بخش ۲۱ - بردن سرهنگ بهرامگور را به مهمانی
شاه بهرام روزی از سر تختبرد سوی شکار صحرا رخت
پیشتر زآنکه رفت و صید انداختصید بین تا چگونه صیدش ساخت
چون بر آن دِه گذشت کان سرهنگداشت آن منظرِ بلند آهنگ
دید نزهتگهی گرانپایهسبزه در سبزه سایه در سایه
باز پرسید کاین دیار کهراست؟ده خداوند این دیار کجاست؟
بود سرهنگ خاص پیش رکابچون ز خسرو چنین شنید خطاب
بر زمین بوسه داد و برد نمازگفت کای شهریار بندهنواز
بنده دارد دهی که دادهٔ توستلطفش از جرعهریز بادهٔ توست
شاه اگر جای آن پسند کندبندهٔ پست را بلند کند
بیتکلف چنانکه عادت اوستسنت رای با سعادت اوست
سر درآرد بدین دریچهٔ تنگسربلند جهان شود سرهنگ
دارم از داده عنایت شاهکوشکی برکشید سر تا ماه
باغ در باغ گرد بر گردشخُلدْ مولی و روضه شاگردش
گر خورد شاه باده بر سر اوخاک بوسد ستاره بر در او
گَردِ شه خانه را عبیر دهدمگسم شهد و گاو شیر دهد
شاه چون دید کاو ز یکرنگیپیش برد آن سخن به سرهنگی
گفت فرمان توراست، کار بسازتا ز نخچیرگه من آیم باز
داد سرهنگ بوسه بر سر خاکرفت و زنگار کرد از آینه پاک
منظر از فرش چون بهشت آراستکرد هر زینتی که باید راست
چون شهنشه ز صیدگاه رسیدباز چترش به اوج ماه رسید
میزبان از نوردهای گزینکسوت رومی و طرایف چین
فرش بر فرش چند جامه نغزکز فروغش گشاده شد دل و مغز
زیر ختلی خرام شاه افکندبر سر آن نثار گوهر چند
شاه بر شد به شصتپایه رواقدید طاقی به سر بلندی طاق
طرح کرده رخش خَوَرنَق رافرش افکنده چرخ ازرق را
میزبان آمد آنچه باید کرداز گلاب و بخور و شربت و خورد
چون شه از خوردهای خوش پرداختمی روان کرد و بزم شادی ساخت
شاه چون خورد ساغری دو سه میاز گل جبهتش برآمد خوَی
گفت کای میزبانِ زرینکاخجایگاهت خوش است و برگْ فراخ
لیکن این شصتپایه کاخِ بلندکهآسمان بر سرش روَد به کمند
از پس شصت سال کز تو گذشتچون توانی به زیر پای نوشت؟
میزبان گفت شاه باقی بادکوثرش باده، حور ساقی باد
این ز من نیست طرفه، من مَردماز چنین پایه مانده کی گردم؟
طرفه آن شد که دختریست چو ماهنرم و نازک چو خز و قاقم شاه
نره گاوی چو کوه بر گردنآرد اینجا گهِ علف خوردن
شصت پایه چنان بَرَد یکدستکه نسازد به هیچ پایه نشست
گاوی آنگه چه گاو! چون پیلینکشد پیه خویش را میلی
به خدا گر در این سپاه کسیاز زمین برگرایدش نفَسی!
زنی آنگه به شصت پایه حصاربَر بَرَد چون عجب نباشد کار؟!
چونکه سرهنگ این حکایت گفتشه سرانگشت خود به دندان سفت
گفت از اینگونه کار چون باشد؟!نبوَد ور بوَد فسون باشد
باورم ناید این سخن به درستتا نبینم به چشم خویش نخست
وآنگه از مرد میزبان درخواستتا کند دعوی سخن را راست
میزبان کاین شنید رفت به زیرکرد با گاوکش حکایت شیر
سیمتن وقت را شناخته بودپیش از آن کار خویش ساخته بود
زیور و زیب چینیان بربستداد گُل را خمار نرگس مست
ماه را مشک راند بر تقویمغمزه را داد جادویی تعلیم
چشم را سرمهٔ فریب کشیدناز را بر سر ِعتیب کشید
سرو را رنگ ارغوانی دادلاله را قدِ خیزرانی داد
در بر آمود سرو سیمین رابست بر ماه عقد پروین را
درج یاقوت را به در یتیمکرد چون سیب عاشقان به دو نیم
تاج عنبر نهاد بر سر دوشطوق غبغب کشید تا بن گوش
زنگی زلف و خال هندو رنگهردو بر یک طرف ستاده به جنگ
شه که تختش بود ز تخته عاجناگزیرش بود ز تخت وز تاج
شَبَهِ خال بر عقیق لبشمُهر زنگی نهاده بر رطبش
فرقش از دانههای دُرّ خوشاببسته گرد مه از ستاره نقاب
گوهرِ گوشِ گوهرآویزشکرده بازار عاشقان تیزش
ماه را در نقاب کافوریبسته چون در سمن گل سوری
چونکه ماه دو هفته از سر نازکرد هر هفت از آنچه باید ساز
پیش آن گاو رفت چون مه بدرماه در برج گاو یابد قدر
سر فرو برد و گاو را برداشتگاو بین تا چگونه گوهر داشت!
پایه بر پایه بر دوید به بامرفت تا تخت پایه بهرام
گاو بر گردن ایستاد به پایشیر چون گاو دید جست ز جای
در عجب ماند کاین چه شاید بود!سود او بود و در نیافت چه سود
مه ز گردن نهاد گاو به زیربه کرشمه چنان نمود به شیر
کهآنچه من پیش تو به تنهاییپیشکش کردم از توانایی
در جهان کیست کاو به زور و به رای؟از رواقش بَرَد به زیر سرای
شاه گفت این نه زورمندی توستبلکه تعلیم کردهای ز نخست
اندک اندک به سالهای درازکرده بر طریق ادمان ساز
تا کنونش ز راه بیرنجیدر ترازوی خویشتن سنجی
سجده بردش نگار سیماندامبا دعایی به شرط خویش تمام
گفت بر شه غرامتیست عظیمگاو تعلیم و گور بیتعلیم
من که گاوی برآورم بر بامجز به تعلیم بر نیارم نام
چه سبب چون زنی تو گوری خردنام تعلیم کس نیارد برد
شاه تشنیع تُرک خود بشناختهندوی کرد و پیش او در تاخت
برقع از ماه باز کرد و چو دیدز اشک بر مه فشاند مروارید
در کنارش گرفت و عذر انگیختوآن گل از نرگس آبِ گل میریخت
از بد و نیک خانه خالی کردبا پریرخ سخنسگالی کرد
گفت اگر خانه گشت زندانتعذر خواهم هزار چندانت
آتشی گر زدم ز خودراییمن از آن سوختم تو بر جایی
چون ز فتنهگران تهی شد جایپیش خود فتنه را نشاند از پای
فتنه بنشست و برگشاد زبانگفت کای شهریارِ فتنهنشان
ای مرا کُشته در جدایی خویشزنده کرده به آشنایی خویش
غمت از من نماند هیچ بهجایکوه را غم در آورد از پای
خواست رفتن ز مهربانی مندر سر مهر زندگانی من
شه چو بر گوش گور در نخجیرآن سُمسخت را بدوخت به تیر
نه زمین کز گشادن شستشآسمان بوسه داد بر دستش
من که بودم در آن پسند صبورچشم بد را ز شاه کردم دور
هرچه را چشم در پسند آرَدچشمزخمی در او گزند آرَد
غبنم آمد که اژدهای سپهرتهمت کینه بر نهاد به مهر
شاه را آن سخن چنان بگرفتکز دلش در میان جان بگرفت
گفت حقا که راست گویی راستبر وفای تو چند چیز گواست
مهرهایی چنان به اول بارعذرهایی چنین به آخر کار
ای هزار آفرین بر آن گهریکآرد از طبع این چنین هنری
این گهر پاره گشته بود به سنگگر نبودی حفاظ آن سرهنگ
خواند سرهنگ را و خوشدل کرددست در گردنش حمایل کرد
تحفههای بزرگوارش دادبر یکی در عوض هزارش داد
از پس چند چیزهای لطیفری بدو داد با دگر تشریف
شد سوی شهر شادی انگیزانکرد در بزم خود شکرریزان
موبدان را به شرط پیش آوردماه را در نکاح خویش آورد
بود با او به لهو و عشرت و نازتا برین رفت روزگار دراز