گنج

شمارهٔ ۳۱

سوی طور آمد مگر روزی کلیمخفته در ره بود مسکینی سقیم
ضعفش افکنده ز پا در رهگذاربسترش از خاک و بالینش ز خار
چون کلیم الله را در راه دیدناله ی جانسوز از دل بر کشید
کی کلیم حق چو سویش بگذریهیچت افتد که ز من یاد آوری
باز گویی که در این ره یک غریباز خود و از هر دو عالم بی نصیب
ناتوان و خسته و بیمار بودبیکس و بی مونس و بی یار بود
ای تو پیغام آور رب جلیلهم پیامی بر ازین عبد ذلیل
چون کلیم اله سوی میقات شدگاه عرضه دادن حاجات شد
گفت بیماری غریبی بیکسینه پرستاری بسر نه مونسی
بر سر این ره بخواری خفته استخود تو آگاهی هر آنچ او گفته است
با تو ای دانای سر هر سریمن چه گویم زانکه خود داناتری
نه تو داناتر که دانا حز تو نیستناتوان ما و توانا جز تو نیست
بلکه ما دانا و دانایی توییما توانا و توانایی تویی
در جواب از پیشگاه کبریاباعتاب آمد به موسی این ندا:
هان مگو بیمار و بی یار و غریبآنکه را من هم حبیبم هم طبیب
کی غریب است آنکه در کوی منستمسکن و مأوای او سوی منست
هم حبیب بیکسانم هم رقیبهم دوای بی طبیبان هم طبیب
هر که بی یار است او یارمنستوانکه گل میجوید او خارمنست
یار او باشم که او یاریش نیستبا بد و نیک جهان کاریش نیست
دوست با من در همه آفاق اوستکه نه دشمن دارد او کس را نه دوست
موسی آمد باز و گفتش آن سقیمباز گو کز ما چه گفتی ای کلیم
باز گو کانجا چه گفتندت جواببر سر لطفند با ما یا عتاب
هر چه را بشنید باوی باز گفتتا بانجام سخن ز آغاز گفت
یک به یک میگفت و یک یک میشنوداندک اندک قوت جان میفزود
سر بسر چون آگهی از راز یافتمرغ جانش قوت پرواز یافت
جا ز کاخ تن بشهر جان گرفتشهر جان چه ملکت جانان گرفت
جان که با تن بود مغلوب تن استورنه کی تاووس شاد از گلخن است
روز و شب از این جهان تن را مدداز طعامی و شرابی میرسد
چان چو تاووسی درین گلخن غریباز غذاهای گلستان بی نصیب
قوت این کم وز آن افزون شودکی تواند جان ز تن بیرون شود
قوت و قوت تن از آبست و ناننان جان علم است و آبش عشق دان
بی عمل نه نان بدست آید نه آببی عمل سستی فزاید خورد و خواب
عشق آرد ذکر علم آرد عملغافل و کاهل نباشد جز دغل
این سخن بگذار و زین ره باز گردباز گرد قصه ی آغاز گرد
زان غریب راه طور و مردنشجان ازین گلخن بگلشن بردنش
جان موسی گشت با حیرت قرینتا برسم خویش سازندش دفین
بازگشت و قوم را آگاه کردچند تن بگزید و عزم راه کرد
تا بجایی شد که ویرا دیده بودیافت کمتر هر چه بر جستن فزود
قوم با موسی بهر جانب دوانتا مگر یابند ازو جایی نشان
این یکی میگفت گر گش برده استوان دگر گفتی که شیرش خورده است
عقل حیران زان حبات وزان مماتعشق خندان بود از این ترهات
حیرت موسی فزونتر هر زمانجانب وادی ایمن شد روان
کای خدای من ازین کار شگفتدست حیرت دامن جانها گرفت
آشکارا ساز این راز نهانجمله را از بند حیرانی رهان
پس خطاب آمد به موسی کای کلیمداشت نزد ما وطن او از قدیم
وقت آن شد کان غریب ممتحنرخت از غربت برد سوی وطن
هم زمین جویای او بد هم فلکهم شجر هم وحش وهم طیر و ملک
هم نعیمش طالب آمد هم جحیمهم ز کوثر آب او هم از حمیم
نه فلک در خورد حملش نه زمیننه ملک باوی روا بودی قرین
طالب ما بود هم مطلوب ماهم حبیب ما و هم محبوب ما
باردادیمش مکان در کوی خودساختیمش مسکنی خوش سوی خود
نیست از اعجاز عشق این بس شگفتکز تن عاشق خواص جان گرفت
عاشقان را تن اسیر جان بودجان اسیر جذبه ی جانان بود
نه چو جان ما که از حرص و هوسخاصیت از خوی تن بگرفت و بس
ما هوسناکان که مملوک تنیمگرچه تاووسیم شاد از گلخنیم
کرده جان پاک را مغلوب خاکای دریغا ای دریغ از جان پاک
جسم پاکان را تو در این خاکدانفارغ از آلایش این خاک دان
در مکانند و مکانشان لامکاندر زمینند و زمینشان آسمان
بیدلان با دلبران پیوسته اندتن بجان و جان بجانان بسته اند
عاشقان در تن خواص جان نهندکفر را خاصیت ایمان دهند
عاشقان را با تن و با جان چه کارعشق را با کفر و با ایمان چه کار
عشق نه کعبه شناسد نه کنشتعشق نه دوزخ گذارد نه بهشت
چیست جنت خاری از گلزار عشقوان سقر خاکستری از نار عشق
سوزد از یک شعله ار باع نعیمشوید از یک رشحه اطباق جحیم
خلد و دوزخ لقمه ای در کام عشقکوثر و غساق در یک جام عشق
دینی و عقبی براه او دو گامکافر و مؤمن ببزم او دو جام
من چه گویم عشق را شرح و بیانکانچه گویم عشق افزونست از آن
وقت شد ای عشق کز روی کرمسوی ما بگذاری از این ره قدم
ای مبارک مقدم ای فرخنده پیتا بکی از ما نپرسی تا بکی
ای تو هم موسی و هم سیناو طورهم انا اللهی و هم نخلی و نور
ای تو هم پیغمبر و هم خود پیامهم تو خود بودی کلیم و هم کلام
خسته ای دارد درین وادی مقامای کلیم الله من زین ره خرام
تا ببینی پای تا سر خستگیناتوانی بینی و اشکستگی
هم بتن بیمار و هم از دل علیلهم بدل بی یار و هم از جان ذلیل
مانده دور از یارو مهجور از دیاردر غریبی ناتوانی خوار و زار
خود سوی خود هم ببر از خود پیاممن چه گویم خود تو میدانی تمام
بندگی سرمایه ی آزادگیستلیک شرط بندگی افتادگیست
تا بدانی راه و رسم بندگاناز نبی یمشون هونا را بخوان
وز مرح و زکبر بیزاری طلبگر عزیزی بایدت خواری طلب
داند آن کو در خور این ذلت استانما العزت کدامین عزت است
بندگان خواجه ی جان جهانخواجه ی چرخند امیر اختران
لیک با یاران شفیقند و سلیمهم عطوف و هم رؤوف و هم حلیم
گرمرایشان راز یاران کلامبا عتاب آمد همی قالوا سلام
روز اگر در جمع یاران قاعدندشب همه شب قائمند و ساجدند
نیست از خوف جحیم آرامشانربنا اصرف ذکر صبح و شامشان
روز با خلقند در نظم معاششب ز ذکر خالق اندر انتعاش
نه حدیث ما در این روز و شب استکاین سخن بس معجب و مستغرب است
روز را تعبیر ظاهر کرده ایمنام باطن را ز شب آورده ایم
بندگان در بندگی مستغرقندظاهر اندر خلق و باطن باحقند
بندگان آنان که نگذارند اثربا خدا در دل ز معبودی دگر
از خود و از عزم خود ببریده اندپس خدا بر خویشتن بگزیده اند
با خدا خواند آنکه خود را، کافر استکین مع الله الاها آخر است
جز ز حق نبود چو در آنان اثرجز ز حق نارند در کاری نظر
نزغضب آورده بر نفسی شکستنه ز شهوت بر زنا بگشوده دست
ور بشهو ولهوشان نبود قیامور بلغو افتد گذر مرد اکرام
محتر ز ازلهو و از بیهودگیدیده در یاد خدا آسودگی
ذکر آیات خدای مهربانکی گذاردشان چو کوران و کران
نه همین خواهند خود را رستگاردر دعا خواهند از پروردگار
طاعت ازواج و ذریات خویشخلق را هم پیرو طاعات خویش
هب لنا گویان از آنند و ازینربنا اجعلنا امام المتقین
عشق بازم سر زد از سودای یارکتم معدومش ندارد آشکار
عشق دارد جمله از سر نهانکز نهانش عشق میباشد عیان
از جفاهای زمانه سوختهچشم حیرت در بر او دوخته
خاک بر فرق است و باد اندر دلشآب در چشم است و آتش درگلش
چار عنصر را نباشد امتحانکند باشد تیغ همت بر زبان
آب و آتش اندرون جان ماستباد و خاکش جانب دکان ماست
کاه کوهی آتش اندر آب بودباد و خاکش بهر استصواب بود
حسرت کاهی نباشد باد راکهربایش یاد داد استاد را
آب را خاکی فشان و سیل بندآب بر آتش بزن تا چند چند