بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سهشنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم
روزی از روزهای دیماهیچون شبِ تیر مه به کوتاهی
از دگر روز هفته آن به بودناف هفته مگر سهشنبه بود
روز بهرام و رنگ بهرامیشاه با هر دو کرده همنامی
سرخ در سرخ زیوری بر ساختصبحگه سوی سرخگنبد تاخت
بانوی سرخرویِ سَقلابیآن به رنگ، آتشی به لطف، آبی
به پرستاریش میان در بستخوش بوَد ماهِ آفتابپرست
شب چو مَنجوق برکشید بلندطاق خورشید را درید پرند
شاه از آن سرخسیبِ شهدآمیزخواست افسانهای نشاطانگیز
نازنین سر نتافت از رأیشدُر فشاند از عقیق در پایش
کای فلک، آستانِ درگه توقرصِ خورشید، ماهِ خرگه تو
برتر از هر دُری که بتوان سُفتبهتر از هر سخن که بتوان گفت
کس به گَردَت رسید نتْوانَدکور باد آن که دید نتواند
چون دعایی چنین به پایان بردلعلِ کان را به کانِ لعل سپرد
گفت کز جمله ولایتِ روسبود شهری به نیکوی، چو عروس
پادشاهی درو عمارتسازدختری داشت پروریده به ناز
دلفریبی، به غمزه جادوبندگلرخی، قامتش چو سرو، بلند
رخ به خوبی، ز ماه، دلکشترلب به شیرینی، از شکر، خوشتر
زُهرهای دل ز مشتری بردهشکر و شمع پیش او مرده
تَنگِ شکر ز تَنگیِ شکرشتنگدلتر ز حلقهٔ کمرش
مشک با زلف او جگرخواریگل ز ریحانِ باغ او، خاری
قدی افراخته چو سرو به باغرویی افروخته چو شمع و چراغ
تازهروییش، تازهتر ز بهارخوبرنگیش، خوبتر ز نگار
خوابِ نرگس، خُمار دیدهٔ اونازِ نسرین، دِرمخریدهٔ او
آبِ گُل، خاکِ رهپرستانشگُل، کمربندِ زیردستانش
به جز از خوبی و شکرخندیداشت پیرایهٔ هنرمندی
دانش آموخته ز هر نَسَقیدر نبشته ز هر فنی، ورقی
خوانده نیرنگنامههای جهانجادوییها و چیزهای نهان
درکشیده نقابِ زلف به رویسرکشیده ز بارنامه شُوی
آن که در دور خویش طاق بوَدسوی جفتش کی اتفاق بوَد؟
چون شد آوازه در جهان مشهورکآمدهست از بهشتِ رضوان حور
ماه و خورشید بچهای زادهستزَهرهٔ شیر، عطاردش دادهست
رغبت هر کسی بدو شد گرمآمد از هر سویی شفاعت نرم
این به زور آن به زر همی کوشیدو او زر خود به زور میپوشید
پدر از جستجوی نامورانکآن صنم را رضا ندید در آن
گشت عاجز که چاره چون سازدنرد با صد حریف چون بازد؟
دخترِ خوبرویِ خلوتسازدست خواهندگان چو دید دراز
جُست کوهی در آن دیار، بلنددور چون دورِ آسمان ز گزند
داد کردن بر او حصاری چستگفتی از مغز کوه، کوهی رست
پوزش انگیخت وز پدر درخواستتا کند برگِ راه رفتن راست
پدر مهربان از آن دوریگر چه رنجید، داد دستوری
تا چو شهدش ز خانه گردد دوردر نیاید ز بام و در زنبور
نیز چون در حصار باشد گنجپاسبان را ز دزد ناید رنج
وآن عروس حصاری از سر نازکرد کار حصار خویش بساز
چون بدان محکمی حصاری بسترفت و چون گنج در حصار نشست
گنج او چون در استواری شدنام او بانوی حصاری شد
دزد گنج از حصار او عاجزکآهنین قلعه بُد چو روییندز
او در آن دز چو بانوی سقلابهیچ دزبانو آن ندیده به خواب
راه بربسته راهداران رادوخته کام کامگاران را
در همه کاری آن هنر پیشهچارهگر بود و چابکاندیشه
انجمِ چرخ را مزاجشناسطبعها را به هم گرفته قیاس
بر طبایع تمام یافته دسترازِ روحانی آوریده به شست
که ز هر خشک و تر چه شاید کردچون شود آب گرم و آتش سرد
مردمان را چه میکند مردم؟وانجمن را چه میدهد انجم؟
هر چه فرهنگ را به کار آیدوآدمیزاد را بیاراید
همه آورده بود زیر نوردآن به صورت زن و به معنی مرد
چون شکیبنده شد در آن بارهدل ز مردم برید یکباره
کرد در راه آن حصار بلنداز سر زیرکی طلسمی چند
پیکر هر طلسم از آهن و سنگهر یکی دهرهای گرفته به چنگ
هر که رفتی بدان گذرگه بیمگشتی از زخم تیغها به دو نیم
جز یکی کاو رقیب آن دز بودهر که آن راه رفت، عاجز بود
وآن رقیبی که بود محرم کارره نرفتی مگر به گام شمار
گر یکی پی غلط شدی ز صدشاوفتادی سرش ز کالبدش
از طلسمی بدو رسیدی تیغماه عمرش نهان شدی در میغ
درِ آن باره کآسمانی بودچون درِ آسمان، نهانی بود
گر دویدی مهندسی یک ماهبر درش چون فلک نبردی راه
آن پریپیکر حصارنشینبود نقاشِ کارخانهٔ چین
چون قلم را به نقش پیوستیآب را چون صدف گره بستی
از سواد قلم چو طرهٔ حورسایه را نقش بر زدی بر نور
چون در آن برج، شهربندی یافتبرج از آن ماه بهرهمندی یافت
خامه برداشت پای تا سر خویشبر پرندی نگاشت پیکر خویش
بر سرِ صورت پرند سرشتبه خطی هر چه خوبتر بنوشت
کز جهان هر که را هوای منستبا چنین قلعهای که جای منست
گو چو پروانه در نظارهٔ نورپای در نه، سخن مگوی از دور
بر چنین قلعه، مرد یابد بارنیست نامرد را درین دِز کار
هر که را این نگار میبایدنه یکی جان، هزار میباید
همّتش سوی راه باید داشتچار شرطش نگاه باید داشت
شرط اول درین زناشویینیکنامی شدهست و نیکویی
دومین شرط آن که از سر رأیگردد این راه را طلسمگشای
سومین شرط آن که از پیوندچون گشاید طلسمها را بند
درِ این دژ نشان دهد که کدامتا ز در جفتِ من شود، نه ز بام
چارمین شرط اگر به جای آردره سوی شهر زیرِ پای آرد
تا من آیم به بارگاه پدرپُرسم از وی حدیثهای هنر
گر جوابم دهد چنان که سزاستخواهم او را چنان که شرط وفاست
شُوی من باشد آن گرامیمردکآن چه گفتم، تمام داند کرد
وآن که زین شرط بگذرد تنِ اوخونِ بیشرط او، به گردن او
هر که این شرط را نکو داردکیمیای سعادت، او دارد
وآن که پی بر سخن نداند بردگر بزرگست، زود گردد خُرد
چون ز ترتیب این ورق پرداختپیش آن کس که اهل بود انداخت
گفت برخیز و این ورق برداروین طبقپوش ازین طبق بردار
بر در شهر شو به جای بلنداین ورق را به تاجِ در دربند
تا ز شهری و لشگری هر کسکافتدش بر چو من عروس، هوس
به چنین شرط، راه برگیردیا شود میرِ قلعه، یا میرد
شد پرستنده، وآن ورق برداشتپیچ بر پیچ راه را بگذاشت
بر در شهر بست پیکر ماهتا درو عاشقان کنند نگاه
هر که را رغبت اوفتد، خیزدخون خود را به دست خود ریزد
چون به هر تختگیر و تاجوریزین حکایت رسیده شد خبری
بر تمنای آن حدیث گزافسر نهادند مردم از اطراف
هر کس از گرمی جوانی خویشداد بر باد زندگانی خویش
هر که در راه او نهادی گامگشتی از زخم تیغ، دشمنکام
هیچ کوشندهای به چاره و رأینشد آن قلعه را طلسمگشای
وآن که لَختی نمود چارهگریهم فسونش ز چاره شد سپری
گر چه بگشاد از آن طلسمی چندبر دگرها نگشت نیرومند
از سر بیخودی و بیرأییدر سر کار شد به رسوایی
بیمرادی کزو میسر شدچند برنای خوب در سر شد
کس از آن ره، خلاصدیده نبودهمه ره، جز سر بریده نبود
هر سری کز سران بریدندیبه در شهر برکشیدندی
تا ز بس سر که شد بریده به قهرکله بر کله بسته شد در شهر
گِرد گیتی چو بنگری همه جاینبوَد جز به سور، شهرآرای
وآن پریرخ که شد ستیرهحورشهری آراسته به سر نه به سور
نارسیده به سایه در اوای بسا سر که رفت در سر او
از بزرگان پادشازادهبود زیباجوانی آزاده
زیرک و زورمند و خوب و دلیرصید شمشیر او، چه گور و چه شیر
روزی از شهر شد به سوی شکارتا شکفته شود چو تازهبهار
دید یک نوشنامه بر در شهرگرد او صد هزار شیشهٔ زهر
پیکری بسته بر سواد پرندپیکری دلفریب و دیدهپسند
صورتی کز جمال و زیباییبُرد ازو در زمان شکیبایی
آفرین گفت بر چنان قلمیکآید از نوکش آن چنان رقمی
گِرد آن صورت جهانآرایصد سر آویخته ز سر تا پای
گفت ازین گوهر نهنگآویزچون گریزم که نیست جای گریز
زین هوسنامه گر بدارم دستآورَد در تنم شکیب، شکست
گر دلم زین هوس به در نشودسر شود، وین هوس ز سر نشود
بر پرند ار چه صورتی زیباستمار در حلقه، خار در دیباست
این همه سر بریده شد باریهیچ کس را به سر نشد کاری
سر من نیز رفته گیر، چه سود؟خاکیی گشته گیر خاکآلود
گر نه زین رشته باز دارم دستسر برین رشته باز باید بست
گر دلیری کنم به جانسفتنچون توانم به ترک جان گفتن؟
باز گفت این پرند را پریانبستهاند از برای مشتریان
پیش افسون آن چنان پرییینتوان رفت بیفسونگرییی
تا زبانبندِ آن پری نکنمسر درین کار، سرسری نکنم
چارهای بایدم، نه خُرد، بزرگتا رهد گوسفندم از دَم گرگ
هر که در کار سختگیر شودنظم کارش خللپذیر شود
در تصرف مباش خُرداندیشتا زیانی بزرگ ناید پیش
ساز بر پردهٔ جهان میسازسست میگیر و سخت میانداز
دلم از خاطرم خرابترستجگرم از دلم کبابترست
به چنین دل چگونه باشم شاد؟وز چنین خاطری چه آرم یاد؟
این سخن گفت و لَختی اندُه خوردوز نفس برکشید بادی سرد
آب در دیده زآن نظاره گذشتنطع با تیغ دید و سر با تشت
این هوس را چنان که بود نهفتبا کس اندیشهای که داشت نگفت
روز و شب بود با دلی پر سوزنه شبش شب بد و نه روزش روز
هر سحرگه به آرزوی تمامتا در شهر برگرفتی گام
دید آن پیکر نوآیین راگور فرهاد و قصر شیرین را
آن گره را به صد هزار کلیدجست و سررشتهای نگشت پدید
رشتهای دید صدهزارش سروز سر رشته کس نداد خبر
گر چه بسیار تاخت از پس و پیشنگشاد آن گره ز رشته خویش
کبر از آن کار بر کناره نهادروی در جستجوی چاره نهاد
چارهسازی به هر طرف میجستکه ازو بندِ سخت گردد سست
تا خبر یافت از خردمندیدیوبندی فرشتهپیوندی
در همه توسنی کشیده لگامبه همه دانشی رسیده تمام
همه همدستی اوفتادهٔ اوهمه در بستهای گشادهٔ او
چون جوانمرد از آن جهان هنراز جهاندیدگان شنید خبر
پیشِ سیمرغِ آفتابشکوهشد چو مرغ پرنده کوه به کوه
یافتش چون شکفته گلزاریدر کجا؟ در خرابتر غاری
زد به فتراک او چو سوسن دستخدمتش را چو گل میان در بست
از سر فرخی و فیروزیکرد از آن خضر دانشآموزی
چون از آن چشمه بهره یافت بسیبر زد از راز خویشتن نفسی
زآن پریروی و آن حصار بلندوآن که زو خلق را رسید گزند
وآن طلسمی که بست بر ره خویشوآن فکندن هزار سر در پیش
جمله در پیش فیلسوف کهنگفت و پنهان نداشت هیچ سخن
فیلسوف از حسابهای نهفتهر چه در خورد بود با او گفت
چون شد آن چارهجوی، چارهشناسباز پس گشت با هزار سپاس
روزکی چند چون گرفت قرارکرد با خویشتن سگالش کار
زآلت راه آن گریوه تنگهر چه بایستش، آورید به چنگ
نسبتی باز جُست روحانیکآرَد از سختیش به آسانی
آن چنان کز قیاس او برخاستکرد ترتیب هر طلسمی راست
اول از بهر آن طلبکاریخواست از تیز همّتان یاری
جامه را سرخ کرد، کاین خون استوین تظلّم ز جور گردون است
چون به دریای خون درآمد زودجامه چون دیده کرد خونآلود
آرزوی خود از میان برداشتبانگ تشنیع از جهان برداشت
گفت رنج از برای خود نبرمبلکه خونخواه صد هزار سرم
یا ز سرها گشایم این چنبریا سر خویشتن کنم در سر
چون بدین شغل جامه در خون زدتیغ برداشت، خیمه بیرون زد
هر که زین شغل یافت آگاهیکآمد آن شیردل به خونخواهی
همّت کارگر در آن دربستکاو بدان کار زود یابد دست
همّتِ خلق و رأیِ روشن اودِرع پولاد گشت بر تن او
وآنگهی بر طریق معذوریخواست از شاه شهر دستوری
پس ره آن حصار پیش گرفتپی تدبیر کار خویش گرفت
چون به نزدیک آن طلسم رسیدرخنهای کرد و رقیهای بدمید
همه نیرنگ آن طلسم بکندبرگشاد آن طلسم را پیوند
هر طلسمی که دید بر سر راههمه را چنبر اوفکند به چاه
چون ز کوه آن طلسمها برداشتتیغها را به تیغ کوه گذاشت
بر در آن حصار شد در حالدُهُلی را کشید زیر دوال
وآن صدا را به گرد بارو جُستکَند چون جای کنده بود درست
چون صدا رخنه را کلید آمداز سر رخنه، دَر پدید آمد
زین حکایت چو یافت آگاهیکس فرستاد ماه خرگاهی
گفت کای رخنهبند راهگشایدولتت بر مراد راهنمای
چون گشادی طلسم را ز نخستدرِ گنجینه یافتی به درست
سر سوی شهر کن چو آب روانصابری کن دو روز اگر بتوان
تا من آیم به بارگاه پدرآزمایش کنم تو را به هنر
پرسم از تو چهار چیز نهفتگر نهفته جواب دانی گفت
با توام دوستی یگانه شودشغل و پیوند بیبهانه شود
مرد چون دید کامگاری خویشروی پس کرد و ره گرفت به پیش
چون به شهر آمد از حصار بلنداز در شهر برکشید پرند
در نوشت و به چاکری بسپردآفرین زنده گشت و آفت مرد
جمله سرها که بود بر در شهراز رسنها فرو گرفت به قهر
داد تا بر وی آفرین کردندبا تن کشتگان دفین کردند
شد سوی خانه با هزار درودمطرب آورد و برکشید سرود
شهریان بر سرش نثارافشانهمه بام و درش نگارافشان
همه خوردند یک به یک سوگندکه اگر شه نخواهد این پیوند
شاه را در زمان تباه کنیمبر خود او را امیر و شاه کنیم
کآن سَرِ ما برید و سردی کردوین سَرِ ما رهاند و مردی کرد
وز دگر سو عروس زیبارویشادمان شد به خواستاری شُوی
چون شب از نافههای مشک سیاهغالیه سود بر عماری ماه
در عماری نشست با دل خوشماه در موکبش عماریکش
سوی کاخ آمد از گریوه کوهکاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه
پدر از دیدنش چو گل بشکفتدختر احوال خویش ازو ننهفت
هر چه پیش آمدش ز نیک و ز بدکرد با او همه حکایت خود
زآن سواران کزو پیاده شدندچاه کندند و درفتاده شدند
زآن هزبران که نام او بردندوز سر عجز پیش او مردند
تا بدان جا که آن ملکزادهبود یکباره دل بدو داده
وآن که آمد چو کوه پای فشردکرد یکیک طلسمها را خرد
وآن که بر قلعه کامگاری یافتوز سر شرط رفته روی نتافت
چون سه شرط از چهار شرط نمودتا چهارم چگونه خواهد بود
شاه گفتا که شرط چارم چیست؟شرط خوبان یکی کنند نه بیست
نوشلب گفت چار مشکل سخت پرسم از وی به رهنمونی بخت
ور درین ره خرش فروماندخرگه آن جا زند که او داند
واجب آن شد که بامداد پگاهبر سر تخت خود نشیند شاه
خواند او را به شرط مهمانیمن شوم زیرِ پرده پنهانی
پرسم او را سؤال سربستهتا جوابم فرستد آهسته
شاه گفتا چنین کنیم رواستهر چه آن کردهای تو کردهٔ ماست
بیشتر زین سخن نیفزودنددر شبستان شدند و آسودند
بامدادان که چرخ مینا رنگگرد یاقوت بردمید به سنگ
مجلس آراست شه به رسم کیانبست بر بندگیش، بخت میان
انجمن ساخت، نامداران راراستگویان و رستگاران را
خواند شهزاده را به مهمانیبر سرش کرد گوهرافشانی
خوان زرین نهاده شد در کاختنگ شد بارگه ز برگ فراخ
از بسی آرزو که بر خوان بودآن نه خوان بود، کآرزودان بود
از خورشها که بود بر چپ و راستهر کس آن خورد کآرزو درخواست
چون خورش خورده شد به اندازهشد طبیعت به پرورش تازه
شاه فرمود تا به مجلس خاصبر محکها زنند زر خلاص
خود درون رفت و جای خویش بماندمیهمان را به جای خویش نشاند
پیش دختر نشست روی به رویتا چه بازیگری کند با شوی
بازیآموز لعبتان طرازاز پس پرده گشت لُعبتباز
از بناگوش خود دو لؤلؤی خُردبرگشاد و به خازنی بسپرد
کاین به مهمان ما رسان به شتابچون رسانیده شد، بیار جواب
شد فرستاده پیش مهمان زودوآن چه آورده بُد بدو بنمود
مرد لؤلؤی خُرد بر سنجیدعبره کردش چنان که در گنجید
زآن جواهر که بود در خور آنسه دیگر نهاد بر سر آن
هم بدان پیک نامهور دادشسوی آن نامور فرستادش
سنگدل چون که دید لؤلؤ پنجسنگ برداشت گشت لؤلؤسنج
چون کم و بیش دیدشان به عیارهم بر آن سنگ سودشان چو غبار
قبضهواری شکر بر آن افزودآن دُر و آن شکر به یک جا سود
داد تا نزد میهمان بشتافتمیهمان باز نکته را دریافت
از پرستنده خواست جامی شیرهر دو در وی فشاند و گفت بگیر
شد پرستنده سوی بانوی خویشوآن ره آورد را نهاد به پیش
بانو آن شیر بر گرفت و بخوَردوآن چه زو مانده بُد، خمیر بکرد
برکشیدش به وزن اول باریک سر موی کم نکرد عیار
حالی انگشتری گشاد ز دستداد تا برَد پیکِ راهپرست
مرد بِخْرد ستد ز دست کنیزپس در انگشت کرد و داشت عزیز
داد یکتا دُری جهانافروزشبچراغی به روشناییِ روز
باز پس شد کنیز حورنژاددُر یکتا به لعل یکتا داد
بانو آن در نهاد بر کف دستعِقد خود را ز یکدگر بگسست
تا دری یافت هم طویلهٔ آنشبچراغی هم از قبیلهٔ آن
هر دو در رشتهای کشید به هماین و آن چون یکی نه بیش و نه کم
شد پرستنده در به دریا دادبلکه خورشید را ثریا داد
چون که بِخْرَد نظر بران انداختآن دو همعِقد را ز هم نشناخت
جز دویی در میان آن دو خوشابهیچ فرقی نبد به رونق و آب
مهرهای ازرق از غلامان خواستکآن دویم را سوم نیامد راست
بر سر دُر نهاد مهرهٔ خُردداد تا آن که آورید، ببُرد
مهربانش چو مُهره با دُر دیدمهر بر لب نهاد و خوش خندید
ستد آن مهره و دُر از سر هوشمهره در دست بست و دُر در گوش
با پدر گفت خیز و کار بسازبس که بر بخت خویش کردم ناز
بخت من بین چگونه یار منستکاین چنین یاری اختیار منست
همسری یافتم که همسر اونیست کس در دیار و کشور او
ما که دانا شدیم و دانادوستدانش ما به زیر دانش اوست
پدر از لطف آن حکایت خوشبا پری گفت کای فریشتهوش
آن چه من دیدم از سؤال و جوابرویپوشیده بود، زیر نقاب
هر چه رفت از حدیثهای نهفتیک به یک با مَنَت بباید گفت
نازپروردهٔ هزار نیازپردهٔ رمز بر گرفت ز راز
گفت اول که تیز کردم هوشعقد لؤلؤ گشادم از بن گوش
در نمودار آن دو لؤلؤ نابعمر گفتم دو روزه شد دریاب
او که بر دو، سه دیگر بفزودگفت اگر پنج بگذرد هم زود
من که شکر به دُر درافزودموآن در و آن شکر به هم سودم
گفتم این عمر شهوتآلودهچون در و چون شکر به هم سوده
به فسون و به کیمیا کردنکه تواند ز هم جدا کردن؟
او که شیری در آن میان انداختتا یکی ماند و دیگری بگداخت
گفت شکر که با دُر آمیزدبه یکی قطره شیر برخیزد
من که خوردم شکر ز ساغر اوشیر خواری بُدم برابر او
وآن که انگشتری فرستادمبه نکاح خودش رضا دادم
او که داد آن گهر، نهانی گفتکه چو گوهر مرا نیابی جفت
من که هم عقد گوهرش بستموا نمودم که جفت او هستم
او که در جستجوی آن دو گهرسومی در جهان ندید دگر
مهرهٔ ازرق آورید به دستوز پی چشم بَد در ایشان بست
من که مهره به خود برآمودمسر به مهر رضای او بودم
مُهرهٔ مِهر او به سینهٔ منمُهر گنج است بر خزینهٔ من
بر وی از پنچ راز پنهانیپنج نوبت زدم به سلطانی
شاه چون دید توسنی را رامرفته خامی به تازیانهٔ خام
کرد بر سنت زناشوییهر چه باید ز شرط نیکویی
در شکر ریز سور او بنشستزُهره را با سهیل کابین بست
بزمی آراست چون بساط بهشتبزمگه را به مشک و عود سرشت
کرد پیرایهٔ عروسی راستسرو و گل را نشاند و خود برخاست
دو سبکروح را به هم بسپردخویشتن زآن میان گرانی برد
کانکَنِ لعل چون رسید به کانجانکنی را مدد رسید از جان
گاه رخ بوسه داد و گاه لبشگاه نارش گَزید و گه رطبش
آخر الماس یافت بر دُر دستباز بر سینه تذرو نشست
مهرهٔ خویش دید در دستشمهر خود در دو نرگس مستش
گوهرش را به مهر خود نگذاشتمُهر گوهر ز گنج او برداشت
زیست با او به ناز و کامه خویشچون رُخش سرخ کرد جامهٔ خویش
کاولین روز بر سپیدی حالسرخی جامه را گرفت به فال
چون بدان سرخی از سیاهی رستزیور سرخ داشتی پیوست
چون به سرخی برات راندندشمَلِکِ سرخجامه خواندندش
سرخی آرایشی نوآیینستگوهر سرخ را بها زاینست
زر که گوگرد سرخ شد لقبشسرخی آمد نکوترین سَلَبش
خون که آمیزش روان داردسرخ ازرآن شد که لطف جان دارد
در کسانی که نیکویی جوییسرخ روییست اصل نیکویی
سرخگل، شاه بوستان نَبْوَدگر ز سرخی درو نشان نبود
چون به پایان شد این حکایت نغزگشت پُر سرخ گل هوا را مغز
روی بهرام از آن گلافشانیسرخ شد چون رحیق ریحانی
دست بر سرخگل کشید درازدر کنارش گرفت و خفت به ناز