بخش ۲۳ - عتاب کردن بهرام با سران لشگر
روزی از طالع مبارک بخترفت بهرام گور بر سر تخت
هرکجا شاه و شهریاری بودتاج بخشی و تاجداری بود
همه در زیر تخت پایهٔ شاهصف کشیدند چون ستاره و ماه
شه زبان برگشاد چون شمشیرگفت کای میر و مهتران دلیر
لشگر از بهر صلح باید و جنگکاین نباشد، چه آدمی و چه سنگ
از شما کیست کاو به هیچ نبردمردییی کان ز مردم آید، کرد؟
من که از دهر بر گزیدمتاندر کدامین مصاف دیدمتان؟
کهآمد از هیچکس چنان کاریکهآید از پر دلی و عیاری؟
از سر تیغتان به وقت گزندبر کدامین مخالف آمد بند؟
یا که دیدم که پای پیش نهاددشمنی بست و کشوری بگشاد
این زند لاف کهایرجی گهرموان به دعوی که آرشی هنرم
این ز گیو آن ز رستم آرد ناماین به کنیت هژبر و آن ضرغام
کس ندیدم که کارزاری کردچون گهِ کار بود کاری کرد
خوشتر آن شد که هرکسی به نَهُفتگوید: «افسوس شاه ما که بخفت
می خورَد وز کسی نیارد یاداز چنین شه کسی نباشد شاد»
گرچه من مِی خورم چنان نخورمکه ز مستی غم جهان نخورم
گر خورم حوضهٔ می از کف حورتیغم از جوی خون نباشد دور
برقوارم به وقت بارش میغبه یکی دست می به دیگر تیغ
مِی خورم، کار مجلس آرایمتیغ را نیز کار فرمایم
خواب خرگوش من نهفته بوَدخصم را بیند ارچه خفته بود
خنده و مستیام به تأویل استخنده شیر و مستی پیل است
شیر در وقت خنده خون ریزدکیست کز پیل مست نگریزد
ابلهان مست و بیخبر باشندهوشیاران می دگر باشند
آنکه در عقل پستیاش نبوَدمِی خورد لیک مستیاش نبود
بر سر باده چونکه رای آرمتاج قیصر به زیر پای آرم
چون منش را به باده تیز کنمبر سر خصم جرعهریز کنم
دوستان را چو در میآویزمگنج قارون ز آستین ریزم
دشمنان را گهی که بیخ زنمبه کبابی جگر به سیخ زنم
نیکخواهان من چه پندارندکهاختران سپهر بیکارند
من اگر چند خفته باشم و مستبخت بیدار من به کاری هست
به چنین خوابها که من مستمخواب خاقان نگر که چون بستم
به یکی پی غلط که افشردمرخت هندو نگر که چون بردم
سگ بود کو ز ناتوانی خویشخوش نخسبد به پاسبانی خویش
اژدها گرچه خسبد اندر غارشیر نر بر درش نیابد بار
شه چو این داستان خوش بر گفتروی آزادگان چو گل بشکفت
همه سر بر زمین نهادندشپاسخی عاجزانه دادندش
کهآنچه شه گفت با کمربندانهست پیرایهٔ خردمندان
همه را حرز جان و تن کردیمحلقهٔ گوش خویشتن کردیم
تاج بر فرق شه خدای نهادکوشش خلق باد باشد باد
سرورانی که سروری کردندبا تو بسیار همسری کردند
هیچکس با تو تاجور نشدندهمه در سر شدند و سر نشدند
آنچه ما بنده دیدهایم ز شاهکس ندیدهست از سپید و سیاه
دیو را بست و اژدها را سوختپیل را کشت و کرگدن را دوخت
شیر بگذار و گور نخچیرستدام و دد خود نشانهٔ تیرست
به جز او کیست کاو به وقت شکارگردن گور درکشد به کنار
گاه سازد هدف ز خال پلنگگاه دندان کند ز کام نهنگ
گه در ابروی هند چین فکندگه به هندی سپاه چین شکند
گه ز فغفور باج بستاندگه ز قیصر خراج بستاند
گرچه شیر افکنان بسی بودندکز دهن مغز شیر پالودند
شیر مرد اوست کاو به سیصد مردقهر سیصد هزار دشمن کرد
قصهٔ خسروان پیشینههست پیدا ز مهر و از کینه
گر برآورد هر کسی نامیبود با لشگری به ایامی
در مصافی چنین به چندان مردآنچه او کرد کس نیارد کرد
چون ز شاهان شمار برگیرندزو یکی با هزار برگیرند
هریکی را یکی نشان باشداو به تنها همه جهان باشد
لخت بر هر سری که سخت کندچون در طارمش دو لخت کند
تیرش ار سوی سنگ خاره شودسنگ چون ریگ پارهپاره شود
نوش بخشد به مهره مار سنانمار گیرد به اژدهای عنان
هر تنی کو خلاف او سازدشمعوارش زمانه بگدازد
سر که بر تیغ او برون آیدزان سر البته بوی خون آید
مستی او نشان هشیاریستخواب او خواب نیست بیداریست
وان زمانی که میپرست شوداو خورد می عدوش مست شود
اوست از جمله خلق داناتربر همه نیک و بد تواناتر
کاردان اوست در زمانه و بسنیست محتاج کاردانی کس
تا زمین زیر چرخ دارد پایبر فلک باد حکم او را جای
هم زمین در پناه سایه اوهم فلک زیر تخت پایه او
کاردانان چو این سخن گفتندپیش یاقوت کهربا سفتند
شاه نعمان از آن میان برخاستبزم شه را به آفرین آراست
گفت هرجا که تخت شاه رسدگرچه ماهی بود به ماه رسد
آدمی کیست تا به تارک شاهراست یا کج کند حساب کلاه
افسر ایزد نهاد بر سر توسبز باد از سر تو افسر تو
ما که مولای بارگاه توایمسرور از سایه کلاه توایم
از تو داریم هرچه ما را هستبر تر و خشک ما تو داری دست
از عرب تا عجم به مولائیسر فشانیم اگر بفرمایی
مدتی هست کز هنرمندیبر در شه کنم کمربندی
چون شدم سر بزرگ درگاهشیافتم راه توشه از راهش
کر مثالم دهد به معذوریتا به خانه شوم به دستوری
لختی از رنج ره برآسایمچون رسد حکم شاه باز آیم
گر نه تا زندهام به خدمت شاهسر نگردانم از پرستش گاه
شاه فرمود تا ز گوهر و گنجدست خازن شود جواهرسنج
آورَد تحفههای سلطانیمصری و مغربی و عمانی
حملداران در آمدند به کارحمل بر حمل ساختند نثار
زر به خروار و مشکنافه به کیلوز غلام و کنیز چندین خیل
مرتفع جامههای قیمتمندبیشتر زانکه گفت شاید چند
تازیاسبانِ پارسیپروردهمه دریا گذار و کوهنورد
تیغ هندی و دُرع داودیکشتی جود راند بر جودی
لعل و دُر بیش از آنکه قدر و قیاسدانَدَش دُرفروش و لعلشناس
گوهر آموده تاجی از سر خویشبا قبایی ز دخل شُشتر بیش
داد تا زان دهش رخش رخشیدوز یمن تا عدن به او بخشید
با چنین نعمتی ز درگه شاهرفت نعمان چو زُهره از بر ماه