بخش ۲۰ - داستان بهرام با کنیزک خویش
شاه روزی شکار کرد پسنددر بیابان پست و کوه بلند
اشقر گور سم به صحرا تاختشور میکرد و گور میانداخت
مشتری را ز قوس باشد جایقوس او گشت مشتری پیمای
از سواران پره بسته به دشترمه گور سوی شاه گذشت
شاه در مطرح ایستاده چو شیراشقرش رقص برگرفته به زیر
دستش از زه نثار در میکردشست خالی و تیر پر میکرد
بر زمین ز آهن بلارک تیرگاهی آتش فکند و گه نخجیر
چون بود ران گور و بادهٔ نابآتشی باید از برای کباب
یاسج شه که خون گوران ریختمگر آتش ز بهر آن انگیخت
گرمی ناچخش به زخم درشتپخته میکرد هرکهرا میکشت
وآنچه زو درگذشت هم نگذاشتیا پیش کرد یا پیش برداشت
داشت با خود کنیزکی چون ماهچست و چابک به همرکابی شاه
فتنه نامی هزار فتنه در اوفتنهٔ شاه و شاه فتنه بر او
تازهرویی چو نوبهار بهشتکش خرامی چو باد بر سر کشت
انگبینی به روغن آلودهچرب و شیرین چو صحن پالوده
با همه نیکویی سرود سرایرود سازی به رقص چابکپای
ناله چون بر نوای رود آوردمرغ را از هوا فرود آورد
بیشتر در شکار و باده و رودشاه از او خواستی سماع و سرود
ساز او چنگ و ساز خسرو تیراین زدی چنگ و آن زدی نخچیر
گور برخاست از بیابان چندشاه بر گور گرم کرد سمند
چون درآمد به گور تیز آهنگتند شیری کمان گرفته به چنگ
تیر در نیمگَردِ شست نهادپس کمان درکشید و شست گشاد
بر کفلگاه گور شد تیرشبوسه بر خاک داد نخچیرش
در یکی لحظه زآن شکار شگفتچند را کشت و چند را بگرفت
وآن کنیزک ز ناز و عیاریدر ثنا کرد خویشتنداری
شاه یک ساعت ایستاد صبورتا یکی گور شد روانه ز دور
گفت کهای تنگ چشم تاتاریصید ما را به چشم میناری؟
صید ما کز صفت برون آیددر چنان چشم تنگ چون آید؟
گوری آمد، بگو که چون تازم؟!وز سرش تا سمش چه اندازم؟
نوشلب زآن منش که خوی بوَدزن بُد و زن گزافهگوی بوَد
گفت باید که رخ برافروزیسر این گور در سمش دوزی
شاه چون دید پیچ پیچی اوچارهگر شد ز بد بسیچی او
خواست اول کمان گروهه چو بادمهرهای در کمان گروهه نهاد
صید را مهره درفکند به گوشآمد از تاب مهره مغز به جوش
سم سوی گوش برد صید زبونتا ز گوش آرد آن علاقه برون
تیر شه برق شد جهان افروختگوش و سم را به یکدیگر بردوخت
گفت شه با کنیزک چینیدستبردم چگونه میبینی؟!
گفت پُر کرده شهریار این کارکار پُر کرده کی بود دشوار؟!
هرچه تعلیم کرده باشد مردگرچه دشوار شد بشاید کرد
رفتن تیر شاه بر سم گورهست از ادمان نه از زیادتِ زور
شاه را این شنیده سخت آمدتبر تیز بر درخت آمد
دل بدان ماه بیمدارا کردکینه خویش آشکارا کرد
پادشاهان که کینه کَش باشندخون کنند آن زمان که خوَش باشند
با چه آهو که اسب زین نکنند!چه سگی را که پوستین نکنند!
گفت اگر مانمَش ستیزهگرستور کُشم، این حساب ازآن بترست
زنکُشی کار شیرمردان نیستکه زن از جنس همنبردان نیست
بود سرهنگی از نژاد بزرگتند چون شیر و سهمناک چو گرگ
خواند شاهش به نزد خویش فرازگفت رو کار این کنیز بساز
فتنهٔ بارگاه دولت ماستفتنه کشتن ز روی عقل رواست
برد سرهنگ دادپیشه ز پیشآن پری چهره را به خانهٔ خویش
خواست تا کار او بپردازدشمعوار از تنش سر اندازد
آب در دیده گفتش آن دلبندکهاینچنین ناپسند را مپسند
مکن ار نیستی تو دشمن خویشخون منِ بیگنه به گردن خویش
مونس خاص شهریار منمو ز کنیزانش اختیار منم
تا بدان حد که در شراب و شکارجز منَش کس نبود مونس و یار
گر ز گستاخییی که بود مرادیو بازیچهای نمود مرا
شه ز گرمی سیاستم فرموددر هلاکم مکوش زودا زود
روزکی چند صبر کن به شکیبشاه را گو بکشتمش به فریب
گر بدان گفته شاه باشد شادبکُشم، خون من حلالت باد
ور شود تنگدل ز کشتن منایمنی باشدت به جان و به تن
تو ز پرسش رهی و من ز هلاکزاد سروی نیوفتد بر خاک
روزی آید اگرچه هیچکسمکهآنچه کردی به خدمتت برسم
این سخن گفت و عقد باز گشادپیش او هفت پاره لعل نهاد
هر یکی زآن خراج اقلیمیدخلِ عمّان ز نرخِ او نیمی
مرد سرهنگ از آن نمونش راستاز سر خون آن صنم برخاست
گفت زنهار سر ز کار مبَربا کسی نام شهریار مبر
گو من این خانه را پرستارمکار میکن که من بدین کارم
من خود آن چارهها که باید ساختسازم ار خواهدت زمانه نواخت
بر چنین عهد رفتشان سوگنداین ز بیداد رست و آن ز گزند
بعد یک هفته چون رسید به شاهشاه از او باز جست قصهٔ ماه
گفت مه را به اژدها دادمکشتم از اشک خونبها دادم
آب در چشم شهریار آمددل سرهنگ با قرار آمد
بود سرهنگ را دهی معمورجایگاهی ز چشم مردم دور
کوشکی راست برکشیده به اوجاز محیط سپهر یافته موج
شصت پایه رواق ِ منظر اوکرده جای نشست بر سر او
بود بر وی همیشه جای کنیزبه عزیزان دهند جای عزیز
ماده گاوی در آن دو روز بزادزاد گوسالهای لطیفنهاد
آن پری چهرهٔ جهان افروزبرگرفتی به گردنش همه روز
پای در زیر او بیفشردیپایه پایه به کوشک بر بردی
مهر گوساله کش بود به بهارماه گوساله کش که دید؟ بیار
همه روز آن غزال سیم اندامبرد گوساله را ز خانه به بام
روز تا روز از این قرار نگشتکارگر بود چون ز کار نگشت
تا به جایی رسید گوسالهکه یکی گاو گشت شش ساله
همچنانه آن بت گلاندامشبردی از زیر خانه بر بامش
هیچ رنجش نیامدی زآن بارزآنکه خو کرده بود با آن کار
هرچه در گاو گوشت میافزودقوت او زیادهتر میبود
روزی آن تنگ چشم با دل تنگبود تنها نشسته با سرهنگ
چار گوهر ز گوش گوهرکَشبرگشاد آن نگار حورافَش
گفت کهاین نقدها ببر بفروشچون بها بستدی بیار خموش
گوسفندان خر و بخور و گلابوآنچه باید ز نقل و شمع و شراب
مجلسی راست کن چو روضهٔ حوراز شراب و کباب و نقل و بخور
شه چو آید بدین طرف به شکاراز رکابش چو فتح دست مدار
دل درانداز و جان پذیری کنیک زمانش لگامگیری کن
شاه بهرام خوی خوش داردطبع آزاد ناز کش دارد
چون ببیند نیازمندی توسر در آرد به سربلندی تو
بر چنین منظری ستارهسریرگاه شهدش دهیم و گاهی شیر
گر چنین کار سودمند شودکار ما هردو زو بلند شود
مرد سرهنگ لعل ماند به جایکهآنچنانش هزار داد خدای
رفت و از گنجهای پنهانییک به یک ساخت برگ مهمانی
خوردهای ملوکوار سرهمرغ و ماهی و گوسپند و بره
راح و ریحان که مجلس آرایدنوش و نقلی که بزم را شاید
همه اسباب کار ساخت تمامتا کی آید به صیدگه بهرام