گنج

بخش ۲۷ - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

چو گریبان کوه و دامن دشتاز ترازوی صبح پر زر گشت
روز یکشنبه آن چراغ جهانزیر زر شد چو آفتاب‌ِ نهان
جام زر بر گرفت چون جمشیدتاج زر برنهاد چون خورشید
بست چون زرد گل به رعناییکهربا بر نگین صفرایی
زر فشانان به زرد گنبد شدتا یکی خوشدلی‌ش در صد شد
خرمی را در او نهاد بنابه نشاط می و نوای غنا
چون شب آمد‌، نه شب که حجله نازپردهٔ عاشقان خلوت‌ساز
شه بدان شمع شکر‌افشان گفتتا کند لعل بر طبرزد جفت
خواست تا سازد از غنا سازیدر چنان گنبدی خوش آوازی
چون ز فرمان شه گزیر نبودعذر یا ناز دل‌پذیر نبود
گفت رومی‌عروس‌ِ چینی‌نازکای خداوند روم و چین و طراز
تو شدی زنده‌دار جان ملوکعز نصره خدایگان ملوک
هرکه جز بندگیت رای کندسر خود را سَبیل پای کند
چون دعا را گزارشی سره کرددَم خود را بخور مجمره کرد
گفت شهری ز شهرهای عراقداشت شاهی ز شهریاران طاق
آفتابی به عالم‌افروزیخوب چون نوبهار نوروزی
از هنر هرچه در شمار آیدوان هنرمند را به کار آید
داشت با آن همه هنرمندیدل نهاد از جهان به خرسندی
خوانده بود از حساب طالع خویشتا نباشد بلا و درد سریش
همچنان مدتی به تنهاییساخت با یک‌تنی و یکتایی
چاره آن شد که چار و ناچارشمهربانی بود سزاوارش
چندگونه کنیز خوب خریدخدمت کس سزای خویش ندید
هریکی تا به هفته‌ای کم و بیشپای بیرون نهادی از حد خویش
سر برافراختی به خاتونیخواستی گنج‌های قارونی
بود در خانه گوژپشتی پیرزنی از ابلهان‌ِ ابله‌گیر
هر کنیزی که شه خریدی زودپیره‌زن در گزاف دیدی سود
خواندی آن نو خریده را از نازبانوی روم و نازنین طراز
چون کنیز آن غرور دیدی پیشباز ماندی ز رسم خدمت خویش
ای بسا بوالفضول کز یارانآورَد کبر در پرستاران
منجنیقی بود به زیور و زیبخانه‌ویران‌کن عیال‌فریب
شاه چندان که جهد بیش نمودیک کنیزک به جای خویش نبود
هرکه را جامه‌ای ز مهر بدوختچونکه بد‌مهر دید باز فروخت
شاه بس کز کنیزکان شد دوربه کنیزک‌فروش شد مشهور
از برون هر کسی حسابی ساختکس درون حساب را نشناخت
شه ز بس جستجوی تافته شدبی مرادی که باز یافته شد
نه ز بی‌طالعی به زن بشتافتنه کنیزی چنانکه باید یافت
دست از آلوده‌دامنان می‌شستپاک‌دامن جمیله‌ای می‌جست
تا یکی روز مرد برده‌فروشبرده‌خر شاه را رساند به گوش
کآمده‌ست از بهار‌خانهٔ چینخواجه‌ای با هزار حورالعین
دست ناکرده چند‌گونه کنیزخلخی دارد و ختایی نیز
هریک از چهره عالم‌افروز‌یمِهر‌ساز‌ی و مهربان‌سوز‌ی
در میانه کنیزکی چو پریبرده نور از ستارهٔ سحری
سفته‌گوشی چو دُر ناسفتهدر فروشش بها به جان گفته
لب چو مرجان ولیک لؤلؤ‌بندتلخ‌پاسخ ولیک شیرین‌خند
چون شکر ریز خنده بگشایدخاک تا سال‌ها شکر خاید
گرچه خوانش نوالهٔ شکر‌ستخلق را زو نوالهٔ جگر‌ست
من که این شغل را پذیره شدمزان رخ و زلف و خال خیره شدم
گر تو نیز آن جمال و دلبندیبنگری‌، فارغم که بپسندی
شاه فرمود کاورَد نخاسبردگان را به شاه برده‌شناس
رفت و آورد و شاه در همه دیدبا فروشنده کرد گفت و شنید
گرچه هریک به چهره ماهی بودآنکه نخاس گفت‌، شاهی بود
زانچه گوینده داده بود خبرخوب‌تر بود در پسند نظر
با فروشنده گفت شاه ‌«بگویکاین کنیزک چگونه دارد خوی‌؟‌
گر بدو رغبتی کند رایمهرچه خواهی بها بیفزایم‌»
خواجهٔ چین گشاده کرد زبانگفت کاین نوش‌بخش‌ِ نوش‌لبان
جز یکی خوی زشت و آن نه نکوستکه‌آرزو خواه را ندارد دوست
هرچه باید ز دلبری و جمالهمه دارد چنانکه بینی حال
هرکه از من خرد به صد نازشبامدادان به من دهد بازش
کاورَد وقت‌ ِ آرزو‌خواهیآرزو‌خواه را به جان‌کاهی
وانکه با او مکاس بیش کندزود قصد هلاک خویش کند
بد پسند آمده‌ست خوی کنیزتو شنیدم که بد پسندی نیز
او چنین و تو آنچنان بگذارسازگاری کجا بود در کار‌‌؟
از من او را خریده گیر به نازداده گیرم چو دیگرانش باز
به که از بیع او بداری دستبینی آن دیگران که لایق هست
هرکه طبعت بدو شود خشنودبی‌بها در حرم فرستش زود
شاه در هرکه دید ازان پریاننامدش رغبتی چو مشتریان
جز پری‌چهره آن کنیز نخستدر دلش هیچ نقش مهر نرُست
ماند حیران در آنکه چون سازدنرد با خام‌دست چون بازد
نه دلش می‌شد از کنیزک سیرنه ز عیبش همی‌خرید دلیر
عاقبت عشق سر گرایی کردخاک در چشم کدخدایی کرد
سیم در پای سیم‌ساق کشیدگنبد سیم را به سیم خرید
در‌ِ یک آرزو به خود در بستکشت ماری وز اژدهایی رست
وان پری‌رو به زیر پرده شاهخدمت اهل پرده داشت نگاه
بود چون غنچه مهربان در پوستآشکارا ستیز و پنهان دوست
جز در‌ِ خفت و خیز که‌آن در بستهیچ خدمت رها نکرد از دست
خانه‌داری و اعتماد سراییک‌یک آورد مشفقانه به جای
گرچه شاهش چو سرو بالا داداو چو سایه به زیر پای افتاد
آمد آن پیره‌زن به دم دادنخامهٔ خام را به خم دادن
بانگ بر زد بر آن عجوزه خامکز کنیزیش نگذراند نام
شاه از آن احتراز کاو می‌ساختغور دیگر کنیزکان بشناخت
پیرزن را ز خانه بیرون کردبه افسونگر نگر چه افسون کرد‌‌!
تا چنان شد به چشم شاه عزیزکه شد از دوستی غلام کنیز
گرچه زان ترک دید عیاریهمچنان کرد خویشتن‌داری
تا شبی فرصت آنچنان افتادکاتشی در دو مهربان افتاد
پای شه در کنار آن دلبنددر خزیده میان خز و پرند
قلعه آن در آب کرده حصارو‌آتش منجنیق این بر کار
شاه چون گرم گشت از آتش تیزگفت با آن گل گلاب‌انگیز
کای رطب‌دانهٔ رسیدهٔ مندیدهٔ جان و جان دیدهٔ من
سرو با قامتت گیاه‌فشیتشت مه با تو آفتابه‌کشی
از تو یک نکته می‌کنم درخواستکانچه پرسم مرا بگویی راست
گر بود پاسخ تو راست عیارراست گردد مرا چو قد تو کار
وانگه از بهر این دل‌انگیزیکرد بر تازه گل شکرریزی
گفت وقتی چو زهره در تسدیسبا سلیمان نشسته بُد بلقیس
بودشان از جهان یکی فرزنددست و پایش گشاده از پیوند
گفت بلقیس کای رسول خدایمن و تو تندرست سر تا پای
چیست فرزند ما چنین رنجوردست و پایی ز تندرستی دور
درد او را دوا شناختنی‌ستچون شناسی علاج‌‌، ساختنی‌ست
جبرئیلت چو آورد پیغاماین حکایت بدو بگوی تمام
تا چو از حضرت تو گردد بازلوح محفوظ را بجوید راز
چاره‌ای کاو علاج را شایدبه تو آن چاره‌ساز بنماید
مگر این طفل رستگار شودبه سلامت امیدوار شود
شد سلیمان بدان سخن خوشنودروزکی چند منتظر می‌بود
چونکه جبریل گشت هم‌نفسشباز گفت آنچه بود در هوسش
رفت و آورد جبرئیل دروداز که؟ از کردگار چرخ کبود
گفت کاین را دوا دو چیز آمدوان دو اندر جهان عزیز آمد
آنکه چون پیش تو نشیند جفتهردو را راستی بباید گفت
آنچنان دان کزان حکایت راسترنج این طفل بر تواند خاست
خواند بلقیس را سلیمان زودگفته جبرئیل باز نمود
گشت بلقیس ازین سخن شادانکز خلف خانه می‌شد آبادان
گفت برگوی تا چه خواهی راستتا بگویم چنانکه عهد خداست
باز پرسیدش آن چراغ وجودکای جمال تو دیده را مقصود
هرگز اندر جهان ز روی هوسجز به من رغبت تو بود به کس؟
گفت بلقیس چشم بد ز تو دورزانکه روشن‌تری ز چشمه نور
جز جوانی و خوبی‌ات کاین هستبر همه پایگه تو داری دست
خوی خوش روی خوش نوازش خوَشبزم تو روضه و تو رضوان فش
ملک تو جمله آشکار و نهانمهر پیغمبریت حرز جهان
با همه خوبی و جوانی توپادشاهی و کامرانی تو
چون ببینم یکی جوان منظوراز تمنای بد نباشم دور
طفل بی‌دست چون شنید این رازدست‌ها سوی او کشید دراز
گفت: ماما درست شد دستمچون گل از دست دیگران رستم
چون پری دید در پری‌زادهدید دستی به راستی داده
گفت کای پیشوای دیو و پریچون هنر خوب و چون خرد هنری
بر سر طفل نکته‌ای بگشایتا ز من دست و از تو یابد پای
یک سخن پرسم ار نداری رنجکز جهان با چنین خزینه و گنج
هیچ بر طبع ره زند هوَسَت‌؟که تمنا بود به مال کست‌؟
گفت پیغمبر خدای‌پرستکانچه کس را نبود ما را هست
ملک و مال‌، خزینهٔ شاهیهمه دارم ز ماه تا ماهی
با چنین نعمتی فراخ و تمامهرکه آید به نزد من به سلام
سوی دستش کنم نهفته نگاهتا چه آرد مرا به تحفه ز راه
طفل کاین قصه گفته‌آمد راستپای بگشاد و از زمین برخاست
گفت‌: بابا روانه شد پایمکرد رای‌ِ تو عالم‌آرایم
راست گفتن چو در حریم خدایآفت از دست برد و رنج از پای
به که ما نیز راستی سازیمتیر بر صید‌، راست اندازیم
بازگو ای ز مهربانان فردکز چه معنی شده‌ست مهر تو سرد
من گرفتم که می‌خورم جگریدر تو از دور می‌کنم نظری
تو بدین خوبی و پری‌چهریخو چرا کرده‌ای به بد مهری‌‌؟
سرو نازنده پیش چشمهٔ آببهتر از راستی ندید جواب
گفت در نسل ناستوده ماهست یک خصلت آزموده ما
کز زنان هر که دل به مرد سپردچون به زادن رسید زاد و بمرد
مُرد چون هر زنی که از ما زاددل چگونه به مرگ شاید داد‌؟
در سر کام‌، جان نشاید کردزهر در انگبین نشاید خورد
بر من این جان از آن عزیز‌ترستکه سپارم بدانچه زو خطرست
من که جان‌دوستم نه جانان‌دوستبا تو از عیبه برگشادم پوست
چون ز خوان اوفتاد سرپوشمخواه بگذار و خواه بفروشم
لیک من چون ضمیر ننهفتمبا تو احوال خویشتن گفتم
چشم دارم که شهریار جهاننکند نیز حال خویش نهان
کز کنیزان‌ِ آفتاب‌جمالزود سیری چرا کند همه سال‌؟
ندهد دل به هیچ دلخواهینبرَد با کسی به‌سر ماهی
هرکه را چون چراغ بنوازدباز چون شمع سر بیندازد
بر کشد بر فلک به نعمت و نازبفکنَد در زمین به خواری باز
شاه گفت از برای آنکه کسیبا من از مهر بر نزد نفسی
همه در بند کار خود بودندنیک پیش آمدند و بد بودند
دل چو با راحت آشنا کردندرنج خدمت‌گری رها کردند
هر کسی را به قدر خود قدمی‌ستنان میده نه قوت‌ِ هر شکمی‌ست
شکمی باید آهنین چون سنگکه‌‌آسیا‌ش از خورش نیاید تنگ
زن چو مرد گشاده‌رو بیندهم بدو هم به خود فرو بیند
بر زن ایمن مباش زن کاه استبَرَدش باد هر کجا راه است
زن چو زر دید چون ترازوی زربه جوی با جوی در آرد سر
نار کز نار دانه گردد پرپخته لعل و نپخته باشد در
زن چو انگور و طفل بی‌گنه‌ستخام سرسبز و پخته روسیه‌ست
مادگان در کده کدو نامندخامشان پخته پخته‌شان خامند
عصمت زن جمال شوی بودشب چو مه یافت ماهروی بود
از پرستندگان من در کسجز خود آراستن ندیدم و بس
در تو دیدم به شرط خدمت خویشکه زمان تا زمان نمودی بیش
لاجرم گرچه از تو بی‌کاممبی تو یک چشم‌زد نیارامم
شاه از این چند نکته‌های شگفتکرد بر کار و هیچ در نگرفت
شوخ‌چشم از سر بهانه نرفتتیر بر چشمه نشانه نرفت
همچنان زیر بار دلتنگیمی‌برید آن گریوه سنگی
کرد با تشنگی برابر آباو صبوری و روزگار شتاب
پیرزن کان بت همایونشکرده بود از سرای بیرونش
آگهی یافت از صبوری شاهکه بدان آرزو نیابد راه
عاجزش کرده نو رسیده زنیاز تنی اوفتاده تهمتنی
گفت وقت‌است اگر به چاره‌گریرقص دیوان برآورم به پری
رخنه در مهد آفتاب کنمقلعه ماه را خراب کنم
تا دگر زخم هیچ تیر زنینرسد بر کمان پیرزنی
با شه افسونگرانه خلوت خواسترفت و کرد آن فسون که باید راست
در مکافات آن جهان‌افروزخواند بر شه فسون پیرآموز
گفت اگر بایدت که کره خامزیر زین تو زود گردد رام
کره رام کرده را دو سه‌بارپیش او زین کن و به رِفق بخار‌
رایضانی که کره رام کنندتوسنان را چنین لگام کنند
شاه را این فریب‌، چست آمدخشت این قالبش درست آمد
شوخ و رعنا خرید نوش‌لبیمهره‌بازی‌کنی و بوالعجبی
برده‌پرور ریاضتش دادهاو خود از اصل نرم‌سم زاده
با شه از چابکی و دمسازیصد معلق زدی به هر بازی
شاه با او تکلفی در ساختبه تکلف گرفته‌ای می‌باخت
وقت بازی در آن فکندی شستوقت حاجت بدین کشیدی دست
ناز با آن نمود و با این خفتجگر آنجا و گوهر اینجا سفت
رغبت آمد ز رشک آن خفتندر ناسفته را به در سفتن
گرچه از راه رشک داده شاهگرد غیرت نشست بر رخ ماه
از ره و رسم بندگی نگذشتیک سر موی از آنچه بود نگشت
در گمان آمدش که این چه فن استاصل طوفان تنور پیرزن است
ساکنی پیشه کرد و صبر نمودصبر در عاشقی ندارد سود
تا شبی خلوت آن همایون‌چهرفرصتی یافت با شه از سر مهر
گفت کای‌خسرو‌ِ فرشته‌نهادداور مملکت به دین و به داد
چون شدی راستگوی و راست‌نظربا من از راه راستی مگذر
گرچه هر روز کان گشاید کاماولش صبح باشد آخر شام
تو که روز ترا زوال مبادشب تو جز شب وصال مباد
صبح‌وارم چو دادی اول نوشاز چه گشتی چو شام سرکه‌فروش‌؟
گیرم از من نخورده گشتی سیربه چه انداختی‌ام در دَم شیر‌؟
داشتی تا ز غصه جان نبرماژدهایی برابر نظرم
کشتنم را چه در خورد ماریگر کشی هم به تیغ خود باری
به چنین ره که رهنمون بودت‌؟وین چنین بازی‌یی که فرمود‌ت‌؟
خبرم ده که بی‌خبر شده‌امتا نپرم که تیز پر شده‌ام
به خدا و به جان تو سوگندکه ازین قفل اگر گشایی بند
قفل گنج گهر بیندازمبا به‌افتاد شاه در سازم
شاه از آنجا که بود دربندشچون که دید اعتماد سوگندش
حال از آن ماه مهربان ننهفتگفتنی و نگفتنی همه گفت
کارزوی تو بر فروخت مراآتشی درفکند و سوخت مرا
سخت شد دردم از شکیباییوز تنم دور شد توانایی
تا همان پیرزن دوا بشناختپیرزن‌وارم از دوا بنواخت
به دروغم مزوری فرمودداشت ناخورده آش مزور سود
آتش انگیختن به گرمی توسختی‌یی بد برای نرمی تو
نشود آب جز به آتش گرمجز به آتش نگردد آهن نرم
گر نه ز آنجا که با تو رای منستدرد تو بهترین دوای منست
آتش از تو بود در دل منپیرزن در میانه دودافکن
چون شدی شمع‌وار با من راستدود دودافکن از میان برخاست
که‌آفتاب من از حمل شد شادکی ز بردالعجوزم آید یاد‌؟
چند ازین داستان طبع‌نوازگفت و آن نازنین شنید به ناز
چون چنان دید ترک توسن‌خویراه دادش به سرو سوسن‌بوی
بلبلی بر سریر غنچه نشستغنچه بشکفت و گشت بلبل مست
طوطی‌یی دید پُر شکر خوانیبی‌مگس کرد شکر افشانی
ماهی‌یی را در آبگیر افکندرطبی در میان شیر افکند
بود شیرین و چربی‌یی عجبشکرد شیرین حوالت رطبش
شه چو آن نقش را پرند گشادقفل زرین ز دُرج قند گشاد
دید گنجینه‌ای به زر درخوَردکردش از زیب‌های زرین زرد
زردی است آنکه شادمانی ازوستذوق حلوای زعفرانی ازوست
آن چه بینی که زعفران زرد‌ستخنده بین زانکه زعفران خورد‌ه‌ست
نور شمع از نقاب زردی تافتگاو موسی بها به زردی یافت
زر که زرد است مایه طرب استطین اصفر عزیز ازین سبب است
شه چو این داستان شنید تمامدر کنارش گرفت و خفت به‌کام