گنج

بخش ۳۲ - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

روز آدینه کاین مقرنس بیدخانه را کرد از آفتاب سپید
شاه با زیور سپید به‌نازشد سوی گنبد سپید فراز
زهره بر برج پنجم اقلیمشپنج نوبت زنان به تسلیمش
تا نزَد بر ختن طلایه زنگشه ز شادی نکرد میدان تنگ
چون شب از سرمهٔ فلک‌پروردچشم ماه و ستاره روشن کرد
شاه ازآن جان‌نواز دل‌دادهشب‌نشین سپیده‌دم‌زاده
خواست تا از صدای گنبد خویشآرد آواز ارغنونش پیش
پس از‌آن که‌آفرینی آن دلبندخواند بر تاج و بر سریر بلند
وان دعا‌ها که دولت افزایدوانچنان تاج و تخت را شاید
گفت شه چون ز بهر طیبت خواستآنچه از طیبت من آید راست
مادر‌م گفت و او زنی سره بودپیره‌زن گرگ باشد او بره بود
که‌آشنایی مرا ز همزادانبرد مهمان که خانش آبادان
خوانی آراسته نهاد به پیشخوردهایی چه گویم از حد بیش
بره و مرغ و زیربای عراقگرده‌ها و کلیچه‌ها و رقاق
چند حلوا که آن نبودش نامبرخی از پسته برخی از بادام
میوه‌های لطیفِ طبع‌فریباز ری انگور و از سپاهان سیب
بگذر از نار‌! نُقل مستان بودخود همه خانه نارپستان بود
چون به اندازه ز‌آن خورش خوردیمبه می آهنگِ پرورش کردیم
درهم آمیختیم خنداخندمن و چون من فسانه‌گویی چند
هرکسی سرگذشتی از خود گفتیکی از طاق و دیگری از جفت
آمد افسانه تا به سیمبریشهد در شیر و شیر در شکری
دلفریبی که چون سخن گفتیمرغ و ماهی بر‌آن سخن خفتی
برگشاد از عقیق چشمهٔ نوشعاشقانه برآورید خروش
گفت شیرین‌سخن جوانی بودکز ظریفی شکرستانی بود
عیسی‌یی گاهِ دانش‌آموزییوسفی وقتِ مجلس‌افروزی
آگه از علم و از کفایت نیزپارسایی‌ش بهتر از همه چیز
داشت باغی به شکل باغ ارمباغ‌ها گرد باغ او چو حرم
خاکش از بویِ خوش عبیر‌سرشتمیوه‌هایش چو میوه‌های بهشت
همه دل بود چون میانهٔ نارهمه گل بود بی میانجی‌ِ خار
تیز خاری که در گلستان بوداز پی چشم‌زخم بستان بود
آب در زیر سرو‌های جوانسبزه در گرد آب‌های روان
مرغ در مرغ برکشیده نواارغنون بسته در میان هوا
سروبن چون زمردین کاخیقمری‌یی بر سریر هر شاخی
زیر سرو‌َش که پای در گل بودبه نوا داده هرکه را دل بود
برکشیده ز خط پرگار‌شچار مهره به چار دیوار‌ش
از بنا‌های برکشیده به ماهچشم بد را نبود در وی راه
در تمنا‌ی آن‌چنان باغیبر دل هر توانگر‌ی داغی
مرد هر هفته‌ای ز راه فراغبه تماشا شدی به دیدن باغ
سرو پیراستی سمن کِشتیمشک سودی و عنبر آغشتی
تازه کردی به دست نرگس جامسبزه را دادی از بنفشه پیام
ساعتی گرد باغ برگشتیباز بگذاشتی و بگذشتی
رفت روزی به وقت پیشین‌گاهتا در‌آن باغ روضه یابد راه
باغ را بسته دید در چون سنگباغبان خفته بر نوازش چنگ
باغ پُر‌شور از‌آن خوش‌آوازیجان‌نوازان در او به جان‌بازی
رقص بر هر درختی افتادهمیوه دل برده بلکه جان داده
خواجه که‌آواز عاشقانه شنیدجانش حاضر نبود و جامه درید
نه شکیبی که برگراید سرنه کلید‌ی که برگشاید در
در بسی کوفت کس نداد جوابسرو در رقص بود و گل در خواب
گرد بر گرد باغ برگردیددر همه باغ هیچ راه ندید
بر در خویشتن چو بار نیافترکن دیوار خویشتن بشکافت
شد درون تا کند تماشا‌ییصوفیانه برآورَد پایی
گوش بر نغمهٔ ترانه نهددیدن باغ را بهانه نهد
شورش باغ بنگرد که ز کیست‌!باغ چون است و باغبان را چیست‌؟
ز‌آن گلی چند بوستان افروزکه در آن بوستان بدند آنروز
دو سمن‌سینه بلکه سیمین‌ساقبر در باغ داشتند یتاق
تا بر‌آن حور‌پیکر‌ان‌ِ چو ماهچشم نامحرمی نیابد راه
چون درون رفت خواجه از سوراخیافتندش کنیزکان گستاخ
زخم برداشتند و خستندشدزد پنداشتند و بستندش
خواجه در داده تن بدان خواریاز چه؟ از تهمت گنه‌کار‌ی
بعد از آزردنش به چنگ و به مشتبانگ‌هایی برو زدند درشت
کای ز داغ تو باغ ناخشنودنیست اینجا نقیب باغ چه سود‌‌
چون به باغ کسان در‌آید دزدزدنش هست باغبان را مزد
ما که لختی به چوب خستیمتشاید ار دست و پای بستیمت
تا تو ای نقب‌زن درین پرگاردر گذاری در‌آیی از دیوار
مرد گفتا که باغ باغ منستبر من این دود از چراغ منست
با دری چون دهان شیر فراخچون درایم چو روبه از سوراخ
هرکه در ملک خود چنین آیدملک ازو زود بر زمین آید
چون کنیزان نشان او دیدندوز نشان‌های باغ پرسیدند
یافتندش دران گواهی راستمهر بنشست و داوری برخاست
صاحب باغ چون شناخته شدهر دو را دل به مهر آخته شد
آشتی کردنش روا دیدندزانکه با طبعش آشنا دیدند
شاد گشتند از آشنایی اوسعی کردند در رهایی او
دست و پایش ز بند بگشادندبوسه بر دست و پای او دادند
عذرها خواستند بسیارشهر دو یکدل شدند در کارش
پس به عذری که خصم یار شودرخنهٔ باغ استوار شود
خار بردند و رخنه را بستندوز شبیخونِ رهزنان رستند
بنشستند پیش خواجه به نازباز گفتند قصه‌های دراز
که درین باغ چون شکفته بهارکه ازو خواجه باد برخوردار
میهمانی‌یست دلستانان راماهرویان و مهربانان را
هر زن خوبرو که در شهر‌ستدیده را از جمال او بهر‌ست
همه جمع آمده، درین باغندشمعِ بی‌دود و نقشِ بی‌داغند
عذر آنرا که با تو بد کردیمخاک در آبخورد خود کردیم
خیز و با ما یکی زمان بِخْرامتا برآری ز هرکه خواهی کام
روی درکش به کُنجِ پنهانیشادمان بین درآن گل‌افشانی
هر بتی را که دل درو بندیمِهر بر وی نهی و بِپْسَندی
آوریمش به کنج خانهٔ توتا نهد سر بر آستانهٔ تو
خواجه را کآن سخن به گوش آمدشهوت خفته در خروش آمد
گرچه در طبع پارسا‌یی داشتطبع با شهوت آشنایی داشت
مردی‌اش مردمی‌اش را بِفْریفتمرد بود‌، از دَم ِ زنان نَشْکیفت
با سمن‌سینگانِ سیم‌اندامپای برداشت بر امید تمام
تا به جایی رسیدشان ناوردکه بدانجای دل قرار آورد
پیش آن شاهدان‌ِ قصر‌ِ بهشتغرفه‌ای بود برکشیده ز خشت
خواجه بر غرفه رفت و بست درشبازگشتند رهبران ز برش
بود در نافِ غرفه سوراخیروشنی تافته درو شاخی
چشم خواجه ز چشمهٔ سوراخچشمه تنگ دید و آب فراخ
کرده بر هر طرف گل‌افشانیسیم‌ساقی و نارپستانی
روشنانی چراغ دیده همهخوشتر از میوهٔ رسیده همه
هر عروس از ره دل‌انگیزیکرده بر سور خود شکر‌ریزی
اژدها‌یی نشسته بر گنجشبه ترنجی رسیده نارنجش
نارِ پستان بدید و سیبِ زنخنام آن سیب بر نبشته به یخ
بود در روضه‌گاه آن بستانچمنی بر کنار سروستان
حوضه‌ای ساخته ز سنگ رخامحوض کوثر بدو نوشته غلام
می‌شد آبی چو آب دیده در اوماهیانی ستم ندیده در او
گرد آن آبدان رو شستهسوسن و نرگس و سمن رسته
آمدند آن بتان خرگاهیحوض دیدند و ماه با ماهی
گرمی آفتاب تافته‌شانوآب چون آفتاب یافته‌شان
سوی حوض آمدند نازکنانگره از بندِ فوطه بازکُنان
صدره کندند و بی‌نقاب شدندوز لطافت چو دُر در آب شدند
می‌زدند آب را به سیم مرادمی‌نهفتند سیم را به سواد
ماه و ماهی روانه هردو در آبماه تا ماهی اوفتاده به تاب
ماه در آب چون درم ریزدهر کجا ماهیی است برخیزد
ماه ایشان در آن درم ریزیخواجه را کرد ماهی انگیزی
ساعتی دست بند می‌کردندبر سمن ریشخند می‌کردند
ساعتی بَر به بَر درافشردندنار و نارنج را کرو کردند
این شد آن را به مار می‌ترساندمار می‌گفت و زلف می‌افشاند
بیستون همه ستون انگیزکشته فرهاد را به تیشه تیز
جوی شیری که قصر شیرین داشتسر بدان حوض‌های شیرین داشت
خواجه کان دید، جای صبر نبودیاری و یارگی نداشت چه سود‌؟!
بود چون تشنه‌ای که باشد مستآب بیند بر او نیابد دست
یا چو صرعی که ماه نو بیندبرجهد گاه و گاه بنشیند
سوی هر سرو قامتی می‌دیدقامتی نی قیامتی می‌دید
رگ به رگ خونش از گرفتن جوشاز هر اندام برکشید خروش
ایستاده چو دزد پنهانیوانچه دانی چنانکه می‌دانی‌‌‌!
خواست تا در میان جهد گستاخمرغش از رخنه‌، مارش از سوراخ
لیک مارش نکرد گستاخیاز چه‌‌؟ از راه تنگ سوراخی
شسته‌رویان چو روی گل شستندچون سمن بر پرند گل رستند
آسمان‌گون پرند پوشیدندبر مه آسمان خروشیدند
در میان بود لعبتی چنگیپیشِ رومی‌رخش همه زنگی
آفتابی هلالْ غبغبِ اورطبی‌، ناگزیده کس لب او
غمزش از غمزه تیز پیکان‌ترخندش از خنده شکر افشان‌تر
اوفتاده ز سرو پر بارشنار در آب و آب در نار‌ش
به فریبی هزار دل بردههرکه دیده برابر‌ش مرده
چون به دستان‌زدن گشادی دستعشق هشیار و عقل گشتی مست
خواجه بر فتنه‌ای چنان از دورفتنه‌تر زانکه هندوان بر نور
زاهد از راه رفت پنهانیکافری بین زهی مسلمانی
بعد یک ساعت آن دو آهو چشمکه‌آتش برق بودشان در پشم
و‌آهو‌انگیز آن ختن بودندآهوان را به یوز بنمودند
آمدند از ره شکر باریکرده زیر قصب کله‌داری
خواجه را در حجابگه دیدندحاجبانه ز کار پرسیدند
کز همه لعبتان حور نژادمیل تو بر کدام حور افتاد؟
خواجه نقشی که در پسند آورددر میانِ دو نقشبند آورد
این نگفته هنوز، برجستندگفتی آهو نه شیر سرمستند
آن پری‌زاده را به تنبل و رنگآوریدند با نوازش چنگ
به طریقی که کس گمان نبردور برد زان دو شحنه جان نبرد
طرفه را چون به غرفه پیوستندغرفه را طرفه بین که دربستند
خواجه زان بی‌خبر که او اهل استیار او اهل و کار او سهل است
وان بت چنگزن که تاخته بودکار او را چو چنگ ساخته بود
گفته بودندش آن دو مایهٔ نازقصه خواجهٔ کنیز نواز
وان پری‌پیکر پسندیدهدل درو بسته بود نادیده
چون درو دید ازان بهی‌تر بودآهنش سیم و سیم او زر بود
خواجه کز مهر ناشکیب آمدبا سهی سرو در عتیب آمد
گفت نام تو چیست؟ گفتا بختگفت جایت کجاست؟ گفتا تخت
گفت اصل تو چیست؟ گفتا نورگفت چشم بد از تو‌‌؟ گفتا دور
گفت پردت چه پرده؟ گفتا سازگفت شیوت چه شیوه؟ گفتا ناز
گفت بوسه دهی‌ام؟ گفتا شصتگفت هان وقت هست؟ گفتا هست
گفت آیی به دست؟ گفتا زودگفت باد این مراد‌؟ گفتا بود
خواجه را جوش از استخوان برخاستشرم و رعنا‌یی از میان برخاست
زلف دلبر گرفت چون چنگشدر بر آورد چون دل تنگش
بوسه و گاز بر شکر می‌زداز یکی تا ده و ز ده تا صد
گرم شد بوسه در دل‌انگیزیداد گرمی نشاط را تیزی
خاست تا نوش چشمه را خاردمُهر از آب حیات بردارد
چون درامد سیاه شیر به گورزیر چنگ خودش کشید به زور
جایگه سست بود سختی یافتخشت بر خشت رخنه‌ها بشکافت
غرفه دیرینه بُد‌‌، فرود آمدکار نیکان به بد نینجامد
این ز مویی و آن به مویی رستاین ازین سو شد آن ازان سو جست
تا نبینندشان بران سر راهدور گشتند ازان فراخی‌گاه
خواجه گوشه گرفت از آن غم و دردرفت در گوشه‌ای و غم می‌خورد
شد کنیزک‌، نشست با یارانبر دو ابرو گره‌، چو غمخوار‌ان
رنج‌های گذشته پیش نهادچنگ را بر کنار خویش نهاد
نالهٔ چنگ را چو پیدا کردعاشقان را ز ناله شیدا کرد
گفت کز چنگ من به نالهٔ رودباد بر خستگان عشق درود
عاشق آن شد که خستگی داردبه درستی شکستگی دارد
عشق پوشیده چند دارم‌؟ چند‌‌؟عاشقم عاشقم به بانگ بلند
مستی و عاشقیم برد ز دستصبر ناید ز هیچ عاشق مست
گرچه بر جان عاشقان خواری‌ستتوبه در عاشقی گنه‌کاری‌ست
عشق با توبه آشنا نبودتوبه در عاشقی روا نبود
عاشق آن به که جان کند تسلیمعاشقان را ز تیغ تیز چه بیم‌؟
ترک چنگی چو دُر ز لعل افشاندحسب حالی بدین صفت برخواند
آن دو گوهر که رشته‌کش بودنددر نشاط و سماع خوش بودند
در دل افتادشان که در دو چراغتندبادی رسیده است به باغ
یوسف یاوه گشته را جستندچون زلیخا ز دامنش رستند
باز جستندش از حقیقت کارداد شرحی که گریه آرد بار
هر دو تشویر کار او خوردندباز تدبیر کار او کردند
کامشب این جایگه وطن سازیماز تو با کار کس نپردازیم
نگذاریم بر بهانهٔ خویشکه کس امشب رود به خانهٔ خویش
مگر آن ماه را که دلبر تستامشب اندر کنارگیری چست
روز روشن سپید کار بودشب تاریک پرده‌دار بود
کاین سخن گفته شد روانه شدندبا بتان بر سر فسانه شدند
شب چو زیر سمور انقاسیکرد پنهان دواج بر طاسی
تیغِ یک‌میخِ آفتاب گذشتجوشنِ شب هزار‌میخی گشت
آمدند آن بتان وفا کردندوان صنم را بدو رها کردند
سرو تشنه به جوی آب رسیدآفتابی به ماهتاب رسید
جای خالی و آنچنان یاریکه کند صبر در چنان کاری‌؟!
خواجه را در عروقِ هفت‌اندامخون به جوش آمده به جستن کام
وانچه گفتن نشایدش با کسبا تو گفتم نعوذبالله و بس
خواست تا دُر به لعل سفته شودطوق با طاق هر دو جفته شود
گربهٔ وحشی از سر شاخیدید مرغی به کنج سوراخی
جست بر مرغ و بر زمین افتادصدمه‌ای بر دو نازنین افتاد
هر دو جَستند دل‌رمیده ز جایتاب در دل فتاده تک در پای
دور گشتند نارسیده به کامتابه پخته بین که چون شد خام‌!
نوش‌لب رفت پیش نوش‌لبانچنگ را برگرفت نیم‌شبان
چنگ می‌زد به چنگ در می‌گفتکه‌ارغوان آمد و بهار شکفت
سروبن برکشید قد بلندخندهٔ گل گشاد حقهٔ قند
بلبل آمد نشست بر سر شاخروز‌بازارِ عیش گشت فراخ
باغبان باغ را مُطرّا کردشاهی آمد درو تماشا کرد
جام می‌دید و برگرفت به دستسنگی افتاد و جام را بشکست
ای به تاراج برده هرچه مراستجز به تو کار من نگردد راست
گرچه با تو ز کار خود خجلمبی توی نیست در حساب دلم
رازدارانِ پردهٔ سازَشآگهی یافتند از راز‌ش
باز رفتند و غصه می‌خوردندخواجه را جستجوی می‌کردند
باز رفتند و غصه می‌خوردندخواجه را جستجوی می‌کردند
خواجه چون بندگانِ روغن‌دزددر رهش حجره‌ای گرفته به مزد
در خزیده به جویبار‌ی تنگزیر شمشاد و سرو‌، بید و خدنگ
خیره گشته ز خام‌تدبیر‌یبر دمیده ز سوسنش خیری
باز جستند از آنچه داشت نهفتیک به یک با دو رازدار بگفت
فرض گشت آن نهفته‌کاران راکه به یاری رسند یاران را
بازگشتند و راه بگشادندآب گل را به گل فرستادند
آمد آن دستگیرِ دستان‌سازمهر نوکرده مهربان را باز
خواجه دستش گرفت و رفت از پیشتا به جایی که دید لایق خویش
تاک بر تاک شاخهای درختبسته بر اوج کله تخت به تخت
زیر آن تخت پادشاهی تاختبه فراغت نشست‌گاهی ساخت
دلستان را به مهر پیش کشیدچون دل اندر کنار خویش کشید
زاد سروی بدان خرامانیچون سمن بر بساط سامانی
در کنارش کشید و شادی کردسرو با گل قران بادی کرد
خواجه را مه درآمده به کناردست بر کار و پای رفته ز کار
مهرهٔ خواجه خانه‌گیر شدههمبساطش گرو پذیر شده
چون بران شد که قلعه بستاندآتشی را به آب بنشاند
موش دشتی مگر ز تاک بلنددیده بُد آخته کدو‌یی چند
کرد چون مرغ بر رسن پروازاز کدوها رسن بُرّید به گاز
بر زمین آمد آنچنان حبلیهر کدویی به شکل چون طبلی
بانگ آن طبل رفت میل به میلطبل و آنگه چه طبل‌‌؟ طبل رحیل
باز بانگ اندر اوفتاد به هوزآهو آزاد شد ز پنجه یوز
خواجه پنداشت کامده‌ست به جنگشحنه با کوس و محتسب با سنگ
کفش بگذاشت و راه پیش گرفتباز دنبال کار خویش گرفت
وان صنم رفت با هزار هراسپیش آن همدمان پرده‌شناس
چون زمانی بران نمود درنگپرده‌در گشت و ساخت پرده چنگ
گفت: گفتند عاشقان باریرفت یاری به دیدن یاری
خواست کز راه آرزومند‌ییابد از وصل او برومند‌ی
در کنارش کشد چنانکه هوا‌ستسرخ گل در کنار سرو روا‌ست
از ره سینه و زنخدانشسیب و ناری خورد ز بستانش
دست بر گنج در دراز کندتا درِ گنج‌خانه باز کند
به طبرزد شکر برامیزدبه طبرخون ز لاله خون ریزد
ناگه آورد فتنه غوغاییتا غلط شد چنان تمنا‌یی
ماند پروانه را در انده نورتشنه‌ای گشت از آب حیوان دور
ای همه ضربِ تو به کج‌بازی‌!ضربه‌ای زن به راست‌اندازی
تو مرا پرده کج دهی و رواستنگذرم با تو من ز پرده راست
کاین غزل گفته شد چو دمسازانزو خبر یافتند همرازان
سوی خواجه شدند پوزش‌سازیافتندش کشیده پای دراز
شرم زد گشته دل رمیده شدهبر سر خاک آرمیده شده
به نوازش‌گری و دلداریبرکشیدندش از چنان خواری
حال پرسیده شد‌‌، حکایت کردآنچه در دوزخ آورد دم سرد
چاره‌سازان به چاره‌های خودشدور کردند از خیال بدش
بر دل بسته بند بگشادندبی دلی را به وعده دل دادند
که درین کار کاردان‌تر باشمهربانی و مهربان‌تر باش
وقت کار آشیانه جایی سازکه‌آفت آنجا نیاورَد پرواز
ما خود از دور پی نگهداریمپاس‌دارانه پاس ره داریم
آمدند آنگهی پذیره کارپیش آن سروقد‌ِ گل‌رخسار
تا دگر باره ترکتازی کردخواجه را یافت دلنوازی کرد
آمد از خواجه بار غم برداشتخواجه کان دید خواجگی بگذاشت
سر زلفش گرفت چون مستانجست بیغوله‌ای در آن بستان
بود در کنج باغ جایی دوریاسمن خرمنی چو گنبد نور
برکشیده علم به دیواریبر سرش بیشه در بنش غاری
خواجه به زان نیافت بارگهیساخت اندر میانه کارگهی
یاسمن را ز هم درید به سازنازنین را درو کشید به ناز
بند صدر‌ش گشاد و شرم نهفتبند صدر‌ی دگر که نتوان گفت‌!
خرمن گل درآورید به برمغز بادام در میان شکر
میل در سرمه‌دان نرفته هنوزبازی‌یی باز کرد گنبد کوز
روبهی چند بود در بن غاربه هم افتاده از برای شکار
گرگی آورده راه بر سرشانتا کند دور سر ز پیکر‌شان
روبهان از حرام‌خواریِ گرگکه‌آفتی بود سهمناک و بزرگ
به هزیمت شدند و گرگ از پسراهشان بر بساط خواجه و بس
بر دویدند بر دو چاره‌سگالروبهان پیش و گرگ در دنبال
خواجه را بارگه فتاد از پایدید لشگرگهی و جست از جای
خود ندانست کان چه واقعه بودسو به سو می‌دوید خاک‌آلود
دل پر اندیشه و جگر پر خونتا چگونه رود ز باغ برون
آن دو سروَ‌ش برابر افتادندکان همه نار و نرگسش دادند
دامن دلبر‌ش گرفته به چنگچون دُری در میانه دو نهنگ
بانگ بر وی زدند کاین چه فن‌ست‌؟در خصال تو این چه اهرمن‌ست‌‌‌؟
چند برهم زنی جوانی را‌‌؟کشتی از کینه مهربانی را
با غریبی ز روی دمسازینکند هیچکس چنین بازی
چند بار امشبش رها کردی‌‌؟چند نیرنگ و کیمیا کردی‌‌؟
او به سوگند عذر‌ها می‌خواستنشنیدند ازو حکایت راست
تا ز بنگه رسید خواجه فرازشمع را دید در میان دو گاز
در خجالت ز سرزنش کردنزخم این و قفا‌ی آن خوردن
گفت زنهار دست ازو داریدیار آزرده را میازارید
گوهر او ز هر گنه پاک‌ستهر گناهی که هست ازین خاک‌ست
چابکان جهان و چالاکانهمه هستند بندهٔ پاکان
کار ما را عنایت ازلیاز خطا داده بود بی خللی
وان خلل‌ها که کرد ما را خُردآفتی را به آفتی می‌برد
بختْ ما را چو پارسایی داداز چنان کار بد رهایی داد
آنکه دیو‌ش به کام خود نکندنیک شد‌، هیچ نیک بد نکند
بر حرام آنکه دل نهاده بوَددور از اینجا حرام‌زاده بوَد
با عروسی بدین پریچهر‌ینکند هیچ مرد بدمهر‌ی
خاصه آن کاو جوانی‌یی داردمردی و مهربانی‌یی دارد
لیک چون عصمتی بوَد در راهنتوان رفت باز پیش گناه
کس ازان میوه‌دار برنخوردکه یکی چشم بد درو نگرد
چشم صد گونه دام و دد بر ماحال ازینجا شده‌ست بد بر ما
آنچه شد شد حدیث آن نکنمو آنچه دارم بدو زیان نکنم
توبه کردم به آشکار و نهاندر پذیرفتم از خدای جهان
که اگر در اجل بود تأخیروین شکاری بود شکار پذیر
به حلالش عروس خویش کنمخدمتش ز آنچه بود بیش کنم
کاربینان که کار او دیدنداز خدا ترسی‌اش بترسیدند
سر نهادند پیش او بر خاککه‌آفرین بر چنان عقیدت پاک
که درو تخم نیکویی کارندوز سرشت بدش نگه دارند
ای بسا رنجها که رنج نمودرنج پنداشتند و راحت بود
و ای بسا درد‌ها که بر مرد‌ستهمه جان‌دارو‌یی دران دردست
چون برآمد ز کوه چشمهٔ نورکرد از آفاق چشم بد را دور
صبج چون عنکبوت اصطرلاببر عمود زمین تنید لعاب
بادی آمد به کف گرفته چراغباغبان را به شهر برد ز باغ
خواجه برزد علم به سلطانیرست ازان بند و بنده فرمانی
ز آتش عشقبازی شب دوشآمده خاطر‌ش چو دیگ به‌جوش
چون به شهر آمد از وفا‌دار‌یکرد مقصود را طلب‌کار‌ی
ماه دوشینه را رساند به مهدبست کابین چنانکه باشد عهد
در ناسفته را به مرجان سفتمرغ بیدار گشت و ماهی خفت
گر ببینی ز مرغ تا ماهیهمه را باشد این هواخواهی
دولتی بین که یافت آب زلالوانگهی خورد ازو که بود حلال
چشمه‌ای یافت پاک چون خورشیدچون سمن صافی و چو سیم سپید
در سپید‌ی‌ست روشنایی روزوز سپید‌ی‌ست مَهْ جهان‌افروز
همه رنگی تکلف اندود‌ستجز سپید‌ی که او نیالود‌ست
هرچ از آلودگی شود نومیدپاکی‌اش را لقب کنند سپید
در پرستش به وقت کوشیدنسنت آمد سپید پوشیدن
چون سمن‌سینه زین سخن پرداختشه در آغوش خویش جایش ساخت
وین چنین شب بسی به ناز و نشاطسوی هر گنبد‌ی کشید بساط
به روی این آسمان گنبدسازکرده درهای هفت گنبد باز