گنج

شمارهٔ ۳۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۰ بیت
کشور جان مرا سلطان تویینه همی سلطان که جان جان تویی
ساختی دل را در آن کشور امیرعقل و فکر این یک دبیر، آن یک وزیر
امتحان را گو امیری چون کنداین وزیری آن دبیری چون کند
در کمین بگذاشتی خیل هوسره گشادی سوی دل از پیش و پس
ناگهان بیرون شد آن خیل از کمیننه اثر بگذاشت از آن نه ازین
جانشین آن امیر اماره شدشد هوا چیره، خرد بیچاره شد
ابلهی بر صدر دانش جا گزیددست غفلت نامهٔ فکرت درید
گر نه عون تو شَوَدْشان دستگیرتا ابد مانند مسکین و اسیر
ای خداوند دل ای سلطان جاناین اسیران هوس را وارهان
بس دلیر است این هوس اندر مصافلشگری از قاف دارد تا به قاف
میل تا میلش سپه از میلهااز خیالش خیلها در خیلها
هر دو عالم گوشه‌ای از گاه اوستشادی و غم توشه‌ای از راه اوست
در وی افسون درنگیرد یا فنیپهلوانی باید و خصم افکنی
قهرمانی پر دلی خونخواره‌ایتا که سازد در مصافش چاره‌ای
آزمودم عقل را در کار نفسنیست در وی طاقت پیکار نفس
در مصاف این دغل مردی فرستدر علاج این مرض دردی فرست
مرد را دردی بباید، درد کودرد را مردی بباید، مرد کو
گردها دیدیم و در وی مرد نهمردها دیدیم و در وی درد نه
عقل گرد این ره و مرد است عشقعشق هم مرد است و هم درد است عشق
عقل دل را کی رهاند از هوسمرد میدان هوس عشق است و بس