامگاه آن ددگانکوچه راهی به کوی غمزدگان
راه برداشت میدوید چو دودسهم زد زآن هوای زهرآلود
آنچنان شد که تیر در پرتابباز ماند از تکش به گاه شتاب
چون درآمد به شب سیاهی شامآن بیابان نوشته بود تمام
زمی سبز دید و آبْ رواندل پیرش چو بخت گشت جوان
خورد از آن آب و خویشتن را شستوز پی خواب جایگاهی جست
گفت به گر به شب برآسایمکز شب آشفته میشود رایم
من خود اندر مزاج سوداییوین هوا خشک و راه تنهایی
چون نباشد خیالهای درشت؟خاطرم را خیالبازی کشت
خسبم امشب ز راه دمسازیتا نبینم خیال شب بازی
پس ز هر منزلی و هر راهیباز میجست عافیت گاهی
تا به بیغولهای رسید فرازدید نقبی درو کشیده دراز
چاهساری هزار پایه دروناشده کس مگر که سایه درو
شد در آن چاهخانه یوسفوارچون رسن پایش اوفتاده ز کار
چون به پایان چاهخانه رسیدمرغ گفتی به آشیانه رسید
بی خطر شد از آن حجاب نهفتبر زمین سر نهاد و لختی خفت
چون درآمد ز خواب نوشین بازکرد بالین خوابگه را ساز
دیده بگشاد بر حوالی چاهنقش میبست بر حریر سیاه
یک درم وار دید نور سپیدچون سمن بر سواد سایه بید
گرد آن روشنایی از چپ و راستدید تا اصل روشنی ز کجاست
رخنهای دید داده چرخ بلندنور مهتاب را بدو پیوند
چون شد آگه که آن فواره نورتابد از ماه و ماه از آنجا دور
چنگ و ناخن نهاد در سوراختنگیاش را به چاره کرد فراخ
تا چنان شد که فرق تا گردنمیتوانست ازو برون کردن
سر برون کرد و باغ و گلشن دیدجایگاهی لطیف و روشن دید
رخنه کاوید تا به جهد و فسونخویشتن را ز رخنه کرد برون
دید باغی نه باغ بلکه بهشتبه ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضهگاهی چو صد نگار دروسرو و شمشاد بیشمار درو
میوه دارانش از برومندیکرده با خاک سجده پیوندی
میوههایی برون ز اندازهجان ازو تازه او چو جان تازه
سیب چون لعل جامهای رحیقنار بر شکل درجهای عقیق
بِهْ چه گویی؟ بر آگنیده به مشکپسته با خندهتر از لب خشک
رنگ شفتالو از شمایل شاخکرده یاقوت سرخ و زرد فراخ
موز با لقمه خلیفه به رازرطبش را سه بوسه برده به گاز
شکر امرود در شکر خندیعقد عناب در گهر بندی
شهد انجیر و مغز بادامشصحن پالوده کرده در جامش
تاک انگور کج نهاده کلاهدیده در حکم خود سپید و سیاه
ز آب انگور و نار آتشگونهمچو انگور بسته محضر خون
شاخ نارنج و برگ تازه ترنجنخلبندی نشانده بر هر گنج
بوستان چون مشعبد از نیرنگخربزه حقههای رنگارنگ
میوه بر میوه سیب و سنجد و نارچون طبرخون ولی طبرزد وار
چونکه ماهان چنان بهشتی یافتدل ز دوزخ سرای دوشین تافت
او درآن میوهها عجب ماندهخورده برخی و برخی افشانده
ناگه از گوشه نعرهای برخاستکه بگیرید دزد را چپ و راست
پیری آمد ز خشم و کینه بهجوشچوبدستی بر آوریده به دوش
گفت کای دیوِ میوهدزد، کهیی؟شب به باغ آمده ز بهر چهیی؟
چند سالست تا در این باغماز شبیخون دزد بیداغم
تو چه خَلقی؟ چه اصل دانندت؟چونی و کیستی؟ که خوانندت؟
چون به ماهان بر این حدیث شمردمرد مسکین به دست و پای بمرد
گفت مردی غریبم از خانهدور مانده به جای بیگانه
با غریبانِ رنجدیده بسازتا فلک خوانَدَت غریبنواز
پیر چون دید عذر سازی اوکرد رغبت به دلنوازی او
چوبدستی نهاد زود ز دستفارغش کرد و پیش او بنشست
گفت برگوی سرگذشته خویشتا چه دیدی ترا چه آمد پیش
چه ستم دیدهای ز بیخردان؟چه بدی کردهاند با تو بدان؟
چونکه ماهان ز روی دلداریدید در پیر نرم گفتاری
کردش آگه ز سرگذشته خویشوز بلاها که آمد او را پیش
آن ز محنت به محنت افتادنهر شبی دل به محنتی دادن
وآن سرانجام ناامید شدنگه سیاه و گهی سپید شدن
تا بدان چاه و آن خجسته چراغکه ز تاریکیش رساند به باغ
قصه خود یکان یکان برگفتکرد پیدا بر او حدیث نهفت
پیرمرد از شگفتی کارشخیره شد چون شنید گفتارش
گفت بر ما فریضه گشت سپاسکهایمنی یافتی ز رنج و هراس
زآن فرومایه گوهران رستیبه چنین گنجخانه پیوستی
چونکه ماهان ز رفق و یاری اودید بر خود سپاسداری او
باز پرسید کان نشیمن شومچه زمین است وز کدامین بوم؟
کان قیامت نمود دوش به من؟!کهآفرینَش نداشت گوش به من
آتشی برزد از دماغم دودکانهمه شور یک شراره نمود
دیو دیدم ز خود شدم خالیدیو دیده چنان شود حالی
پیشم آمد هزار دیوکدهدر یکی صد هزار دیو و دده
این کشید آن فکند و آنم زددده و دیو هر دو بد در بد
تیرگی را ز روشنی است کلیددر سیاهی سپید شاید دید
من سیه در سیه چنان دیدمکز سیاهی دیده ترسیدم
ماندم از کار خویش سرگشتهدهنم خشک و دیده تر گشته
گاهی از دست دیده نالیدمگاه بر دیده دست مالیدم
میزدم گام و میبریدم راهاین به لاحول و آن به بسمالله
تا ز رنجم خدای داد نجاتظلمتم شد بدل به آب حیات
یافتم باغی از ارم خوشترباغبانی ز باغ دلکشتر
ترس دوشینم از کجا برخاست؟وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟
پیر گفت ای ز بند غم رستهبه حریم نجات پیوسته
آن بیابان که گرد این طرفستدیو لاخی مهول و بی علفست
وان بیابانیان زنگی ساردیو مردم شدند و مردم خوار
بفریبند مرد را ز نخستبشکنندش شکستنی به درست
راست خوانی کنند و کج بازنددست گیرند و در چه اندازند
مهرشان رهنمای کین باشددیو را عادت اینچنین باشد
آدمی کاو فریب ناک بوَدهم ز دیوان آن مغاک بود
وین چنین دیو در جهان چندندکهابلهند و بر ابلهان خندند
گه دروغی به راستی پوشندگاه زهری در انگبین جوشند
در خیال دروغ بی مددیستراستی حکمنامهٔ ابدیست
راستی را بقا کلید آمدمعجز از سحر از آن پدید آمد
ساده دل شد در اصل و گوهر توکاین خیال اوفتاد در سر تو
اینچنین بازییی کریه و کلانننمایند جز به سادهدلان
ترس تو بر تو ترکتازی کردبا خیالت خیال بازی کرد
آن همه بر تو اشتلم کردنبود تشویش راه گم کردن
گر دلت بودی آن زمان بر جاینشدی خاطرت خیالنمای
چون از آن غولخانه جان بردیصافی آشام، تا کی از دُردی؟
مادر انگار امشبت زادهستو ایزدت زان جهان به ما دادهست
این گرانمایه باغ مینو رنگکه به خون دل آمدهست به چنگ
ملک من شد درآن خلافی نیستدر گلی نیست کهاعترافی نیست
میوههاییست مهر پروردههر درختی ز باغی آورده
دخل او آنگهی که کم باشدزو یکی شهر محتشم باشد
بجز اینم سرا و انبارستزر به خرمن گهر به خروارست
این همه هست و نیست فرزندمکه دل خویشتن درو بندم
چون ترا دیدم از هنرمندیدر تو دل بستهام به فرزندی
گر بدین شادی ای غلام تو منکنم این جمله را به نام تو من
تا درین باغ تازه میتازینعمتی میخوری و مینازی
خواهمت آنچنان که رای بودنو عروسی که دلربای بود
دل نهم بر شما و خوش باشمهرچه خواهید نازکش باشم
گر وفا میکنی بدین فرماندست عهدی بده بدین پیمان
گفت ماهان چه جای این سخن است؟خار بن کی سزای سروبن است؟
چون پذیرفتیام به فرزندیبنده گشتم بدین خداوندی
شاد بادی که کردیام شادانای به تو خان و مانم آبادان
دست او بوسه داد شاد بدووآنگهی دست خویش داد بدو
پیر دستش گرفت زود به دستعهد و میثاق کرد و پیمان بست
گفت برخیز میهمان برخاستبردش از دست چپ به جانب راست
بارگاهی بدو نمود بلندگسترشهای بارگاه پرند
صُفّهای تا فلک سر آوردهگیلویی طاق او برآورده
همه دیوار و صحن او ز رخامبه فروزندگی چو نقره خام
پیشگاهی فراخ و اوجی تنگاز بسی شاخ سرو و بید و خدنگ
درگهی بسته بر جناح درشکهآسمان بوسه داد بر کمرش
پیش آن صفه کیانی کاخرسته صندل بُنی بلند و فراخ
شاخ در شاخ زیور افکندهزیورش در زمین سر افکنده
کرده بر وی نشستگاهی چستتخت بسته به تختههای درست
فرشهایی کشیده بر سر تختنرم و خوشبو چو برگهای درخت
پیر گفتش برین درخت خرامور نیاز آیدت به آب و طعام
سفره آویخته است و کوزه فرودپُر ز نان سپید و آب کبود
من روم تا کنم ز بهر تو سازخانهای خوش کنم ز بهر تو باز
تا نیایم، صبور باش به جایهیچ ازین خوابگه فرود میای
هرکه پرسد ترا، بگردان گوشدر جوابش سخن مگوی و خموش
به مدارایِ هیچکس مَفْریباز مراعات هر کسی بِشْکیب
گر من آیم ز من درستی خواهآنگهی ده مرا به پیشت راه
چون میان من و تو از سر عهدصحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد
باغ باغ تو خانه خانهٔ توستآشیان من آشیانهٔ توست
امشب از چشم بد هراسان باشهمه شبهای دیگر آسان باش
پیر چون داد یک به یک پندشداد با پند نیز سوگندش
نردبان پایه دوالین بودکز پی آن بلند بالین بود
گفت بر شو دوال سایی کنیکی امشب دوالپایی کن
وز زمین برکش آن دوال درازتا نگردد کسی دوالک باز
امشب از مار کن کمر سازیبامدادان به گنج کن بازی
گرچه حلوای ما شبانه رسیدزعفرانش به روز باید دید
پیر گفت این و رفت سوی سرایتا بسازد ز بهر مهمان جای
رفت ماهان برآن درخت بلندبرکشید از زمین دوال کمند
بر سریر بلندپایه نشستزیر پایش همه بلندان پست
در چنان خانه معنبر پوششد چو باد شمال خانه فروش
سفرهٔ نان گشاد و لختی خوَرداز رقاق سپید و گِرده زرد
خورد از آن سرد کوزه به آب زلالپرورش یافته به باد شمال
چون بر آن تخت رومی آرایشیافت از فرش چینی آسایش
شاخ صندل شمامه کافوراز دلش کرد رنج سودا دور
تکیه زد گرد باغ مینگریستناگه از دور تافت شمعی بیست
نو عروسان گرفته شمع به دستشاهِ نوتخت شد عروسپرست
هفده سلطان درآمدند ز راههفده خصل تمام برده ز ماه
هر یک آرایشی دگر کردهقصبی بر گل و شکر کرده
چون رسیدند پیش صفه باغشمع بر دست و خویشتن چو چراغ
بزمهای خسروانه بنهادندپیشگاه بساط بگشادند
شمع بر شمع گشت روی بساطروی در روی شد سرور و نشاط
آن پریرخ که بود مهترشاندرةالتاج عقد گوهرشان
رفت و بر بزمگاه خاص نشستدیگران را نشاند هم بر دست
برکشیدند مرغوار نوادرکشیدند مرغ را ز هوا
برد آوازشان ز راه فریبهم ز ماهان و هم ز ماه شکیب
رقص در پایشان به زخمهگریضرب در دستشان به خانهبری
بادی آمد نمود دستانهادرگشاد از ترنج پستانها
در غم آن ترنج طبع گشایمانده ماهان ز دور صندل سای
کرد صد ره که چارهای سازدخویشتن زآن درخت اندازد
با چنان لعبتان حور سرشتبی قیامت در اوفتد به بهشت
باز گفتار پیرش آمد یادبند بر صرعیان طبع نهاد
وآن بتان همچنان درآن بازیمینمودند شعبده سازی
چون زمانی نشاط بنمودندخوان نهادند و خورد را بودند
خوردهایی ندیده آتش و آبکرده خوشبو به مشک و عود و گلاب
زیربایی به زعفران و شکرناربایی ز زیربا خوشتر
بره شیرمستِ بلغاریماهیِ تازه مرغِ پرواری
گردههای سپید چون کافورنرم و نازک چو پشت و سینهٔ حور
صحن حلوای پروریده به قندبیشتر زانکه گفت شاید چند
وز کلیچه هزار جنس غریبپرورش یافته به روغن و طیب
چون بدین گونه خوانی آوردندخوان مخوان! بل جهانی آوردند
شاه خوبان به نازنینی گفتطاق ما زود گشت خواهد جفت
بوی عود آیدم ز صندل خامسوی آن عود صندلی بخرام
عود بویی بر اوست عودی پوشصندلآمیز و صندلی بر دوش
شب چو عود سیاه و صندل زردعود ما را به صندلش پرورد
مغز ما را ز طیب هست نصیبطیبتی نیز خوش بود با طیب
مینماید که آشنا نفسیبر درختست و میپزد هوسی
زیر خوانش ز روی دمسازیتا کند با خیال ما بازی
گر نیاید بگو که خوان پیشستمهر آن مهربان ازآن بیشست
که به خوان دست خویش بگشایدمگر آنگه که میهمان آید
خیز تا برخوری ز پیوندشخوان نهاده مدار در بندش
نازنین رفت سوی صندل شاخدهنی تنگ و لابهای فراخ
بلبل آسا بر او درود آوردوز درختش چو گل فرود آورد
میهمان خود که جای کش بودشبر چنان رقص پای خوش بودش
شد به دنبال آن میانجی چستگو بدان کار خود میانجی جست
زان جوانی که در سر افتادشنامد از پند پیر خود یادش
چون جوان جوش در نهاد آردپند پیران کجا به یاد آرد؟
عشق چون برگرفت شرم از راهرفت ماهان به میهمانی ماه
ماه چون دید روی ماهان راسجده بردش چو تخت شاهان را
با خودش بر بساط خاص نشانداین شکر ریخت و آن گلاب افشاند
کرد با او به خورد همخوانیکاین چنین است شرط مهمانی
وز سر دوستی و اخلاصشداد هر دم نواله خاصش
چون فراغت رسیدشان از خوانجام یاقوت گشت قوت روان
ساغری چند چون ز می خوردندشرم را از میانه پی کردند
چون ز مستی درید پردهٔ شرمگشت بر ماه مهر ماهان گرم
لعبتی دید چون شکفته بهارنازنینی چو صد هزار نگار
نرم و نازکبری چو لور و پنیرچرب و شیرین تری ز شکر و شیر
رخ چو سیبی که دلپسند بوددر میان گلاب و قند بود
تن چو سیماب کآوری در مشتاز لطافت برون رود ز انگشت
در کنار آنچنان که گل در باغدر میان آنچنان که شمع و چراغ
زیور مه نثار گشته بر اومهر ماهان هزار گشته بر او
گه گزیدش چو قند را مخمورگه مزیدش چو شهد را زنبور
چونکه ماهان به ماه در پیچیدماهچهره ز شرم سر پیچید
در برآورد لعبت چین راگل صد برگ و سرو سیمین را
لب برآن چشمهٔ رحیق نهادمهر یاقوت بر عقیق نهاد
چون درآن نور چشم و چشمه قندکرد نیکو نظر به چشم پسند
دید عفریتی از دهن تا پایآفریده ز خشمهای خدای
گاو میشی گراز دندانیکهاژدها کس ندید چندانی
ز اژدها در گذر که اهرمنیاز زمین تا به آسمان دهنی
چفته پشتی نغوذ بالله کوزچون کمانی که برکشند به توز
پشت قوسی و روی خرچنگیبوی گندش هزار فرسنگی
بینییی چون تنور خشتپزاندهنی چون لوید رنگرزان
باز کرده لبی چو کام نهنگدر برآورده میهمان را تنگ
بر سر و رویش آشکار و نهفتبوسه میداد و این سخن میگفت
کای به چنگ من اوفتاده سرتوی به دندان من دریده برت
چنگ در من زدی و دندان همتا لبم بوسی و زنخدان هم
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنانچنگ و دندان چنین بود نه چنان
آن همه رغبتت چه بود نخست؟وین زمان رغبتت چرا شد سست؟
لب همان لب شدهست بوسه بخواهرخ همان رخ نظر مبند ز ماه
باده از دست ساقییی مستانکآورَد سِهیِکییی به صد دستان
خانه در کوچهای مگیر به مزدکه درآن کوچه شحنه باشد دزد
ای چنان اینچنین همی شایدتا کنم آنچه با تو میباید
گر نسازم چنانکه درخور توستپس چنانم که دیدهای ز نخست
هر دم آشوبی اینچنین میکرداشتلمهای آتشین میکرد
چونکه ماهان بینوا گشتهدید ماهی به اژدها گشته
سیمساقی شده گرازسُمیگاوچشمی شده به گاودُمی
زیر آن اژدهای همچون قیرمیشد از زیرش آب معنی گیر
نعرهای زد چو طفل زهره شکافیا زنی طفلش اوفتاده ز ناف
وان گراز سیه چو دیو سپیدمیزد از بوسه آتش اندر بید
تا بدانگه که نور صبح دمیدآمد آواز مرغ و دیو رمید
پردهٔ ظلمت از جهان برخاستوان خیالات از میان برخاست
آن خزف گوهران لعل نمایهمه رفتند و کس نماند به جای
ماند ماهان فتاده بر در کاختا بدانگه که روز گشت فراخ
چون ز ریحان روز تابندهشد دگر بار هوش یابنده
دیده بگشاد دید جایی زشتدوزخی تافته به جای بهشت
نالشی چند مانده نال شدهخاک در دیده خیال شده
زان بنا کهاصل او خیالی بودطرفش آمد که طرفه حالی بود
باغ را دید جمله خارستانصفه را صفری از بخارستان
سرو و شمشادها همه خس و خارمیوهها مور و میوه داران مار
سینهٔ مرغ و پشت بزغالههمه مردارهای ده ساله
نای و چنگ و رباب کارگراناستخوانهای گور و جانوران
وآن تتقهای گوهر آمودهچرمهای دباغت آلوده
حوضهای چو آب در دیدهپارگینهای آب گندیده
وآنچه او خورده بود و باقی ماندوآنچه از جرعه ریز ساقی ماند
بود حاشا ز جنس راحتهاهمه پالایش جراحتها
وآنچه ریحان و راح بود همهریزش مستراح بود همه
باز ماهان به کار خود درماندبر خود استغفراللهی برخواند
پای آن نی که رهگذار شودروی آن نی که پایدار شود
گفت با خویشتن عجب کاریست!این چه پیوند و این چه پرگاریست؟!
دوش دیدن شکفته بستانیدیدن امروز محنتستانی
گل نمودن به ما و خار چه بود؟حاصل باغ روزگار چه بود؟
وآگهی نه که هرچه ما داریمدر نقاب مه اژدها داریم
بینی ار پرده را براندازندکهابلهان عشق با چه میبازند!
این رقمهای رومی و چینیزنگی زشت شد که میبینی
پوستی برکشیده بر سر خونراح بیرون و مستراح درون
گر ز گرمابه برکشند آن پوستگلخنی را کسی ندارد دوست
بس مبَصّر که مارمُهره خریدمهره پنداشت، مار در سَله دید
بس مُغَفَّل در این خریطهٔ خشکگره عود یافت، نافهٔ مشک
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهانرست چون من ز قصه ماهان
نیت کار خیر پیش گرفتتوبهها کرد و نذرها پذرفت
از دل پاک در خدای گریختراه میرفت و خون ز رخ میریخت
تا به آبی رسید روشن و پاکشست خود را و رخ نهاد به خاک
سجده کرد و زمین به خواری رفتبا کس بیکسان به زاری گفت
کای گشاینده، کار من بگشایوی نماینده، راه من بنمای
تو گشاییام کار بسته و بستو نماییام ره نه دیگر کس
نه مرا رهنمایْ تنهاییکیست کاو را تو راه ننمایی؟
ساعتی در خدای خود نالیدروی در سجدهگاه خود مالید
چونکه سر برگرفت در بر خویشدید شخصی به شکل و پیکر خویش
سبز پوشی چو فصل نیسانیسرخرویی چو صبح نورانی
گفت کای خواجه کیستی به درست؟قیمتی گوهرا که گوهر توست
گفت من خضرم ای خدایپرستآمدم تا ترا بگیرم دست
نیت نیک توست کآمد پیشمیرساند ترا به خانه خویش
دست خود را به من ده از سر پایدیده برهم ببند و باز گشای
چونکه ماهان سلام خضر شنیدتشنه بود آب زندگانی دید
دست خود را سبک به دستش داددیده در بست و در زمان بگشاد
دید خود را درآن سلامتگاهکهاولش دیو برده بود ز راه
باغ را درگشاد و کرد شتابسوی مصر آمد از دیار خراب
دید یاران خویش را خاموشهریک از سوگواری ازرق پوش
هرچه ز آغاز دید تا فرجامگفت با دوستان خویش تمام
با وی آن دوستان که خو کردنددید کهازرق ز بهر او کردند
با همه در موافقت کوشیدازرقی راست کرد و در پوشید
رنگ ازرق بر او قرار گرفتچون فلک رنگ روزگار گرفت
ازرق آنست کهآسمان بلندخوشتر از رنگ او نیافت پرند
هر که همرنگ آسمان گرددآفتابش به قرص خوان گردد
گل ازرق که آن حساب کندقرصه از قرص آفتاب کند
هر سویی کهآفتاب سر داردگل ازرق در او نظر دارد
لاجرم هر گلی که ازرق هستخواندش هندو آفتاب پرست
قصه چون گفت ماه زیبا چهردر کنارش گرفت شاه به مهر