گنج

بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

چونکه روز دوشنبه آمد شاهچتر سرسبز برکشید به ماه
شد برافروخته چو سبز چراغسبز در سبز چون فرشته باغ
رخت را سوی سبز گنبد برددل به شادی و خرمی بسپرد
چون برین سبزه زمرد‌وارباغ انجم فشاند برگ بهار
ز‌آن خردمند سروِ سبز آرنگخواست تا از شکر گشاید تنگ
پری آنگه که برده بود نمازبر سلیمان گشاد پردهٔ راز
گفت کایجانِ ما به جان تو شادهمه جان‌ها فدای جان تو باد
خانهٔ دولت است خرگاهتتاج و تخت‌، آستان درگاهت
تاج را سربلندی از سر تستبخت را پایگاهی از دَر ِتست
گوهرت عِقدِ مملکت را تاجهمه عالم به درگهت محتاج
چون دعا گفت بر سریر بلندبرگشاد از عقیقْ چشمهٔ قند
گفت شخصی عزیز بود به رومخوب و خوشدل‌، چو انگبین در موم
هرچه باید در آدمی ز هنرداشت آن جمله‌، نیکوی بر سر
با چنان خوبی و خردمندیبود میلش به پاک‌پیوندی
مردمان در نظر نشاندندشبِشْر پرهیزگار خواندندش
می‌خرامید روزی از سر نازدر رهی خالی از نشیب و فراز
بر رهش عشق ترکتازی کردفتنه با عقل دست‌یازی کرد
پیکری دید در لفافه خامچون در ابر سیاه‌، ماه تمام
فارغ از بشر می‌گذشت به راهباد ناگه ربود بُرقَع ماه
فتنه را باد رهنمون آمدماه از ابر سیه برون آمد
بشر کان دید‌، سست شد پایشتیرِ یک‌زخمه دوخت برجایش
صورتی دید کز کرشمه مستآنچنان صدهزار توبه شکست
خرمنی گل‌، ولی به قامت سروشسته‌رویی‌، ولی به خونِ تذرو
خواب غمزش به سِحرکاریِ خویشبسته خواب هزار عاشق بیش
لب‌، چو برگ گلی که تر باشدبرگ آن گل پر از شکر باشد
چشم‌، چون نرگسی که خفته بوَدفتنه در خواب او نهفته بود
عکس رویش به زیر زلف بتابچون حواصل به زیر پر عقاب
خالی از زلف‌، عنبر افشان‌ترچشمی از خال‌، نامسلمان‌تر
با چنان زلف و خالِ دیده‌فریبهیچ دل را نبود جای شکیب
آمد از بشر بی‌خود آواز‌یچون ز طفلی که بر گِرَد گازی
ماهِ تنها‌خرام از آن آوازبند بُرقع به‌هم کشید فراز
پی تعجیل برگرفت به پیشکرده خونی چنان به گردن خویش
بشر چون باز کرد دیده ز خوابخانه بر رُفته دید و خانه خراب
گفت اگر بر پیش روَم نه رواستور شکیبا شوَم شکیب کجاست‌؟
چارهٔ کارم هم شکیبایی استهرچه زین درگذشت رسوایی است
شهوتی گر مرا ز راه ببُردمردَم آخر ز غم نخواهم مرد
ترک شهوت نشان دین باشدشرط پرهیزگاری این باشد
به که محمل برون برم زین کویسوی بیت‌المقدس آرم روی
تا خدایی که خیر و شر داندبر من این‌کار سهل گرداند
رفت از آنجا و برگ‌ِ راه بساختبه زیارتگه مقدس تاخت
در خداوند خود گریخت ز بیمکرد خود را به حکم او تسلیم
تا چنان داردش ز دیو نگاهکه بدو فتنه را نباشد راه
چون بسی سجده زد بر‌آن سر خاکبازگشت از حریم ِ خانه‌، پاک
بود همسفره‌ای در‌آن راهشنیک‌خواهی به طبع بدخواهش
نکته‌گیری به کار نکته شگفتبر حدیثی هزار نکته گرفت
بشر با او چو نیک و بد گفتیاو به هر نکته‌ای برآشفتی
کاین چنین باید، آن چنان شایدکس زبان بر گزاف نگشاید
بشر گوینده را ز خاموشیداده بُد داروی فراموشی
گفت نام تو چیست تا دانم؟پس ازینت به نام خود خوانم
پاسخش داد و گفت نام رهیبشر شد تا تو خود چه نام نهی
گفت ‌«بشری تو‌، ننگ آدمیانمن ملیخا امام عالمیان
هرچه در آسمان و در زمی استوآنچه در عقل و رای آدمی است
همه دانم به عقل خویش تمامواگهی دارم از حلال و حرام
یک تنم بهتر از دوازده تنیک فنی بوده در دوازده فن
کوه و دریا و دشت و بیشه و رودهرچه هستند زیر چرخ کبود
اصل هریک شناختم به درستکاین وجود از چه یافت و آن ز چه رُست
از فلک نیز و آنچه هست در اوآگهم نارسیده دست بر او
در هر اطراف کاوفتد خطر‌یدانم آنرا به تیزتر نظر‌ی
گر رسد پادشاهیی به زوالپیش از آن دانمش به پنجه سال
ور درآید به دانه کم بیشیمن به سالی خبر دهم پیشی
نبض و قاروره را چنان دانمکه‌آفتِ تب ز تن بگردانم
چون به افسون در آتش آرم نعلکهربا را کنم به گوهر لعل
سنگ از اکسیر من گهر گرددخاک در دست من به زر گردد
باد سِحری چو بردمم ز دهنمار پیسه کُنم ز پیسه رسن
کان‌ِ هر گنج کافرید خدایمنم آن گنج را طلسم‌گشا‌ی
هرچه پرسند از آسمان و زمینهم از آن آگهی دهم‌، هم ازین
نیست در هیچ دانش‌آبادیفحل و داناتر از من استاد‌ی‌»
چون ازین برشمرد لافی چندخیره شد بشر از آن گزافی چند
ابری از کوه بردمید سیاهچون ملیخا در ابر کرد نگاه
گفت کابری سیه چراست چو قیر‌؟و‌ابر دیگر سپید رنگ چو شیر‌؟
بشر گفتا که حکم یزدانیاین چنین پُر کند، تو خود دانی
گفت ازین بگذر این بهانه بوَدتیر باید که بر نشانه بوَد
ابر تیره‌، دُخانِ محترق استبر چنین نکته‌، عقل متّفق است
وابر کاو شیرگون و دُرفام استدر مزاجش رطوبتی خام است
جَست بادی ز بادهای نهفتباز بنگر که بوالفضول چه گفت!
گفت برگو که بادجنبان چیست؟خیره چون گاو و خر نباید زیست
گفت بشر اینهم از قضا‌ی خداستهیچ بی حکم او نگردد راست
گفت در دستِ حِکمت آر عنانچند گویی حدیثِ پیرزنان‌؟!
اصلِ باد از هوا بوَد به یقینکه بجنباندش به خار زمین
دید کوهی بلند و گفت این کوهاز دگرها چرا بود بشکوه‌؟
گفت بشر ایزدی‌ست این پیوندکه یکی پست و دیگری‌ست بلند
گفت بازم ز حجت افکندینقش تا چند بر قلم بندی؟
ابر چون سیلِ هولناک آردکوه را سیل در مغاک آرد
وانکه تیغش بر اوج دارد مِیلدورتر باشد از گذرگه سیل
بشر بانگی بر او زد از سرِ هوشگفت با حکم کردگار مکوش
من نه کز سرّ کار بی‌خبر‌مدر همه علمی از تو بیشترم
لیک علت به‌خود نشاید گفتره به پندارِ خود نباید رفت
ما که در پرده ره نمی‌دانیمنقش بیرونِ پرده می‌خوانیم
پی غلط راندن اجتهادی نیستبر غلط خواندن اعتمادی نیست
ترسم این پرده چون براندازندبا غلط خواندگان غلط بازند
به که با این درختِ عالی‌شاخنشود دستِ هرکسی گستاخ
این عزیمت که بشر بر وی خواندهم دران دیو بوالفضولی ماند
روزکی چند می‌شدند به هموآن‌ فضولی نکرد یک مو کم
در بیابان گرم و بی‌آبیمغز‌شان تافته ز بی‌خوابی
می‌دویدند با نفیر و خروشتا رسیدند از آن زمینِ بجوش
به درختی ستبر و عالی‌شاخسبز و پاکیزه‌، بلند و فراخ
سبزه در زیر او چو سبز حریردیده از دیدنش نشاط‌پذیر
آکنیده خُمی سفال در اوآبی‌ الحق خوش و زلال در او
چون که دید آن فضول آبِ زلالهمچو ریحانِ تر میان سفال
گفت با بشر کای خجسته رفیق‌!باز پرسم بگو که از چه طریق‌؟
این سفالینْ خُم ِگشاده‌دهانتا به لب هست زیر خاک نهان‌؟
وآب این خُم بگو که تا ز کجاست‌؟کوه پایه نه گرد او صحرا‌ست
گفت بشر از برای مُزد کسیکرده باشد که کرده‌اند بسی
تا نگردد به صَدْمه‌ای به دو نیمدر زمین آکنیده‌اند ز بیم
گفت تا پاسخ تو زین نمط استهرچه گویی و گفته‌ای غلط است
آری آری کسی ز بهر کسیکشد آبی به دوش هر نفسی‌!
خاصه در وادی‌یی که از تف و تابصد در صد درو نیابی آب
این وطن‌گاهِ دامیاران استجای صیاد و صیدکار‌ان است
آب این خم که در نشاخته‌انداز پی دام صید ساخته‌اند
تا چو غُرم و گوزن و آهو و گوردر بیابان خورند طعمهٔ شور
تشنه گردند و قصد آب کنندسوی این آبخور شتاب کنند
مرد صیاد‌، راه بسته بوَدبا کمان در کمین نشسته بوَد
بزند صید را به خوردن آبکند از صیدِ زخم‌خورده کباب
بندها را چنین گشای گرهتا نیوشنده بر تو گوید زه
بشر گفت ای نهفته‌گویِ جهانهرکسی را عقیده‌ای‌ست نهان
من و تو زآنچه در نهان داریمبه همه‌کس ظن آنچنان داریم
بد میندیش‌، گفتمت پیشیعاقبت بد کند بداندیشی
چون برآن آب‌، سفره بگشادندنان بخوردند و آب در دادند
آبی‌ الحق به تشنگان درخوردروشن و خوشگوار و صافی و سرد
بانگ بر بشر زد ملیخا تیزکه‌از آنسوتَرَک‌ نشین، برخیز
تا در این آب خوشگوار شوَمشویَم اندام و بی‌غبار شوَم
از عرق‌هایِ شورِ تن‌فرسایچرک بر من نشسته سر تا پای
چرک تن را ز تن فرو شویمپاک و پاکیزه سویِ ره پویم
وانگه این خُم به سنگ پاره‌کنمصید را از گزند چاره کنم
بشر گفت ای سلیم‌دل برخیزدر چنین خم مباش رنگ‌آمیز
آب او خورده با دل‌انگیزیچرک تن را چرا در او ریزی‌؟
هرکه آبی خورَد که بنْوازددر وی آب دهن نیندازد
سرکه نتوان بر آینه سودنصافی‌یی را به دُرد آلودن
تا دگر تشنه چون به تاب رسدزآبِ نوشین او به آب رسد
مردِ بَدرای گفتِ او نشنیدگوهر زشت خویش کرد پدید
جامه بر کند و جمله بر هم بستخویشتن گِرد کرد و در خُم جَست
چون درون شد نه خم که چاهی بودتا بن چَه دراز راهی بود
با اجل زیرکی بکار نشدجان بسی کند و رستگار نشد
ز آب خوردنْ تنش به تاب افتادعاقبت غرقه شد‌، در آب افتاد
بشر از آنسو نشسته دل زده تاباز پی ِآب کرده دیده پُر آب
گفت باز این حرام‌زاده خامکرد بر من سلام خویش حرام
ترسم این چِرگنِ نمونه‌خصالآرد آلودگی به آب زلال
آب را چرک ِ او کند بد رنگوانگهی در سفال دارد سنگ
این بداندیشی از بدان آیدنه ز پاکان و بخردان آید
هیچکس را چنین رفیق مباداین چنین سِفله جز غریق مباد
چون درین گفتگوی زد نفسیمرد نامد‌، برین گذشت بسی
سوی خم شد به جستجوی رفیقواگهی نه که خواجه گشت غریق
غرقه‌ای دید‌، جان او شده گمسر‌ِ چون خُم نهاده بر سر خم
طرفه در ماند کاین چه شاید بود!چوبی از شاخ آن درخت ربود
هم به بالای نیزه‌ای کم و بیشساده کردش به چنگ و ناخن خویش
چون مساحت‌گرانِ دریاییزد در آن خم به آب‌پیمایی
خم رها کن که دید چاهی ژرفسر به آجر بر آوریده شگرف
نیمه خم نهاده بر سر اوتا دده کم شود شناورِ او
برکشید آن غریق را به شتابدر چَهِ خاک بردش از چه آب
چون در انباشتش به خاک و به سنگبر سرینش نشست با دل تنگ
گفت کان گربزی و رایت کو‌؟!وان درفشِ گره‌گشایت کو‌؟!
وانهمه دعوی‌ات به چاره‌گر‌ی‌؟با دد و دیو و آدمی و پری
وانکه گفتی ز هفت چرخ بلندغیب را سر در آورم به کمند
کو شد آن دعوی دوازده فن‌؟وانهمه مردی، ای نه مرد و نه زن‌!
وان نمودن که بنگرم پیشیکارها را به چابک‌اندیشی
چاهی آنگاه سر گشاده به پیشچون ندیدی به دوربینیِ خویش‌؟
وانکه ما را بر آنچنان آبیفصل‌ها گفته شد ز هر بابی
فصل ما گر به هم شماری داشتآن نگفتیم که‌اصل کاری داشت
هرچه در آب آن خم افکندیمآتش اندر خم خود آگندیم
نقش آن کارگه دگرگون بوداز حساب من و تو بیرون بود
تا فلک رشته را گره داده‌ستبر سر رشته کس نیفتاده‌ست
گرچه هرچه اندر آن نمَط گفتیمهردو ز اندیشه غلط گفتیم
تو بدان غرقه‌ای و من رستمکه تو شاکر نه‌ای و من هستم
تو که دام ِ بهایمش خواندیچون بهایم به دام درماندی
من به نیکی بدو گمان بردمنیک من نیک بود و جان بردم
این سخن گفت و از زمین برخاسترخت او باز جُست از چپ و راست
رفت و برداشت یک‌به‌یک سَلَبشدَق مصری‌، عمامهٔ قصبش
چونکه مُهر از نوَرد بازگشادکیسه‌ای زان میان به زیر افتاد
زر مصری در او‌، هزار دُرستزان کهن سکه‌ها که بود نخست
مُهر بنهاد و مِهر ازو برداشتهمچنان سر به مُهرِ خود بگذاشت
گفت شرط آن بوَد که جامه اوبا زر و زینت و عمامه او
جمله دربندم و نگهدارمبه کسی که‌اهلِ اوست بسپارم
باز پرسم سرای او به کجاستبرسانم به آنکه اهل سراست
چون ز من نامد استعانتِ اونکنم غَدر در امانت او
گر من آن‌ها کنم که او کرده‌ستهم از آنها خورم که او خورده‌ست
همچنان آن نوَرد را در بستچونکه در‌بسته شد گرفت به دست
رهروی در گرفت و راه نوَشتسوی شهر آمد از کرانه دشت
چون درآسود یک‌دو روز به شهرداد ز خواب و خورد خود را بهر
آن عمامه به هر کسی بنمودکه خداوندِ این که شاید بود‌؟
زاد‌مردی عمامه را بشناختگفت لختی رهت بباید تاخت
در فلان کوی‌، چندمین خانههست کاخی بلند و شاهانه
در بزن که‌آن در‌، آستانهٔ اوستبی‌گمان شو که خانه خانهٔ اوست
بشر با جامه و عمامه و زرسوی آن خانه شد که یافت خبر
در زد، آمد شِکرلبی دلبندباز کرد آن در‌ِ رواق‌بلند
گفت کاری و حاجتی بنمایتا بر آرم چنانکه باشد رای
بشر گفتا بضاعتی دارمبانوی خانه کو؟ که بسپارم
گر درون آمدن به خانه رواست‌‌؟تا درآیم سخن بگویم راست‌
که ملیخای آسمان‌فرهنگاز زمانه چه ریو دید و چه رنگ
زن درون بردش از برون سرایبر کنار بساط کردش جای
خویشتن روی کرد زیر نقابگفت برگو سخن که هست صواب
بشر هر قصه‌ای که بود تمامگفت با ماهرویِ سیم‌اندام
آن به هم‌صحبتی رسیدنِ اودر هنرها سخن شنیدن او
وان برآشفتنش چو بَدمستاندعوی انگیختن به هر دستان
وان به هر چیز بدگمان بودنخوبیی را به زشتی آلودن
وان چَه از بهر دیگران کندنخویشتن را درآن چه افکندن
وان شدن چون محیط موج زنشعاقبت ماندن آب در دهنش
چون فرو گفت هرچه دید همهوآنچه زان بی‌وفا شنید همه
گفت کاو غرقه شد بقای تو بادجای او خاک، خانه جای تو باد
جیفه‌ای کاب شسته بودش پاکدر سپردم به گنج‌خانه خاک
رخت او هرچه بود در بستموینکه اینک گرفته در دستم
جامه و زر نهاد‌، حالی پیشکرد روشن درست‌کاریِ خویش
زن‌، زنی بود کاردان و شگرفآن ورقِ باز خواند حرف به‌حرف
ساعتی زان سخن پریشان گشتآبی از چشم ریخت و زآب گذشت
پاسخش داد که‌ای همایون‌راینیک‌مردی ز بندگانِ خدای
آفرین بر حلال زادگی‌اتبر لطیفی و روگشادگی‌ات
که کُند هرگز این جوانمردی‌‌؟!که تو در حق بی‌کسان کردی
نیک‌مردی نه آن بوَد که کسیببَرَد انگبینی از مگسی
نیک‌مرد آن بوَد که در کارشرخنه نارد فریبِ دینارش
شد ملیخا و تن به خاک سپردجان به جایی که لایق آمد برد
آنچه گفتی ز بد، پسند آن بودراست گفتی، هزار چندان بود
بود کارش همه ستمگاریبی‌وفایی و مردم آزاری
کرد بسیار جور بر زن و مردبر چنانی‌، چنین بوَد درخوَرد
به عقیدتْ جهودِ کینه‌سرشتمارِ نیرنگ و اژدهایِ کنشت
سال‌ها شد که من به‌رنجم ازوجز بدی هیچ بر نسنجم ازو
من به بالین نرم او خفتهاو به من بَر دروغ‌ها گفته
من ز بادش سپر فکنده چو میغاو کشیده چو برق بر من تیغ
چون خدا دفع کردش از سر منرفت غوغای محنت از در من
گر بد ار نیک بود‌، روی نهفتاز پسِ مرده بد نشاید گفت
پای او از میانه بیرون شدحال‌ِ پیوند ما دگرگون شد
تو از آنجا که مردِ کارِ منیبه زناشویی اختیارِ منی
مایه و مِلک هست و سِتر و جمالبه ازین کی رسد به جفت حلال‌؟
به نکاحی که آن خدا فرمودکار ما را فراهم آور زود
من به جفتی ترا پسندیدمکه جوانمردیِ تو را دیدم
تو به من گر ارادتی داریتا کنم دعویِ پرستاری
قصه شد گفته، حَسبِ حال این استمال دارم بسی، جمال این است
وانگهی بُرقع از قمر برداشتمُهر خشک از عقیق‌ِ تَر برداشت
بشر چون خوبی و جمالش دیدفتنهٔ چشم و سِحر ِخالش دید
آن پری‌چهره بود که‌اول روزدیده بودش چنان جهان‌افروز
نعره‌ای زد چنانکه رفت از هوشحلقه در گوش یار حلقه به‌گوش
چون چنان دید، نوش‌لب بشتافتبوی خوش کرد و جان او دریافت
هوشْ‌رفته چو هوشْ‌یافته شدسرش از تابِ شرم تافته‌شد
گفت اگر شیفتم ز عشق پریتا به دیوانگی گمان نبری
گر بوَد دیوْ دیده‌افتادهمن پری دیدم ای پری‌زاده
وین که بینی نه مِهر امروزستدیر باشد که در من این سوزست
که فلان روز در فلان ره‌ْتنگبرقعت را ربود باد از چنگ
من ترا دیدم و ز دست شدممی وصلت نخورده مست شدم
سوختم در غم ِ نهانیِ تورفت جانم ز مهربانی تو
گرچه یک دم نرفتی از یادمبا کسی راز خویش نگشادم
چونکه صبرم در اوفتاد ز پایرفتم و در گریختم به خدای
تا خدایم به فضل و رحمت خویشآورید آنچه شرط باشد پیش
چون نکردم طمع چو بوالهوساندر حریم جمال و مال کسان
دولتی کاو جمال و مالم دادنز حرام اینک از حلالم داد
زن چو از رغبت وی آگه شدرغبتش زآنچه بُد یکی ده شد
بشر کان حور پیکرش بنواخترفت بیرون و کار خویش بساخت
گشت با او به شرط کاوین جفتنعمتی یافت شکر نعمت گفت
با پریچهره کام دل می‌راندبر خود افسونِ چشم ِ بد می‌خواند
از جهودی رهاند شاهی رادور کرد از کسوف ماهی را
از پرندش غُبار زردی شستبرگ سوسن ز شنبلید‌ش رُست
چون ندید از بهشتیان دورشجامهٔ سبز دوخت چون حورش
سبزپوشی به از علامت زردسبزی آمد به سرو‌بن در‌خورد
رنگ سبزی صلاح کِشته بوَدسبزی آرایش فرشته بوَد
جان به سبزی گراید از همه چیزچشم روشن به سبزه گردد نیز
رستنی را به سبزی آهنگ استهمه سر‌سبز‌ی‌یی بدین رنگ‌است
قصه چون گفت ماهِ بزم‌آرایشه در آغوش خویش کردش جای