گنج

بخش ۲۲ - لشکر کشیدن خاقان چین به جنگ بهرام‌گور

چون برآمد ز ماه تا ماهینام بهرام در شهنشاهی
دل قوی شد بزرگوار‌ان رازنده شد نام نامدار‌ان را
زرد‌گوشان به گوشه‌ها مردندسر به آب سیه فرو بردند
بود پیری بزرگ نرسی نامهم لقب با برادر بهرام
هم قوی‌رای و هم تمام‌اندیشکارها را شناخته پس و پیش
نسلش از نسل شاه‌دارا بودوین نه پنهان که آشکارا بود
شاه ازو یک زمان نبودی دورشاه را هم رفیق و هم دستور
سه پسر داشت اوی و هر پسریبه‌سر خویش عالَم هنری
آنکه مِه بود از‌آن سه فرزند‌شنام کرده پدر زراوند‌ش
شه عیار‌ش یکی به صد کردهموبد موبدان خود کرده
غایت‌اندیش بود و راه‌شناسپارسا‌یی‌ش را نبود قیاس
وان دگر مشرف ممالک بودباج‌خواه همه مسالک بود
کرده شاه از درستی قلمشنافذالامر جمله عجمش
وآن سه دیگر به شغل شهر و سپاهنایب خاص‌تر به حضرت شاه
شه بر ایشان عمل رها کردهعاملان با عمل وفا کرده
او همه‌شب به باده بزم‌افروزعاملانش به کار خود همه روز
آسیا‌وار گرد خود می‌تاختهرچه اندوخت باز می‌انداخت
گِردِ عالم شد این حکایت فاشتیز شد تیشه‌ها ز بهر تراش
گفت هرکس که مست شد بهرامدین به دینار داد و تیغ به جام
با حریفان به می در افتاده استحاصلش باد و خوردنش باده است
هرکسی را بر آن طمع برخاستکه شود کار مُلک بر وی راست
خان خانان روانه گشت ز چینتا شود خانه‌گیر‌ِ شاه‌ِ زمین
در رکابش چو اژدها‌ی دمانبود سیصد‌هزار سخت کمان
ستد از نایبان شاه به قهرجمله ملک ماوراء النهر
ز‌آب جیحون گذشت و آمد تیزدر خراسان فکند رستاخیز
شه چو ز‌آن ترکتاز یافت خبراعتماد‌ی ندید بر لشگر
همه را دید دست‌پرور ِ نازدست از آیین جنگ داشته باز
وانک بودند سروران سپاهیکدلی‌شان نبود در حق شاه
هر یکی در نهفت‌های نوردپیشرو کرده سوی خاقان مرد
طبع با شاه خویش بد کردهچارهٔ ملک و مال خود کرده
گفته ما بنده نیک‌خواه توایمقصد ره کن که خاک راه توایم
شاه عالم تویی به ما بخرامپادشاهی نیاید از بهرام
تیغ اگر بایدت‌، در او آریمورنه بندش کنیم و بسپاریم
منهی‌یی زانکه نامه داند خوانداین سخن را به سمع شاه رساند
شاه از ایرانیان طمع برداشتمملکت را به نایبان بگذاشت
خویشتن رفت و روی پنهان کردبا چنان حربه حرب نتوان کرد
در جهان گرم شد که ‌«شاه جهانروی کرد از سپاه و ملک نهان
مرد خاقان نبود و لشگر اوبه هزیمت گریخت از بر او‌»
چون به خاقان رسید پیک درودکه شه آمد ز تخت خویش فرود
از کلاه و کمر تو داری بختپای درنه نه تاج‌مان و نه تخت
خان خانان چو گوش کرد پیامکز جهان ناپدید شد بهرام
داشت از تیغ و تیغ‌بازی دستفارغانه به رود و باده نشست
غم دشمن نخورد و می می‌خوَردکارهای نکردنی می‌کرد
آنچه از خصم خویش نپسندیدکرد تا خصم او بر او خندید
شاه بهرام روز و شب به شکارقاصدانش روانه بر سر کار
از سپهدار چین خبر می‌جستتا خبر داد قاصد‌ش به درست
کاو ز شاه ایمن است و فارغ بالشاه را سخت فرخ آمد فال
ز‌آن‌همه لشگرش به گاه بسیچبود سیصد سوار و دیگر هیچ
هر‌یکی دیده و آزموده به جنگبر زمین اژدها در آب نهنگ
همه یکدل چو نار صد دانهگرچه صد دانه از یکی خانه
شاه با خصم حقه سازی کردمهره پنهان و مهره بازی کرد
آتشی خواست خصم دودش دادخواب خرگوش داد و زودش داد
تیر خوش کرد بر نشانهٔ اوکه‌آگهی داشت از فسانهٔ او
بر سرش ناگهان شبیخون بردگرد بالای هفت گردون برد
در شبی تیره کز سیه‌کاریکرد با چشم‌ها سیه‌ماری
شبی از پیش برگرفته چراغکوه و صحرا سیه‌تر از پر زاغ
گفتی‌یی صدهزار زنگی مستسو به سو می‌دوید تیغ به دست
مردم از بیم زنگی‌یی که دویدچشم بگشاد اگرچه هیچ ندید
چرخ روشن دل سیاه حریرچون خُم زر سرش گرفته به قیر
در شبی عنبرین بدین خامیکرد بهرام جنگ بهرامی
در دلیران چین گشاد عنانحمله‌بر گه به تیغ و گه به سنان
تیر بر هر کجا زدی حالیتیر گشتی ز تیر خور خالی
از خدنگش که خاره را می‌سفتچشم پرهیز دشمنان می‌خفت
زخم دیدند و تیر پیدا نیتیر پیدا و زخمی آنجا نی
همه گفتند کاین چه تدبیر استتیر بی‌زخم و زخم بی‌تیر است
تا چنان شد که کس به یک فرسنگگرد میدان او نیامد تنگ
او چو ابری به هر طرف می‌گشتدشت ازو کوه و کوه ازو شده دشت
کشت چندان از آن سپاه به تیرکه زمین نرم شد ز خون چو خمیر
بر تن هرکه رفت پیکانشرخت برداشت از تنش جانش
صبح چون تیغ آفتاب کشیدتشت خون آمد از سپهر پدید
تیغ بی‌خون و تشت چون باشد؟هرکجا تیغ و تشت‌، خون باشد
از بسی خون که خون خدایش مردجوی خون رفت و گوی سر می‌برد
وز بسی تن که تیغ پی می‌کردزهره صفرا و زهره قی می‌کرد
تیر مار جهنده در پیکاربد بود چون جهنده باشد مار
شاه بهرام در میان مصافنوک تیرش چو موی موی شکاف
تیغ اگر بر زدی به فرق سوارتا کمر‌گه شکافتی چو خیار
ور به تحریف تیغ دادی بیممرد را کردی از کمر به دو نیم
تیغ از این‌سان و تیر از آن‌سان بودشاید ار خصم ازو هراسان بود
ترک از این ترکتاز ناگه اووآنچنان زخم سخت بر ره او
همه را در بهانه گاه گریزتیغ‌ها کند گشت و تک‌ها تیز
آهن شه چو سخت جوشی کردلشگر ترک سست کوشی کرد
شه نمودار فتح را بشناختتیغ می‌راند و تیر می‌انداخت
درهم افکندشان به صدمه تیغگفتی او باد بود و ایشان میغ
لشگر خویش را به پیروزیگفت هان روزگار و هان روزی
باز کوشید تا سری بزنیمقلب‌گه را ز جایگه بکنیم
حمله بردند جمله پشتاپشتشیر در زیر و اژدها در مشت
لشگری بیشتر ز ریگ و ز خاکگشت از صدمهای خویش هلاک
میمنه رفت و میسره بگریختقلب در ساقهٔ مقدمه ریخت
شاه را در ظفر قوی شد دستقلب و دارای قلب را بشکست
سختی پنجهٔ سیه‌شیرانکوفته مغز ِ نرم‌شمشیر‌ان
تیر چون مار بیوَراسب شدهزو سوار افتاده اسب شده
لشگر ترک را ز دشنهٔ تیزتا به جیحون رسید گرد گریز
شاه چندان گرفت گوهر و گنجکه دبیر آمد از شمار به رنج
گشت با فتح از‌آن ولایت بازبا رعیت شده رعایت ساز
بر سر تخت شد به پیروزیبر جهان تازه کرد نوروزی
هرکسی پیش او زمین می‌رفتدر خور فتح آفرین می‌گفت
پهلوی خوان پارسی فرهنگپهلوی خواند بر نوازش چنگ
شاعران عرب چو دُر خوشابشعر خواندند بر نشید رباب
شاه فرهنگ دان شعر شناسبیش از آن دادشان که بود قیاس
کرد از آن گنج و آن غنیمت پروقف آتشکده هزار شتر
دُر به دامن فشاند و زر به کلاهبر سر موبدان آتشگاه
داد چندان زر از خزانهٔ خویشکه به گیتی نماند کس درویش